تبلیغات
سجاده ها
سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

تحمیل تصور !

اگر برای کسانی بیش از خودشان بیقرار باشی؛

برای آدم های ایمان­خواه ِ انقلاب­دوست ِ متخصصی که

ناخواسته تحت تعالیمی جهت دار

چنان که امام(ره) فرمود: تا مغز استخوان غرب زده شده ایم.

آن ها هم به همان قاعده

قد کشیده باشند برای خودشان

و تازه بالابلندی هم می کنند برای خودشان

تو اما می بینی که آنها

مستعد بودند که از برترین ها هم برتر باشند

اما با این جهت و زاویه ای که می روند

فرداها بخاطر نفهمیدن انقلاب اذیت خواهند شد

و از هَرَس شدن خودشان

یا نظرات شان

یا ثمرات شان

درد خواهند کشید

و این درد را تو پیشاپیش می کشی

و می چشی

و می خواهی بچشانی

و نمی شود

 

اگر این و امثال این، برای تو چیزهای مهمی باشد،

و برای خودشان آنقدر مهم نباشد

البته نه به خاطر عناد، که به خاطر عدم تفتن و التفات

گرچه که تو آنقدر برانگیخته باشی که تا جایی که دستت می رسیده

و دست­ اندازی نمی شده

دست برده باشی تا دستی بگیری

و بگذاری در دست یک بزرگتر ِراه­بلد ِدانسته­کار

و آن قدر از تو اصرار و از آن ها: یا بی خیالی، یا انکار

تا جایی که رنجانیده باشی شان

و رنجیده شده باشی از این رنجانیدن شان

و مدام دریغ می خوری که آن ها

دل نگرانی ات را در نمی یابند

و آن را از میان بر نمی دارند

یا منظور نظرت را کژ می یابند

یا دست کم، خیال را راحت نمی کنند که این نگرانی را دیده اند

و قلق و زجرت ات را

فهمیده اند

و حواسشان به حواس ات هست.

اگر کار به این جا کشیده باشد

آن وقت

فقط دعا کردن در دستت باقی می ماند و بس.

شکر می کنی که این را دیگر هیچ کس نمی تواند از تو بگیرد.

و دعا می کنی. آی دعا می کنی، آی دعا می کنی

بعد هم شاید یک خط، ناتمام، بگویی که:

من فقط می خواستم از سابقون باشی عزیز

ضمن استکمال عقل، اهل جنون باشی عزیز

...

- - - - - - - -

پی نوشت:

من ِشب است که این ها را نوشته.

من ِروز دارد نق می زند که: این ها تصورات توست، تو نمی توانی نظرت را به دیگران تحمیل کنی، آن ها خودشان می فهمند، اصلا تو فکرمی کنی کی هستی؟ و ...

من ِشب اما همچنان دعا می کند. آی دعا می کند، آی دعا می کند... .

مصدر

رشاد را خیلی ها به اشتباه مشدّد می خوانند: رشـّاد

رشـّاد اسم فعّال است. حال آن که رشاد - به یک اعتبار - مصدر است. 

همان رشد است. اهتداء هم هست.

مصدر، بن و ریشه ی فعل است.

کانون صدور فعل است.

مایه ی فعّالیت است.

رشاد، رشـّاد پرور است.

 - - - - - -

پی نوشت:

 ICU بودند. به دلیل حمله خفیف مغزی. الان رو به بهبود اند. 

شکر.

حربه ی عذرخواهی

دویست سال طول می کشد تا میدل­کلاس ها و های­کلاس های شهرنشینی در یک جامعه ی مطبـّق! (طبقه طبقه شده) بفهمند که با رسوب کردن حرص «عذرخواهی طلبی» چه بلایی بر سرشان رفته.

گرامیداشت و تعظیم امت توسط حکومت و توجه شریعت به ملت، در قاموس ما یک جور دیگری است که از اساس با این رقم تحمیق و استحمار مردم توسط دولت های مدرن، توفیر دارد.

تشنگی

بیچاره می گفت: می­­ خواستند از تشنگی سرویس اطلاعاتی ایران استفاده کنند.

غافل که اینجا ملت، کلی این در و آن در می زنند تا برسند به تشنگی.

اصلا تشنگی از اجزاء ثابت برنامه های ما بوده.

تشنگی برای ما یک مقام است.

که نصف کارها اگر تشنه نباشیم انجام نمی شود...

طاهر

بچه تر که بودم مدت ها دنبال کسی بودم که آثار حضرت امام(ره) را شرح داده باشد: شرح حدیث جنود، سر الصلاه و آداب الصلاه، معاد، مصباح الهدایه و ...

