سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

الاهیت در تحقیق

اساسا چطور می‌توان، به طور الهی، تحقیق کرد؟

هرچه بالا پایین کردم، عنوان یا تیتری که گویای مقصود باشد به ذهنم نمی رسید. اگر بگویم «تفقّه» باید بار تمام نارسایی های فقاهت متعارف را به دوش بکشم و واقعا هم با مراد اصلی ام فاصله دارد. اگر بگویم تفکر حدیث‌پایه، باز نمی دانم ترکیب اش وصفی است یا اضافی! و تازه آنوقت باید بپرسی: پس قرآن چه؟ فقط می دانم بن‌مایه عنوانی که نوک زبانم است این است: لزوم لحاظ بنیان های الاهیاتی در ارکان تحقیق.

اشتغال داشتن به الاهیات را می شود برد در باب تَفَعُّل و به آن گفت « تَأَلُّه ». لذا الان می توانم این لفظ را پیشنهاد کنم: تألّـه پژوهشی. یا تألّـه تحقیقی.

یعنی: توجه و التزام به وجوه الاهی ارکان و عملیات تحقیق. ( طبیعتا منظور، الاهیات شیعی است.)

این الاهی بودن، انعکاسی در هر کدام از ارکان تحقیق (محقق، منبع، روش) دارد:

1-      رعایت ویژگی الاهی بودن در محقق:

این رعایت، اعم از رعایت تمام صفاتی است که برای محقق الهی، بر می شمرند. که تعدادشان زیاد است. مواردی مثل اخلاص، به کارگیری حداکثر وسع و توان، تجهیز محقق به لوازم علمی، التزام محقق به کسب قابلیت تحمل علم و حفظ آن و ...

یک مثال گویا از این صفات، تقوا و تاثیرش در عقلانیت محقق است؛ شاهدش آنجا که فرمودند: "خدا از بنده در مقابل آنچه از عقل او برایش پوشیده مانده، به وسیله تقوا محافظت می کند و نابینایی و نادانی او را به وسیله تقوا بر طرف می سازد / انّ اللّه یقی بالتّقوی عن العبد ما غرب عنه عقله  و یجلی بالتّقوی عنه عماه و جهله"

یا این سه حدیث را در کنار هم ملاحظه بفرمایید؛

وقتی می گویند: "ان حدیثنا یحیی القلوب / حدیث ما قلب ها را زنده می کند"

وقتی می گویند: "لا یکمل العقل الا باتباع الحق / عقل کامل نمی‌شود الا با تبعیت از حق"  و در جامعه کبیره – که خود یک حدیث است - می خوانیم: الحق معکم و فیکم و منکم و إلیکم و أنتم أهله و معدنه؛

آنگاه با یک دودوتا چهارتای ساده، خاطرمان از وضع عقل و قلب محقق راحت می شود. مگر محقق برای نیل به حقیقت، چه چیزی غیر از یک قلب زنده و یک عقل کامل می خواهد؟ و هردو هم به دلالت این احادیث بدست می آید.


2-      رعایت ویژگی الاهی بودن منابع: 

به طور کلی می توان منابع یا متون را به دو دسته و در دو مرتبه تقسیم کرد:

یک: متون قدسی یا نقل معتبر (همان «کتاب و سنت» یا «قرآن و حدیث»)

دو: غیر متون قدسی (هر متنی که غیر از آن دو باشد. هر متنی باشد!)

تألّـه در مراجعه به منابع، این است که در هر مرحله ای از تحقیق، مثلا برای شناخت یک مفهوم، اولویت این باید باشد که ابتدا سعی موجّه و کافی در رجوع به متون قدسی صورت گیرد. و آنچه در این متون، پیرامون آن مطلب ذکر شده، گرد آوری و فهم شود. فهم هم نشد لااقل مورد مداقّه قرار گیرد. پس از آن است که می شود جواز مراجعه به دسته دوم از منابع (یعنی متنی غیر از متون قدسی) را صادر کرد.

