تبلیغات
سجاده ها - بدعهدی
سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

بدعهدی

جوانه ها می ریزند، مثل برگ خزان، از درخت انقلاب.

جوانه هایی که می توانستند ثمره باشند، خوشه باشند، لااقل یک شکوفه باشند.

غصه اش پنجه می اندازد و چنگ فرو می کند در دل آدم نصف شبی.

 

نمی توانی  هیچ کدام را نادیده بگیری:

نه تاثیر اراده اش را؛ که هرچه می کند خود کرده.

نه جبر زمانه اش را؛ که هرچه به او رسیده از همین روز و روزگار رسیده.

قبل از تصمیم ها عزم بهترین انتخاب را دارند.

و بعد از تصمیم ها، زعم همان را.

 

اما تو که نگاه می کنی می بینی خودش انتخاب کرده که خود را هدر بدهد. دهر هم در این هدر دادن معاونت می کند.

او برای انتخابش استدلال می کند. دهر هم برای این استدلال، دلیل چاق می کند.


تلخ است اینکه نمی شنود. چرا؟ چون گوشش پر است، یا چون خسته و تکیده شده، یا چون بد اخلاقی دیده یا چون یأسی در او ریشه دوانده، یا چون بدعهدی زمانه زمانش نمی دهد.

از آن طرف، نارسایی حرف تو هم تقصیرکار است: بد قلمی ات، یا خودبرادرپنداری ات وقتی «غریبه» ای هستی مثل بقیه.

چند سد یا مانع در او هست که مانع می شود تا قول تو به عقلش برسد؛ غرور، عصبیّت، بی حوصلگی.

مانع دیگری که پیچیده تر می کند داستان را آن وقتی رو می شود که شرح حالش را برای استادی می گویی و ایشان سر پایین می اندازد و چند ثانیه بعد بالا می آورد که: ولش کن، قد شغفها حـُبـّـاً.

می پرسی: خیر باشد! بفرمایید من چه کنم؟

یکی دو جمله رد و بدل می شود تا در نهایت بحث را عوض می کنند. یعنی: صبر.

می شود یک محبت، آدم را از انقلاب ببُرد؟ می شود محبت یک «فرد»، بزند زیر محبت «حق»؟ و ایستادن در پای حق و هزینه کردن برای آن را به حاشیه براند؟


کاش نشود.  الهی نشود... .


درباره اینجا