فضلایی پیدا می شدند، اما هر کسی یک ضلع از هندسه معرفتی یا سیره عملی امام(ره) را گرفته بود و رها نمی کرد! نمی توانست رها شود ...

همین قدر می دانستم که اگر کسی شرحی قابل اتکاء از آثار و آراء امام(ره) ارائه کند حکماً هم­عالم با امام(ره) است. و این برای ما که اشک های پدرو مادرمان در خرداد 68 از اولین خاطرات مهم حیات مان بوده، بسیار مغتنم است.

تا رسانده شدم به استاد طاهرزاده. مرحبا به محبوبنا صادق!

بعد کشانده شدم به سایر آثار شان:

با حکمت متعالیه عجین شده بودند.

در گفتمان انقلاب، پیش­دستانه خلق ادبیات و چارچوب می کردند.

مباحث اخلاقی و عرفانی شان ظاهراً سفرنامه یا حسب حال بود.

غرب را حسابرسی کرده بودند! با گزینشی از قرائت فردید از زبان هایدگر توانسته بودند راه را بسیار کوتاه کنند. استخدامی حکیمانه، به اندازه و لطیف.

هنوز هم آن هایی که می شناسندشان به انتفاع و استضائه ایشان از تفسیر المیزان غبطه می خورند؛ به خاطر انسی که با آن دارند و نکات نابی که از آن صید می کنند.

شعایر و آداب عبادی، شرح احادیث، فعالیت های فرهنگی اجتماعی، خانواده و تعلیم و تربیت و ...

خلاصه عالمی دارند.

اما

دوست دارم یک روز بروم داخل قلبشان ببینم از تو چطور است؟

 

خطور مَـلکی

تقریبا همه دوستان اذعان دارند که در اکثر شب­ها، به یاد حجم و ظرافت کارهای پیش ِرو میفتند، نتیجه آن است که هربار این تصمیم را تازه می­کنند که: عزم­ و اراده ام را تقویت کنم، و نظم و تدبیر ام را، و جدیت و تلاشم را و ...

البته این برای آن هایی است که خوف و یأس برشان غالب نمی شود.

و این، حکایت اکثر شب هایی است که فرصتی برای محاسبه و خلوت با خویش دست دهد.

خاستگاه این نقطه مشترک بین دوستان، آن وقتی برایم باز شد که حدیثی روزی­ ام شد. در آن حدیث پیامبر(ص) برای تمام سنین، تذکراتی داشتند و برای سن ما هم:

ان لِلّه ملکاً ینزل فی کل لیلة فینادی: یا ابناء العشرین جدّوا و اجتهدوا...

خداوند را فرشته ای است که هر شب فرود می آید و ندا می دهد: ای جوانان بیست ساله! جدیـّت و اجتهاد داشته باشید[1].

خطوراتی که بر انسان می رسد را 4 دسته کرده اند: ربانی، ملکی، نفسانی، شیطانی

گفتم لابد تذکر هرشبه ی رفقای 20 تا 30 ساله، محصول نفحه ای است که این ملک زحمتش را می­کشد...!

استاد طاهرزاده راجع به نفحاتی که از ملائکه می رسد (که احتمالا همان خطورات ملکی هستند) می گفتند: اگر به نفحه یا تذکر ملکی بی توجهی کنید، این بی توجهی آن ملک را ناراحت می کند و این ناراحتی اثراتی دارد ...


 

[1] - مستدرک الوسایل، ج 2، ص 353

تدبیر حیات، مبتنی بر ؟

انتخاب جهت یا مسیر کلان در زندگی، برای رفقایی که امروز تنفس در عالم دینی را می طلبند اصولی دارد.

از مهم ترین این اصول، ابتنای مسیر بر مهدویت است.

مهدویت فعال، مهدویت آماده­گر، مهدویتی که انقلاب می کند، نه مهدویتی که عزلت و انفعال می آورد.

مهدویت فعال درک منـّتی است که خداوند بر شیعه گذارده تا در تقدیر سرنوشت جبهه حق در عالم، ممهّد و زمینه ساز باشد. (کتاب «نظریه اختیاری بودن ظهور» از آقای نودهی در این باره کافی است.)

امروز اگر جهت یا مسیر آدم، مبتنی بر مهدویت فعال و نیز محصور در آن طراحی نشود، تا همیشه:

-          تشتـّت و تذبذب در روح آدم تردّد می کند.

-          سرهم­بندی امور و فعالیت ها، یک عادت می شود.

-          وصله پینه کردن علوم و فنون مختلف به هم و چینش تحمیلی آنها در کنار هم، برای محصّل گریزناپذیر می شود.

-          اتصال و امتداد «مبانی فکری» در «ماموریت های عملی» بر قرار نمی شود.