ذهن تان سمت اخباری گری یا تفکیکی‌بازی نرود! بحث این است که نقل هایی که تا کنون چه در فقه، چه در کلام، چه در اخلاق، یا امثال آن مورد توجه قرار گرفته، حجم بسیار کمی از مجموعه آیات و روایات معتبر بوده اند. حتما شنیده اید که یک فرد می تواند در حوزه های علمیه، با اطلاع از 8 آیه و حد اکثر 200 حدیث نه تنها مجتهد شود، بلکه به مرجعیت برسد! عرض بنده این است که این گنجینه ی عظیم را ندیده نگیریم. صدهاهزار حدیث مانند آن 8 آیه، حامل مفاهیمی هستند که منتظر صید اند.

اخباری ها می گویند به نقل بسنده کنیم، بنده می گویم به نقل توجه کنیم. اخباری ها می گویند آنجا که نقل در مقابل چیزی سکوت کرده ما هم سکوت کنیم، بنده می گویم آنجا که نقل صحبتی کرده، بشنویم. اخباری ها می گویند وقتی نقل هست عقل را عقال بزنیم، بنده می گویم عقل را بر روی جوانه‌های روییده از نقل نیز، فعال کنیم. اخباری ها می گویند نقل، عقل را لال می کند! بنده می گویم نقل، نطق عقل را باز می کند...

بدیهی است که عقل، حجتی است که هویت و کارکرد اش مستقل از نقل هم محفوظ و ملحوظ است. چه اینکه اساسا حجیت خود نقل هم در ابتدا توسط همین عقل اثبات می شود. اما اثبات اهمیت و حجیت عقل، نافی ظرفیت بالای نقل در استفاده به عنوان نخستین منبع در تحقیق، نیست.

واقعا برایم سوال است که به چه دلیلی می‌توانیم قبل از اینکه خاطرمان از پرداختن کافی به متون قدسی آسوده شده باشد، پای حرف دیگران بنشینیم؟

بعد از این که کار بررسی منابع قدسی را انجام دادیم، حرف های سایرین را هم می شنویم و چه بسا بهتر از خودشان هم عمل کنیم، که فرموده‌اند: "خذوا الکلمة الطّیّبة ممّن قالها و ان لم یعمل بها /  سخن نیک را از گوینده آن دریافت کنید، هر چند خود او به آن عمل نکند."

برای این مسیر، چشم اندازهای روشنی هم برای محقق متأله تصویر شده. این دو حدیث را کنار هم ملاحظه بفرمایید:

وقتی می گویند: "ما من شیء الا و فیه کتابٌ او سنه / هیچ چیزی نیست، جز آنكه درباره‌ آن آیه یا حدیثی هست."

و وقتی می گویند: "لیس شیء یباعدکم من اهل النار و یقربکم من الجنه الا و قد ذکرته لکم / هیچ چیزی نیست كه باعث دوری شما از اهل آتش و نزدیكی شما به بهشت شود؛ مگر آن كه آن را برای شما بیان نموده ام."

این عبارات، اطمینان می دهد که ظرفیتی در آن متون وجود دارد که محقق پس از غور روشمند، با دست  پر، از سرزمین متون قدسی بر گردد. (دست کم در حوزه هایی که هدایت، منوط و متوقف به آنها است.)

یا وقتی می گویند "ان الناس لو علموا محاسن كلامنا لتبعونا / مردم اگر زیبایی های کلام ما را بدانند ما را تبعیت می کنند"، یعنی کلام معصوم به شرطی که مواجهه علمی با آن بشود (لو علموا) ظرفیت اقناعی و اتباع علمی را دارد.

می فرمایید این ورود مستقیم به منابع حدیثی، روش می خواهد که بلد نیستیم؟ قبول دارم. سرزمین خطرخیزی است؟ قبول دارم. رفته هایی رفته اند که عاقبت به خیر نشده اند؟ قبول دارم. اما خب یاد میگیریم. چقدر وقت می گیرد؟ یک سال؟ پنج سال؟ خب به ثمرات اش که می ارزد. نمی ارزد؟

اصلا وقتی می گویند "شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحیحاً الّا شیئاً یخرج من عندنا اهل البیت / به شرق یا به غرب هم بروید، بجز آنچه از نزد ما اهل بیت خارج می شود، علم صحیحی نمی یابید" آنوقت محقق قبل از دیدن آن متون به کجا و به دنبال چه می رود؟

همین رفتن به دنبال چیزی در یک جایی که آن چیز آنجا نیست، ترس ندارد؟ تحیر زا یا توهم زا نیست؟ صالا معقول هست؟

فقط باید روش اش را یاد بگیریم. اینجا می توانیم بگوییم یکی دیگر از ارکان الهیات تحقیق، می شود لحاظ نمودن الاهیت روشی.

