سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

فنّ و فنای شیخ بهایی

شیخ بهایی(ره) به عنوان کسی که در زمان خود جامع حکمت و فقاهت و ضمنا فناوری بود، برای امروز ما نیاز به تحلیل و چه بسا رمزگشایی بسیار دارد.

به نظرم اساساً بین "رفتار فناورانه‌ی شیخ بهائی" با "مدل های فناورانه امروزی" حداقل در دو محور ذیل تفاوت جدی و ذاتی وجود دارد:

1) در نحوه دستیابی به قوانین حاکم بر عالم طبیعت

2) در نحوه استفاده از آن قوانین برای تولید محصول یا فناوری

و این اختلاف آن قدر هست که آن دو را نسبت به هم قیاس ناپذیر می کند؛ به اندازه قیاس ناپذیری علم دینی با علم غیردینی.

تولید، در مدل شیخ بهاء از عالم غیب آغاز می شود. سپس امتداد و استمرارش می آید تا عالم شهود و ماده. یعنی برای تحقق محصول ها و تولید ابزارها یا روش ها، لازم است حرکتی از عالم غیب آغاز شده، تا عالم ماده امتداد یابد و در بستر عالم ماده و با مختصات آن عینیت یابد. طبعا در مواقعی که لازم است ماهیت ابزارگونه به خود بگیرد، به سادگی می گیرد. و در مقام ورودش به عالم طبیعت، منتهی می شود به یک سلاح یا یک بنا یا حتی یک غذا و...

شاید مثل حرز هایی که صادره از معصوم(ع) است: معصوم(ع) متن دعایی را القاء می فرماید؛ خود آن متن که حکایت از امری حقیقی در باطن (یا غیبِ) عالَم دارد به قلب امام رسیده است و حال در ادامه­ی قوس نزول خود، به عالم خلقت (طبیعت یا عالم ماده) رسیده است تا بتواند عینیت پیدا کند و به کار رفع یکی از نیازهای حقیقی آدمیت بیاید. حال مثلا تذکر نیز داده می شود که این متن روی فلان سنگ خاص باید نوشته شود. یا به فلان زبان یا با فلان جنس قلم یا در فلان زمان خاص نوشته شود. این دیگر فرع است نسبت به آن حقیقتی که علت ابتدایی و آغازین برای رسیدن به آن هدف بوده. گرچه همین رعایت ها هم به عنوان آداب تعامل با عالم خلقت باید رعایت شود. که اگر نشود باعث ساختارشکنی در نظام اسباب و مسببات می گردد.

یا یک مثال دیگر مرتبط تر شاید دستور تهیه «زره» باشد ازطریق وحی به حضرت داوود(ع) باشد. یا دستور ساخت «کشتی» به حضرت نوح(ع). یا لباس و حضرت ادریس(ع).

روشن است که خداوند برای ساخت زره، به ازای شهود حضرت داوود(ع) برای نحوه ساختن زره، ماده آهن را نیز در طبیعت قرارداده که امت داوود(ع) آن را به کار بگیرند. (که به قولی می شود مطالعه‌ی خلقت و استخراج ماده ای از آن. می شود همان مطالعه کتاب تکوین و تفسیر فعل خدا).

لبّ مطلب آنکه: به نظرم وقتی یک ابزار بندگی قرار است ساخته شود، این باید از طریق عروج یک روح آماده، به عالم غیب و دریافت دستور آن و سپس بازگشت و تولید آن ابزار صورت گیرد. لااقل یکی از راه هایش این است. 

اصلا بگذار بی گدار بگویم: نوعی و مرتبه ای از فنا برای این نوع فن‌ورزی لازم است.

در خصوص تعلیم و ترویج آن دستاورد فنی هم، اگر اقتضایش بود تعلیم داده می شود (مثل دستور ساخت زره) و اگر اقتضایش نبود، تعلیم داده نمی شود. مثل آن همه چیزی که شیخ بهاء نحوه ساختش را به کسی نگفت. یا گفته و بی‌خبریم.

یا یک مثال دیگر از نحوه شناختن و معرفی کردن یک طریق آشنا برای بندگی: نماز

نماز، کشف تام محمدی(ص) بود در معراج. روح پیامبر(ص) برای بندگی امت‌اش در سفر معراج، نماز را از طریق وحی دریافت کرد و پس از بازگشت، آن را به امت تعلیم کرد. حال به نظرتان "نماز بخوانید همانطور که من نماز می خوانم" شبیه نیست به "زره بسازید همانطور که من رزه می سازم"؟ که هر کدام را پیامبری بعد از دریافت وحی یا پیشامد شهودی برای امت اش رونمایی کرده است.

حال یک نفر مثل شیخ بهایی می خواهد ابزارهایی را برای رفع نیاز امتی که زعامت شان را بر عهده دارد بسازد. چه می کند؟

روح مهذب او که از طریق التزام به لوازم علمی و عملی برآمده از شریعت، سنخیت زیادی با عالم غیب پیدا کرده عروجی می کند و با اراده ای الهی دست به کار کشف راه حلی برای رفع یک نیاز اصیل می شود. از همان عالم غیب کار را آغاز می کند. و در قوس نزول - در ورود به عالم ماده -  تبدیل می شود به یک ایده یا ابزار یا محصول یا چیزی دیگر.

این بسیار با راه و روندی که مصنوعات مدرن دارند متفاوت است. نقطه آغازین در طراحی و ساخت مصنوعات مدرن، و نیز غایت استفاده از آنها محصور به دنیا بوده و بس. از همین جا شروع شده اند. به همین جا نیز ختم می شوند و امتدادی در ابدیت ندارند. طراح و سازنده، قوس صعودی را برای رفع نیاز اصیلی، نگذرانده تا طی آن کشفی کند و سپس در قوس نزول خود، عنصر یا ماده­‌ی مابازای رفع آن نیاز در خلقت را استحصال کند، و سپس در روندی فنآورانه آن را فرآوری کند و هدفش (که چیزی جدا از بندگی نیست) را یک پرده عینی تر کند.

و نکته آخر - در حد فتح باب - اینکه این عینیت‌بخشی صرفا در بستر اسباب و مسبباتی که از مسیر فقه حجت‌مند شده اند، «مجاز» است. و صدالبته چنین ‌فن‌ورزی متعبّدانه ای، از آنجا که لازمه ی تکامل بندگی است چه بسا «واجب» باشد؛ که بیان اش مقال دیگری می طبد.


درباره اینجا