-          دیدگاه های اصلی ِ اصیل از دیدگاه های فرعی و روزمره، قابل تفکیک نمی شود.

-          در اولویت بندی و رتبه بندی انتخاب ها، «تشخیص» بسیار سخت و «تصمیم» بسیار سخت تر می شود.

-          ...

(خلاصه حیات آدم، به باد می رود!)

باید نشست و همه داشته ها و دستاوردهای عمر ماسَبق را دمونتاژ کرد، و گذاشت یک گوشه؛ آنگاه مبتنی بر مهدویت فعال، هر کدام که به کار می آمد را برداشت و روی زیربنای بدست آمده، بنا کرد و هر کدامشان که به کار نمی آمد را ریخت دور؛ بی تکلّف و تعلّق.

بایسته ها و اقتضائاتی دارد، اما شدنی است. که الزامی است.

نیست؟

تحدید به تخصص

دوستی گفت: شما که تخصص تان گفتمان انقلاب است راجع به فلان موضوع نظرتان چیست؟!

یک لحظه خشکم زد: تخصص گفتمان انقلاب؟! یعنی چی؟ مثلا یک نفر متخصص برق است، یکی فلسفه، یکی هم گفتمان انقلاب اسلامی؟!

مثل اینکه بگویند: فلان قشر جامعه که مشغول تمدن سازی هستند...! آیا یک کاری که برآیند وجودی همه است را می شود وظیفه ی یک قشر تلقی کرد؟

یا مثل اینکه بگویند: شما که تخصص تان بندگی است ... ! آیا یک کاری که تمام بودن و شدن آدم را شکل می دهد را می شود کاری کنار باقی کار ها تصور کرد؟

نمی شود مثل علم زده های نو کیسه، بیرون از همه سنت ها و قواعد و تعلقات بنشینیم و همه چیز را تحلیل کنیم.

من برای جوان دینداری که خودش را بیرون از «موضوعی که محیط بر خود اوست» توهم می کند و اسمش را می گذارد «مواجهه ی علمی با موضوع» متأسف و از او متعجب ام.

من برای جوان دینداری که روشنفکرمأبانه روی کره زمین قدم می زند و با عقل عرفی اش چرتکه می اندازند و همه چیز را اندازه گیری می کند در حالی که بر همه چیز، استیلای دانشی می طلبد نگرانم.

تنهائی ِ این آدم، مستغنی از «ربط» بودن او، استدراجی که بر او جاری شده، غصه می شود توی دل آدم.

گفتمان انقلاب در برش ها و منظر های مختلف انعکاس های مختلفی دارد. مثلا در بـرش فردی و خانوادگی اش خاستگاهی برای یک سبک زندگی است... .

تخلفات سبحانیه

امروز پارسال، (چهارشنبه 17 آذر 89 ) اولین آفتابی بود که محمدسبحان می دید. نشسته بودم در اتاق 403 بیمارستان نجمیه که این چند خط را نوشتم:

هوای تهران به نحو شدیدی آلوده است. از وسط اتوبان کرج طرح زوج و فرد شروع می شود! (می گویم اگر منظور از "زوج"، ازواج بودند و منظور از "فرد" مجردها، آنوقت کدام روز در تهران شلوغ تر بود؟ یا تکلیف سه نفره ها چه می شد؟ زوج می شدند یا فرد؟!)

ما دیشب حدود ساعت 21 سه نفره شدیم. امروز زوج است و ماشین مان که الان در پارکینگ مجاور بیمارستان است فرد است. و ساعت 14 ساعت ترخیص.

بنابراین برای اینکه برویم کرج از لحظه استارت تا وقتی به مرز تهران در اتوبان کرج برسیم داریم خلاف می کنیم!

محمدسبحان را بگو؛ روز اول عمری 30 ...40 کیلومتر خلاف می کند!

البته خودش می گفت: کسی که روز دانشجو به دنیا می آید حکماً می داند قوانین اعتباری اند، پس بعضی جاها خلاء قانونی وجود دارد. مثلا در نظر بگیرید که یک نفر برای اینکه به دنیا بیاید، بخواهد از کرج بیاید بیمارستان نجمیه واقع در تقاطع جمهوری و مرحوم حافظ و آنجا هم یک روز بیشتر کار نداشته باشند. آنوقت این آدم به هر حال یک روز باید خلاف کند؛ یا در روز ِرفت یا در روز ِ برگشت! این چه مملکتی است که هی  قوانین ش خلاء دارند! تازه اگر هوا را هم آلوده کرده باشد این خلاء بیشتر هم می شود!