رعایت ویژگی الاهی بودن در روش:

یعنی تحقیق با روشی که منطقی موجه - به توجیه الهی – دارد انجام شود. ابایی هم نداریم از اینکه از همه روش های نقلی و عقلی و تجربی و فطری و شهودی استفاده کنیم. مستند به همان "خذالحکمه ولو من اهل النفاق" یا "اطلبوا العلم ولو بالصین". چه در غرب تولید شده باشد چه در شرق. چه در دانشگاه چه در حوزه. چه در جایی دیگر.

این روش شناسی خودش یک فصل مفصل است. که خدا باید توفیق تحصیل و تقریرش را بدهد. 

اما دست کم می توان مطمئن بود که پس از طی این مراحل در تحقیق، دیگر می شود تمام عیار و با اعتماد به نفس، با تمام منابع و روش ها و دانش ها و عقلانیت های جدید و قدیم مواجه شد و مسلط با آنها تعامل کرد. در این صورت، با شیطان هم می توانیم در قعر جهنم مباحثه کنیم. شاید یک مقاله ISI هم با همکاری اش چاپ کردیم!

اما پیش از ندیدن منابع و متون قدسی و پیش از رعایت ویژگی های الاهی بودن محقق و روش، و در عوض ادامه دادن این دَوَران بین نظریات، بنده یاد سرگردانی قوم موسی می‌افتم که أَربعینَ سنَةً یتیهونَ فی الأَرْضِ...

پ ن : صفت «الاهی بودن»، مدلولی بزرگتر از این چیزی که در این نوشته آمده می طلبد. بگذارید به حساب فقر واژگان ام.

 

جعلیّت الهه ها


مواجهه با غرب احتیاط دارد. نه این که فقط احتیاط داشته باشد، تجربه خوبی هست، دستاورد هم دارد، سازنده هم هست. تکامل‌بخش هم هست، وسعت دید هم می‌دهد، حتی تنوع هم هست! اما انصافا احتیاط یا حتی ترس هم دارد.

بدیهی است که منظورم از غرب، فقط غرب جغرافیایی نیست. آن هم می تواند باشد، اما ممکن است حتی یک دانشکده‌ی علوم انسانی باشد در تهران!

کم نبودند رفقای فاضل و بعضا واصل که زمین‌گیر مظاهر نرم و سخت غرب شدند.

انذارهای تکان‌دهنده‌ای در همین باب در مصحف شریف آمده؛ و آنها که بر مدار المیزان علامه(ره)، غربشناسی کرده اند آشنای آن هستند.

نمونه اش همین بنی اسرائیل. با چه والذاریاتی موسی(ع) از یوغ استکبار زمان‌شان، نجات‌شان داد، حرکت‌شان داد به سمت سرزمین موعود، تحت تعقیب به نیل رسیدند. قومی که موسای کلیم، کلی برایشان از وحدت کلمه گفته بود، با این مواجهه، واویلا کردند که: إنّا لمدرَکون(گرفتندمان!)، موسی(ع) با تأسف از این نافهمی و بی‌صبری، تسکین داد که: کلا! إنّ معی ربّی، سیهدین! در صحنه بمانید عزیزان من، کشور مال شماست، آینده مال شماست...

ابتلا که تمام شد و عکس‌العمل‌ها که ثبت شد، به تصرفی کوچک، نیل شکافت. جماعت از بحری گذشتند که تخیل عبورش هم محالشان بود! بعدا خودشان در کتاب‌های تاریخ شفاهی‌شان می‌گفتند ما غافلگیر شدیم، فکر نمی‌کردیم انقدر زود به نتیجه برسد!

بعد که رسیدند آنطرف، و غرق شدن فرعون و سپاهش را هم دیده بودند، تازه اول کارشان بود. می‌رسند به قومی که تواضع‌شان در مقابل بت‌هاشان است! 138 اعراف را ببین. و همینجا حق بده که از مواجهه بچه‌های انقلاب با مظاهر غرب بترسیم. 

