سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

تحمیل تصور !

اگر برای کسانی بیش از خودشان بیقرار باشی؛

برای آدم های ایمان­خواه ِ انقلاب­دوست ِ متخصصی که

ناخواسته تحت تعالیمی جهت دار

چنان که امام(ره) فرمود: تا مغز استخوان غرب زده شده ایم.

آن ها هم به همان قاعده

قد کشیده باشند برای خودشان

و تازه بالابلندی هم می کنند برای خودشان

تو اما می بینی که آنها

مستعد بودند که از برترین ها هم برتر باشند

اما با این جهت و زاویه ای که می روند

فرداها بخاطر نفهمیدن انقلاب اذیت خواهند شد

و از هَرَس شدن خودشان

یا نظرات شان

یا ثمرات شان

درد خواهند کشید

و این درد را تو پیشاپیش می کشی

و می چشی

و می خواهی بچشانی

و نمی شود

 

اگر این و امثال این، برای تو چیزهای مهمی باشد،

و برای خودشان آنقدر مهم نباشد

البته نه به خاطر عناد، که به خاطر عدم تفتن و التفات

گرچه که تو آنقدر برانگیخته باشی که تا جایی که دستت می رسیده

و دست­ اندازی نمی شده

دست برده باشی تا دستی بگیری

و بگذاری در دست یک بزرگتر ِراه­بلد ِدانسته­کار

و آن قدر از تو اصرار و از آن ها: یا بی خیالی، یا انکار

تا جایی که رنجانیده باشی شان

و رنجیده شده باشی از این رنجانیدن شان

و مدام دریغ می خوری که آن ها

دل نگرانی ات را در نمی یابند

و آن را از میان بر نمی دارند

یا منظور نظرت را کژ می یابند

یا دست کم، خیال را راحت نمی کنند که این نگرانی را دیده اند

و قلق و زجرت ات را

فهمیده اند

و حواسشان به حواس ات هست.

اگر کار به این جا کشیده باشد

آن وقت

فقط دعا کردن در دستت باقی می ماند و بس.

شکر می کنی که این را دیگر هیچ کس نمی تواند از تو بگیرد.

و دعا می کنی. آی دعا می کنی، آی دعا می کنی

بعد هم شاید یک خط، ناتمام، بگویی که:

من فقط می خواستم از سابقون باشی عزیز

ضمن استکمال عقل، اهل جنون باشی عزیز

...

- - - - - - - -

پی نوشت:

من ِشب است که این ها را نوشته.

من ِروز دارد نق می زند که: این ها تصورات توست، تو نمی توانی نظرت را به دیگران تحمیل کنی، آن ها خودشان می فهمند، اصلا تو فکرمی کنی کی هستی؟ و ...

من ِشب اما همچنان دعا می کند. آی دعا می کند، آی دعا می کند... .

درباره اینجا