و ادامه داد: بیمارستان های کرج را هم که اصلا حرفش را نزنید. آنجا ها که اصلنم مثل نجمیه نیستند. چه معنی دارد آدم برای اینکه به دنیا بیاید مادرش را ببرد یک جایی که پرسنلش محجوب نباشند و مردها در بخش زنان هی آمدوشد کنند و نمازخانه اش پیش موتورخانه اش باشد و خانم­ دکترهایش کفش پاشنه بلندِ تق تقی بپوشند و هی تق تق بروند روی اعصاب یک مرد نامحرم که تازه به دنیا آمده؟

دیدم ظاهرا دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد! مخصوصا اگر اول محرم به دنیا آمده باشد...

امان‌ نامه

امان نامه معنای تامین دارد.

تامین‌نامه یعنی حمایت صفر تا صد: معیشت خوب و درآمد مطلوب، شأن اجتماعی بالاتر و برانگیختن احترام بیشتر، فرصت ارزشمند تحصیل و دست گرفتن کرسی تدریس، زمینه سازی انجام کارهای چشم گیر و مهم، ایجاد حس «امکان برنامه ریزی خودم برای آینده خودم»، تمامی این جذابیت ها وقتی قرار می گیرد کنار این گزاره ی مسموم که «می توانی کنار همه اینها به عقاید خودت هم معتقد باشی و به عبادات و معنویات خودت هم برسی» نتیجه اش می شود: پذیرفتن امان‌نامه!

در انقلاب، برای خیلی ها تامین‌نامه می آید. بیراه نیست اگر بگوییم مثل شب عاشورا.

به همان قاعده اضافه می شود که: امان نامه های شب عاشورا برای اصحاب خاص می آید. نه آنها که در کوفه همراه دشمن شده اند، نه آنها که پیش تر از امام(ع) بریده اند، بلکه برای عباس ها، برای علی اکبرهای انقلاب امان‌نامه می آید... .

 عباس اما بعد از امان‌نامه از شرم به خیمه امام(ع) بازنگشت. شرم که چرا باید دشمن به او و پذیرفتن امان نامه امیدوار می‌بوده.

با این حال امام(ع) رفت به خیمه عباس. و رخصت اش داد:

          - عباس! می خواهی می توانی بروی...

 عباس ولی برای اینکه بماند دست به دامن خود امام(ع) شد؛

اصحاب، التماس کردند تا بمانند... .

 

امام(عج) هم رخصت می دهد. می خواهی برو.

 

چشم داشته باشی و نگاه کنی می بینی جماعتی هم به سادگی این امان‌نامه ها را می پذیرند و می روند.

تنها دلیلش را قرآن می گوید: ذلک بأنـّهم استحبـّوا الحیاه الدّنیا علی الاخره...

 

واکسینه ی فکری

مطرح کردن یک آسیب به صورت ناقص یا عقیم ، آن را «پایدار» تر می کند.

مثل واکسن - بلا تشبیه البته! - که ابتدا کمی بدن را تحت تاثیر قرار می دهد اما بعد از آن دیگر مقاوم است.

اگر به هر دلیل نمی توانی نکته یا نگرانی ات را بطور کامل برای مصاحب ات منعقد کنی و جا بیندازی، طرح نکنی بهتر است؟

مادرم

دیروز مادرم گفتند:

این­همه کارهایی که می­کنی، اگر خدا مشتری­اش نیست، اصلا یکی­ش را هم نمی­خواهد انجام بدهی!

بعد، چند ثانیه سکوت؛

بعد، بغض کردند؛

بعد گفتند:

اگر مشتری­تان خدا نیست،

اصلا نمی خواهم­تان... .

 

آسمان دلم ریخت وقتی خدا این جمله را شنید .

چمران های نسل 3

رفقا یکی یکی می روند برای درس خواندن به خارج از کشور؛ اروپا، آمریکا، یا جنوب شرق آسیا.

پاره ای می گویند که قصد ماندن ندارند. و پاره ای هم حواله به تقدیر می کنند.

عده ای تحصیلاتی دارند که در حوزه های کاربردی (فنی مهندسی یا پزشکی) است. و بعد از باز گشت با کمی بالا و پایین کردن، بالاخره شغل و جایگاه اجتماعی و درآمدی برای شان دست و پا می شود. این در کنار همه پیشنهادات چرب و شیرینی است که از خارج مدام برایشان می آمده و می آید.

گرچه یکی از همین دوستان متعهدم - که می گفت قصد ماندن ندارد -  بعد از اتمام تحصیل، 6 ماه به خودش فرصت داده بود که در وطنش کاری بیابد که درخور شأن­اش باشد. به هر پیشنهادی که شد راضی نشد و آخر بازگشت همانجا که درس خوانده بود. خب آن جا پیشنهادات بهتری داشت.