عینیت‌طلبی و به قول‌ امروزی‌ها واقع‌گرایی‌شان گل کرد که: یا موسی! إجعل لنا إلها کما لهم آلهه. از این خداها که اینها دارند برای ما جور کن. خدای لازمان و لامکان و ازلی و ابدی که انتزاعی است!

(شاید هم کارشان توجیه داشت. یک عمر در نظام فرعون زیسته بودند و عقل و قلب‌شان مادی‌نگر مانده بود. اما اگر هم حقارت بت‌پرستی را نمی‌فهمند، کافی بود ارتباط شان را با موسی(ع) درست تنظیم کنند. تولی به ولایت موسی(ع) نجات‌شان می داد حتی در عین ندانستن گزاره های نظری مربوطه! کارشان توجیه داشت اما حجت نداشت.)

قوم موسی، با اینکه معجزه ای عینی مثل عبور از نیل و نابودی دودمان فرعون را دیده بودند، اینجا چنین مطالبه می‌کنند. و نگفتند: می‌خواهیم بت‌پرست شویم. بلکه گفتند: همین خدایی که تو می‌گویی را می‌پرستیم. اما این شکلی باشد!

تو بگو چه تضمینی هست که ما هم بعد از معجزه‌ی انقلاب، و با مواجهه با مظاهر فکری یا عینی یک تمدن؛ که پیشرفت‌اش دیدنی است، فرآیندهایش منظم است، و حرکت در آن نظام سیستماتیک و قابل آینده نگاری است، کم نیاوریم و نگوییم ما هم از همین‌ها می‌خواهیم! از همین نظم‌ها، از همین خوش‌اخلاقی‌ها، از همین قانونمندی ها، از همین پیشرفت ها، از همین امکانات، از همین آزادی ها، ...

موسی اول جهل‌شان را به رخ می‌کشد که: إنـّکم قوم تجهلون که فرق این دوتا را نمی فهمید.

بعد منبر می‌رود که: این‌ها کارشان بر باد است و روششان نابود شدنى و آنچه می‌کنند باطل.

بعد استفهام می‌کند که: چطور براى شما غیر از خداى واحد احد، خدایى انتخاب کنم! خدایی که شما را برتری داده. هم در عقلانیت و حکمت، هم در میراث تمدنی، هم در سلامت بندگی، هم در امام، هم در نظام، ...

عتاب و خطاب موسی جدی است! یعنی فقط نگفته: ای خاک بر اون سر نفهم‌تان!

تو بگو ما در آن وانفسا، کجا از موسی تذکر بگیریم که: درست است که پیشرفت اش عینی است اما بر فلسفه‌ای است الحادی و نسبی، فرآیندهایش منظم است اما به نظمی طاغوتی، حرکت‌اش، سیستماتیک و قابل آینده‌نگاری است اما اولا نه با ارشاد که با اغوا، ثانیا نه به عالم اعلی که به قعر قهقرا.

کجا بشنوم عتاب موسی(ع) را که بگوید ما برای "عبودیت محض حق" انقلاب کردیم. نه برای "مدنیت مدرن خلق". و تو این عبودیت را به آن مدنیت مفروش.

غرض اینکه این خوفی که در دل بعض رفقا از جعل یک معبود مدرن  ایجاد می شود، پر بیراه هم نیست.

-------------

ببین باز هول نکن که فکر کنی مخالف دیدن غرب ام! نخیر نیستم، مخالف دیدن و حتی چشیدن غرب نیستم، کما اینکه هم کمابیش دیده ام هم ظاهرا قرار است بیشتر ببینم! اما به شرط رعایت قواعدش. یکی اش اینکه:

آدم باید سرریز کند به غرب. مثل یک ظرفی که پر می شود بعد سرریز می کند. یا مثال بهتر مثل یک سدی که پر می شود و بعد از دریچه هایش سرریز می کند به رود. این سرریز بد نیست. خوب است. اگر به توربین بریزد انرژی و نور هم تولید می کند!

