تبلیغات
سجاده ها - مطالب اردیبهشت 1391
سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

بدعهدی

جوانه ها می ریزند، مثل برگ خزان، از درخت انقلاب.

جوانه هایی که می توانستند ثمره باشند، خوشه باشند، لااقل یک شکوفه باشند.

غصه اش پنجه می اندازد و چنگ فرو می کند در دل آدم نصف شبی.

 

نمی توانی  هیچ کدام را نادیده بگیری:

نه تاثیر اراده اش را؛ که هرچه می کند خود کرده.

نه جبر زمانه اش را؛ که هرچه به او رسیده از همین روز و روزگار رسیده.

قبل از تصمیم ها عزم بهترین انتخاب را دارند.

و بعد از تصمیم ها، زعم همان را.

 

اما تو که نگاه می کنی می بینی خودش انتخاب کرده که خود را هدر بدهد. دهر هم در این هدر دادن معاونت می کند.

او برای انتخابش استدلال می کند. دهر هم برای این استدلال، دلیل چاق می کند.


تلخ است اینکه نمی شنود. چرا؟ چون گوشش پر است، یا چون خسته و تکیده شده، یا چون بد اخلاقی دیده یا چون یأسی در او ریشه دوانده، یا چون بدعهدی زمانه زمانش نمی دهد.

از آن طرف، نارسایی حرف تو هم تقصیرکار است: بد قلمی ات، یا خودبرادرپنداری ات وقتی «غریبه» ای هستی مثل بقیه.

چند سد یا مانع در او هست که مانع می شود تا قول تو به عقلش برسد؛ غرور، عصبیّت، بی حوصلگی.

مانع دیگری که پیچیده تر می کند داستان را آن وقتی رو می شود که شرح حالش را برای استادی می گویی و ایشان سر پایین می اندازد و چند ثانیه بعد بالا می آورد که: ولش کن، قد شغفها حـُبـّـاً.

می پرسی: خیر باشد! بفرمایید من چه کنم؟

یکی دو جمله رد و بدل می شود تا در نهایت بحث را عوض می کنند. یعنی: صبر.

می شود یک محبت، آدم را از انقلاب ببُرد؟ می شود محبت یک «فرد»، بزند زیر محبت «حق»؟ و ایستادن در پای حق و هزینه کردن برای آن را به حاشیه براند؟


کاش نشود.  الهی نشود... .


تأثیر تو

می گفتند چرا درباره آدم ها قضاوت می کنید؟ و چرا در امور و حریم شخصی آدم دخالت می کنید؟

چی می گفتم؟

مثلا اگر مشاور بودم (از همین مشاورهای کلینیکی)، و می گفتم: شغلم، business ام این است. و بنا به اقتضای شغلی، باید راجع به آدم ها قضاوت کنم و قضاوت ها را با خودشان در میان بگذارم، بلکه در حل مشکلی موثر افتد، حکماً قانع می شدند. نه؟

بله می شدند. اما اگر بگویم مسلمانم چه؟

پیش تر نیامد که بگویم: داستان دغدغه مندی امثال من، راجع به جهت گیری و اثرگذاری اجتماعی امثال شما، مقیاس بزرگتری از همان احساس مسئولیت شماست آنگاه که به راننده تاکسی تذکر می دهید که پوست تخمه اش را نیندازد کف شهر. و حتی کیسه ای را می دهید دستش.

«تحصیل»، روند به فعلیت رساندن بالقوه های شماست. «اشتغال»، جهت ساز اثرگذاری اجتماعی شماست.

تمام اینها اثرش را در سرزمینی می گذارد که بنده و شما و هزاران دهه شصتی دیگر که پا به رکاب انقلاب ایم، باید در آن «هم جبهه» باشیم.

حکایتش حکایت رزمنده ای است که وسط میدان، به همرزم اش به توصیه می گوید: انگار شمشیرت را باید تیز کنی.

تو بگو چه حالی می شود اگر طرف در بیاید و بگوید: شمشیر من، مال شخصی من است و تیزکردنش هم کاری بوده که شخصی بود؛ در امور شخصی من دخالت نکن!

خب او هم شاکی می شود که: شخصی باشد یا نباشد، اثرش را دارد بر کل جبهه می گذارد. کار مبارزه را برای تمام سرزمین سخت می کند. بی تفاوت بنشینم که هم خودت نفله شوی هم دیگران را عقب زمینگیر کنی؟ آن هم به بهانه ی حریم نگهداشتن؟

و اینکه تمام اینها از باب «تواصی» است. تواصی به حق و صبر، شرط عدم خسران انسان است. نیست؟

من باید به تو بگویم شمشیرت را تیز کن، تو هم مثلا باید بگویی اینجا نجنگ، برو آن جناح را پر کن. توصیه ی دو طرفه ای که رو به جلو است، خاضعانه است، برادرانه است، برای آدم های «هم ولا» است.

آدم هایی که در عالم ذر هم، باهم توی یک تیم بودند، و کار و عهدشان توی این دنیا معلوم است؛ با این همه «تهدید» و این همه «فرصت»، چرا غافل و مغفول از یکدیگر باشند؟

سنجـه

شاید تنها ملاک و میزان دم دست، برای ارزیابی روزانه امور، «نماز» است؛ که در مسیر هستیم یا نه.

از صبح باید مراقب نماز ظهر بود. از ظهر، مراقب نماز عصر... تا سحر.

کیفیت نماز، انعکاس کیفیت «بودن» و «شدن» ماست از نماز قبلی تا الان. چگونگی نماز، چگونگی طی مسیری است که داشته ایم.

البته گویا اول باید «قلب» را فعال کرد. و آن را به صحنه آورد. تا ابزاری داشته باشیم تا کمّ و کیف حضور و نمازمان را ببینیم.

اگر نه با چه ابزاری می خواهیم ببینیم که نمازمان چطور بوده اگر قلب نباشد؟

درباره اینجا