زمینه تحقیق و استمرار تحصیل که برای ایشان هست. روزی موسـّع تری هم که می رسد. تازه می توانند آنجا الگوی مسلمان موفق باشند و فخر اسلام و ایران. به علاوه مایه مباهات خانواده؛ که پسرمان خارج است...! در کنارش هم منتفع از آب­باریکه های معرفتی و معنوی رایزن محترم فرهنگی در مراسم تعظیم شعائر و امثالهم.

موفق ترین الگوی این مدل شهید چمران است - البته نسخه ی قبل از انقلاب ایشان -. خدایش غریق رحمت کناد به شدت.

اما معدود بودند رفقایی که رفتند و بازگشتند و ماندگار شدند. کسانی ماندند که می دانستند اینجا کجاست. و چه باری از این همه بار بر دوش آنهاست. تنها افرادی بازگشتند که خودشان را در اطلس انقلاب مکان­یابی کرده بودند. و در یک کلام می دانستند که کجای این مملکت منتظر آنهاست.

این، از آن عده ای که امور کاربردی را ­آن­طرف می­خوانند با این هدف که دانش و تجربه­شان را بیاورند این­طرف. خدا عمر و عزت­شان افزون کناد.

اما عده ای در خارج، تحصیلاتی دارند که یا دقیقا علوم انسانی است یا میان­حوزه­ای است... .

اذان شد. باقی اش بعدا ً.

ذهنانیـّت

قاعده آن است که «ذهن» جولان می­دهد و خیز برمی دارد، «عقل» چراغ می­اندازد و نشان می­دهد، و آنگاه «قلب» در می­یابد و می­فهمد. «نفس» هم برای همه اینها مثل تـُنگ است برای آب؛ یعنی مشرف بر این سه است و بستر همه این ها.

اگر ذهن جوّال، جلو برود اما نه عقل همراهی اش کند نه قلب، آدم مدرن­زده می شود.

مدرنیته، ذهن را بزرگ می کند تا عقل و قلب نباشند.

عالم مدرن، انقلاب را برای آدم از اولویت و اصالت می­اندازد.

این اتفاق بزرگ شدن ذهن و کوچک ماندن عقل و قلب، آخر آخر آخرش، بریدن از انقلاب است:

اول، آدم را از انقلاب می­گیرد.

و بعد انقلاب را از آدم می­گیرد.

گرچه انقلاب هم، راحت غربال می کند. راحت.

إذن

بعضی خانه­ها إذن دارند.

بعضی بیوت، مصداق «بیوت ٍ اذن الله ان تـُرفعُ و یُذکرُ فیها اسمه، یسبح له فیها بالغدو والاصال» اند.

هیأت با این امید در بنیاد برپا شد که دست­مایه ای شود برای خدا، تا آنرا هم از این بیوت قرار دهد...

کارهای زیادی برای آنجا هست. اسم­های زیادی هست که باید آنجا «تـُرفعُ» و «یُذکرُ» فیها.

الهی! بدم المظلوم....

چرا تشکیلات؟

v       تشکیلات قبل از هر چیز،  بستر «رشد جامع» اعضای آن است و کلیه ماموریت ها پیرامون رشد و به دلیل رشد انجام می گیرد.

v       تشکیلات در مقام نظر، مسیر انتقال «معارف» صحیح است و در مقام عمل، بستر کشف و عمل به «تکلیف».

v       مهم ترین دلیل حضور در تشکیلات، آن است که «منتظر مصلح خود باید صالح باشد» و امروز از شروط صالح بودن، مصلح بودن است.

سبک باری

وما تقدموا لأنفسکم من خیر تجدوه عند الله[1]

با خودت بر ندار، سبک­باری­ات کم می­شود. بفرست جلوتر برود، آنجا که می­روی می­بینی مهیـّای توست.



[1] بقره -110

غنا و رقص

امروزه به برکت(!) مدرنیته علاوه بر «كتب ضاّله» با اسباب گمراه كننده‌ی دیگری به نام «امواج ضاّله» نیز مواجه­ایم! امواجی  كه به آسانی و حتی برای لحظه ای نمی‌توان آن ها را تحت اختیار خود قرار داد و هیچ چیز مانع ورود آن ها نمی‌شود. گویی همه چیز برای اینکه همه­مان با مقام و دستگاه و آواز و نت و ریتم­های مختلف، دمی تخدیر شویم آماده و مهیا است. شور و ماهور  باشد یا راک و هوی­متال ! همایون و نوا بدهم خدمت­تان یا جاز و پاپ و رپ ؟

 امام (ره) در چهل حدیث از قول استادشان آیه ا... شاه آبادی می فرماید: بیشتر از هر چیز، گوش دادن به تغنّیات، سلب اراده و عزم از انسان می كند.

شهید مطهری (ره) می نویسد: غناء موجب خفّت عقل می شود.  یعنی شهوات و هیجان ها را آن چنان تحریک می كند كه عقل به طور موقت از حكومت ساقط می شود و این همان خاصیتی است كه شراب یا قمار داراست.

غنا زمینه­ساز رقص است.

در سبک زندگی ما نمی دانم اما در سبک زندگی جناب مولوی، رقص و مطرب و دف و کف، به ظاهر جایشان اینجا بوده:

رقص آنجا كن كه خود را بشكنی                                  پنـبه را از ریش شهوت بـركنی

رقـص و جولان بر سر میدان كنند                                 رقص اندر خون خود، مردان كنند

چون رهند از دست خود، دستی زنند                          چون جهند از نقص خود، رقصی كنند

مطربانشان در درون دف می زنند                                بحرها در شورشان كف می زنـند

مثنوی معنوی، چاپ اقبال، صفحه 351

گوش ندادن

«سمع» یعنی حس شنوایی. «سماع» یعنی فقط  شنیدن؛ هر چند بدون اراده باشد. اما «استماع» گوش دادن همراه با پذیرش قلبی است كه بدون إعمال اراده، محقق نمی‌شود.

مقصود از «استماع قرآن» استماع با خصوصیات ویژه‌ای است كه دگرگونی روحی و معنوی در انسان ایجاد كند و چنین استماعی است كه مورد سفارش قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) بوده است.

خاموشی و سكوت در هنگام استماع قرآن موجب رقّت قلب و انقلاب روحی و خوف توأم با حزن است. قرآن در این باره می‌فرماید: از شنیدن آیات قرآن لرزه بر اندام كسانی كه از پروردگارشان می‌ترسند، میافتد؛ سپس برون و درون­شان نرم و متوجه ذكر خدا می‌شود[1]

نیز، انقلاب روحی عالمان مسیحی را در اثر استماع قرآن چنین بیان می کند: « و هر زمان، آیاتی را كه بر پیامبر نازل شده، بشنوند؛ چشم‌های آنها را می‌بینی كه به خاطر حقیقتی كه دریافته‌اند، اشك می‌ریزد و می‌گویند: پروردگارا! ما ایمان آوردیم؛ پس ما را جزء گواهان بنویس. »[2]

در عوض عده ای را می شناسیم که وقتی قرآن مجسم در مقابلشان به نطق می ایستاد، سر و صدا می کردند تا جمعیت صدای حسین(ع) را نشنوند. می دانند معجزه­ی سخن حق را و اعجاز گوش فرا دادن به آن را.

این هم یک انتخاب است برای سبک زندگی. اراده کنیم و تصمیم بگیریم که خودمان را محروم کنیم از نور!  پرده را هم بیاندازیم تا آفتاب، داخل نتابد.



[1] زمر23

[2] مائده83

دو نوع داغ مهدوی

"داغ مهدوی" در سینه آدم دو نوع دارد:

یک آنکه: تلاش­­ات و طلب­ات آن باشد که لیاقت سربازی پیدا کنی. عنایتی شامل­ات شود که هر استعداد بالقوه ای که خداوند در درون­ات به ودیعه گذاشته را آنقدر کامل و جهت­دار رشد دهی تا قابلیت و ارزش تقدیم داشته باشد.

این طلب، هم در نوع خود کم­نظیر است و هم اگر قبول افتد سعادت دنیا و آخرت را در پی دارد. اما یک نقص دارد و آن اینکه این طلب و عزم، بر محوریت خود توست. یعنی کافی­است با نگاه شیعی کمی نگرانی از آینده خودت داشته باشی و دو کلمه هم از بی­اعتباری و پوچی آمدوشد های دنیایی شنیده باشی تا یک حضور اصیل­تر و با دوام­تر را اراده کنی. و آن بشود حضور پای رکاب امام(عج). اما توصیف یک جمله ای اش این می شود: «من برای سعادت­م باید سرباز امام(ع) بشوم.»

دو  آنکه: آنچه سینه­ات را می­فشرَد غربت خود امام(عج) باشد، ظلمی تاریخی که در حق خود امام(عج) شده و می­شود داغ و بر دلت می­نشاند. اینجا خودی نیست که نگران آینده اش باشی. تمام افق­ات را امام (عج) پر کرده. حتی اینکه "خودت را نمی­بینی" را هم نمی­بینی. هم­او که تمام عالم را پرکرده قلب ناچیز تو را هم پر می کند و آن را از خودت می­گیرد و یاد خودت را از یادت می­برد و یاد خودش را جایگزین می­کند. توصیف یک جمله ای اش این می شود: «امام(عج) باید حکومت کند. همین.»

 

مردم ببینند؟

می گویند: باید داشته ها را نشان داد و در معرض رویت مردم قرار داد: و استنادشان به این آیه شریفه است که :

"فأما بنعمۀ ربک فحدث" نعمت های پروردگارت را بازگو کن.

اما این استناد چند نکته دارد:

یک: نعمه: ذکر باید ذکر "نعمت" باشد.

دو: ربک: ذکر نعمت باید متذکر "ربوبیت" شود.

یعنی طرف مقابلت با دیدن امکان یا برجستگی یا بروزی که از تو می بینند:

اولا نعمت را ببیند.‌  ثانیا متذکر اسم رب خداوند شود.

در نعمت تنعم هست. و تنعم بیش از آن که فرصت­ساز باشد، تکلیف­ساز است. یعنی بیش از آنکه آورده و داشته محسوب شود یا به عنوان امکان و برتری موجود باشد برای انسان یادآور وظایف و تکالیفی است که در اثر آن نعمت متوجه او شده است.

و با تذکر "ربوبیت" انسان یادآور اسم رب خداوند می شود. حال آنکه امروزه عمدتا افراد با دیدن این برتری ها متوجه خود فرد می شوند. یعنی یا توجه شان به تلاش او جلب می شود یا به امکاناتی که در اختیار داشته یا هوش و تدبیر او و... .

و نکته پایانی اینکه قواعدی مانند "تعز من تشاء" و یا  "ان الله یدافع عن الذین آمنوا" و ...  هم وجود دارد که به نوبه خود و تا حدودی از وظیفه انسان در معرفی خودش می کاهد!

بسط وجود مافوق در مادون

 

یک اصل اینکه: بین امام و امت رابطه وجودی برقرار است. به این صورت که امت بسط وجود امام است.

و استفاده از این اصل، اینکه: در تشکیلات نیز، آنجا که سلسله مراتب زیرمجموعه، رابطه خود را با مسئول، به صورت "وجودی" تعریف می کنند (چه وجودی بودن این رابطه، تعیین شود و چه تعیُِّن یابد)، عمل و اراده ی مسئول مافوق، در اراده و حالات نیروهایش تاثیر می گذارد واین تاثیر ورای تاثیر و تأثـّر ظاهری است.

به این معنا که اگر وجود امام[1] در بُعد یا در شأنی ضعیف یا ناقص شود همان بُعد در مأموم ضعیف یا ناقص می شود حتی اگر این ضعف امام بروز و ظهور ظاهری نداشته باشد. مثلا اگر امام تشکیلاتی کرخت و بی رمق شود اعضا هم چنان می شوند حتی اگر بی رمقی و کرختی را در برخورد ها و دیدارهایشان با او، در او نبینند. اگر بی­نظم شود اعضا هم بی­نظم می­شوند با آنکه در اثر حفظ ظاهر او، به ظاهر بی­نظمی ای از او ندیده­اند.

و این ارتباط برای آن مأمومی که رابطه وجودی بیشتری با امام برقرار کرده به نسبت سایرین بیشتر است.

 


[1] کاربست واژه های "امام" و "ماموم" برای تشکیلات مسامحتاً و با اغماض بسیار است!

الان در قیامت

>> ملاصدرا می­گوید: نفس مجرد است. یعنی در چهارچوب زمان و مکان نیست. اما توجه اش به ابزارش (که الان بدن است) ممکن است به این زمان و این جا محدودش کند. اما مثلا در خواب که تعلق و توجه نفس به بدن کمتر می­شود چیزهایی را می­بیند که بعدها اتفاق خواهد افتاد.

همین حضور در یک زمان دیگر می تواند تا قیامت نیز ادامه یابد.

هر نفسی بالقوه مستعد این حالت هست. آدم باید این بالقوه ها را به فعلیت برساند. یعنی نفس اش را تربیت کند تا در همین دنیا تجردش را عینی کند.

>> امام صادق(ع) می­فرمایند: هرکس بگوید قیامت بعداً اتفاق می­افتد از ما نیست. (از اهل­بیت نبودن یعنی از باقیمانده­ی گِل اهل بیت نبودن! یعنی شیعه نبودن! یعنی روز "إن إلینا ایابهم" به اهل بیت بر نگشتن! یعنی هیچی.)

>> پیامبر(ص) می­فرمایند: ألانَ قیامتی قائِم. (همین حالا قیامت من برپاست) یعنی الان من در قیامت­م حاضرم.

 

آن تربیتی که ملاصدرا می گفت یعنی نفس ات را شبیه نفس پبامبر(ص) کنی. یعنی چطور؟

دو نوع معرفت امام (ع)

 

یکی می گوید: من باید امام(ع) را بشناسم.

 

اما دیگری می گوید: امام(ع) باید شناخته شود.

العلم نور ٌ

 

به علوم امروز دانشگاه نگوییم «علم»؛ بگوییم «تجربه­ی مدوّن»

 

من دو نفرم

باسم ربّ من !

من دو نفرم. یک نفر در روز. یک نفر در شب.

من ِ روز، اتو کشیده و عصاقورت­داده است. متعارف و موزون است. عادی و موجّه است. از آنهایی است که بی خود و بی جهت احترام طرف مقابل را بر می انگیزد و نمی داند چرا؟! شاید از بس که آنکارد است؛ یا از بس ادای متین­ها و موقّرها را در می­آورد. داد و بیداد نمی کند، اصلا ولوم صدایش از یک حدی بالاتر نمی رود. هی به نشان تایید سر تکان می­دهد و لبخند تحویل می دهد. وقتی تایپ می­کند تکیه می­دهد به صندلی­اش و به آرامی هم پلک می­زند. ضربان قلبش نرمال است و دامنه تغییرات آن در طول روز کم است. منِ روز معمولا موافق است! اگر مخالف باشد در نهایت می­گوید: «عجب!» و می­گذرد. راحت بی خیال قضیه می شود و هی پی­ یک موضوع را نمی­گیرد؛ از دور مثل این آدم­هایی است که طبع منیعی دارند، مسائل شان حل شده است و مستقر اند.

من ِشب، اما بی تاب است. همان طور که تندتند قلبش می زند تندتند تایپ می کند و تندتند هم پلک می زند. ابروهایش در هم کشیده می شود و چشم هایش وقتی در شب به صفحه لپ تاپ نگاه می کند داغ و تیز تر است از روز. شطحیات می گوید، تیکه می اندازد، عصبانی می شود، محبت درددار می ورزد، غصه می خورد. بخاطر حرف و فکر طرف مقابلش در مکاتبات و مراسلات، محکم می کوبد روی دسته­ ی صندلی؛ آن طور که محمدسبحان اش می­پرد از خواب. بعضا در نامه ها یا دردنامه ها، برای هم صحبتش هنگام تایپ، اشک می ریزد و دعا می کند. در شب " هـ...ـی دنیا " را زیادتر از روز آه می کشد. غصه کسی یا چیزی که میافتد توی دلش دیگر یک چیزی می آید بیخ گلویش را می گیرد تا سحر ...

من ِروز، شهروند خوبی است. موثر، قانون مدار، محترم. من ِشب را اگر ولش کنی یا ضجّه و ناله می زند یا داد و بیداد می کند. منِ روز زرنگ­بازی و تسامح دارد. من ِشب رند و لاقید و لاابالی است. من ِروز شانه­ی راحتی است که سر بگذارند رویش، منِ شب نهایتا سر می گذارد روی زانوی خودش. من ِ شب از این که در همین نوشته، 19 تا «من» هست حالش بهم می خورد. من ِروز می گوید: نیاز است دیگر.

من، من ِشبم را بیشتر دوست دارم. ولی مردم با من ِ روز، راحت ترند.

من دو نفرم آقای دکتر! لطفا مرا راهنمایی کنید.

با تشکر

من ِ غروب

 

اینجا

بسم الله العزیز

تجربیات همرتبه ی امتی که مشغول تمدن سازی است را آحاد آن امت باید به اشتراک بگذارند؛ از باب تواصی.

و اگر تمدن اسلامی ایرانی مراد باشد، آن وقت کلیدهای صفحه کلید هم می شوند دانه های تسبیح و تایپ کردن همانا تسبیح گفتن.

و اینجا می شود سجاده؛ اگر بستر بندگی باشد.


ویراسته ای از ماحصل مراودات با همراهان، اینجا بازنشر می شود.

 
 

درباره اینجا

تجربیات هم‌رتبه‌ی امتی که مشغول تمدن‌سازی است را آحاد آن امت باید به اشتراک بگذارند؛ از باب تواصی.
و اگر تمدن اسلامی-ایرانی مراد باشد، آن‌وقت، کلیدهای صفحه‌کلید هم می‌شوند دانه‌های تسبیح و تایپ‌ کردن همانا تسبیح گفتن.
و اینجا می‌شود سجاده؛ اگر بستر بندگی باشد.

ویراسته‌ای از ماحصل مراودات با همراهان، اینجا بازنشر می‌شود.

راه‌نما ها

آمده ها

  • از ابتدا : نفر
  • امــروز : نفر
  • دیــروز : نفر

« ؟ »

  • چقدر از مطالب، بیشتر چطور است؟