مگر نه اینکه هنوز نور سرریز شهید بهشتی به اروپا، چشم را خیره می کند؟

 

قرار مکین

اول اینکه: تمام ادلّه ای که امام برای "لزوم تشکیل حکومت" اقامه می کند، بر "لزوم حفظ حکومت" هم دلالت می کند.

اگر بپرسی چرا حفظ نظام از اوجب واجبات است؟ می گویم به همان دلایلی که تشکیل انقلاب واجب بود. جدل نیست ها، برهان است. واقعا به همان دلایل. ببینی تایید می کنی.

دوم این که: شرط عقلی حفظ حکومت، "کارآمدی حکومت" است.

کار آمدی، "اضافه" به حقانیت حق نمی شود؛ که بتوانیم بگوییم یک چیزی حق هست، حالا می تواند کارآمد باشد یا نباشد. بلکه کارآمدی "یکی از اجزاء" حقانیت حق است. یا بهتر است بگوییم خود، یک بـُعد حقانیت است. حق لاجرم به درد می خورد و چیزی اگر کارآ نباشد حق نیست.1

سوم اینکه: کار آمدی حکومت، در دو مقام یعنی از دو طریق، اقامه می شود:

اول - در مقام اثبات و نظریه پردازی است؛ آنگاه که می گویی: اسلام می تواند حکومت را اداره کند، این هم الگو هایش، کتاب هایش، مقالاتش. بیا در کتابخانه مان ببین.

دوم - در مقام ثبوت و تحقق عینی است؛ آنگاه که می گویی: اسلام می تواند حکومت را اداره کند این هم تجربه اش، خاطره اش، مستند هایش. بیا در جامعه مان ببین.

مثلا درخصوص "امنیت"، سالها پیش یکی از اساتید، در مقام نظر، نشستند و برای دستگاه های ذیربط، سه هزار جلسه، درس "خارج فقه امنیت و اطلاعات" تدریس کردند. فلسفه امنیت، اخلاق امنیت و حقوق امنیت هم هرکدام کمابیش بحث و تدوین شد.

در مقام عمل هم دستگاه های ذیربط برخاستند و برای تحقق اش اقدام کردند. ساختارسازی کردند، بودجه ریزی و برنامه ریزی کردند.

نتیجه این شد که "کارآمدی نظام در تامین امنیت" اثبات شده است. می بینی تمام محیط و منطقه ناآرام و مشوش است الا ایران. تهدید را معمولا قبل از تحقق، خنثی می کنند. محموله را معمولا قبل از ارسال منهدم می کنند. با اینکه سابقه و شدت دشمنی با هیچ کدام از کشورهای ناآرام امروز، به اندازه دشمنی با انقلاب نیست2. البته طبیعتا کار هنوز باقی است، اما خیلی پیش رفته.

استمرار و بسط همین روند را تصور کن در "تعلیم و تربیت"، در "رسانه و ارتباطات"، در "اقتصاد و معیشت"، در "سیاست و حکومت"، و امثالهم.

چهارم اینکه: صاحبان ظرفیت هم که به دنبال استقرار خودشان در یک قرارگاه امن و مکین، برای "رشد" و "تکثیر" هستند، حکیمانه و البته شتابان، خودشان را به این کاروان می رسانند؛ بعضی که منتظر بوده اند حالا ملحق می شوند، بعضی دعوت نامه می گیرند، بعضی ها هستند اما می روند، بعضی خودشان را به نشنیدن می زنند. بعضی دو دل اند،...

 "صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است...3"


1- پراگماتیست نیستم ها! متوجهی که؟
2- غیر از فلسطین که حکمت و حساب اش جداست.
3- سید شهیدان اهل قلم

فجریـّه

صفر: انفجار نور، آنقدر پدیده‌ی مشعشعی است که راحت نمی‌شود نگاهش کرد؛ درست مثل خورشید. علی‌الخصوص برای چشمی که مسلح نباشد.  ولی موج اش آنقدر گیرا است که نمی‌شود هم انکارش کرد. در این میان عده‌ای هستند که نفی و انکارش نمی‌کند، بلکه به حقانیت‌ و ماندن‌اش اذعان هم می‌کنند و حفظ نظام را هم مهم می‌دانند. اما فقط اذعان می‌کنند.

یک: صرف اذعان به اینکه حفظ نظام مهم است کافی نیست ابداً. چه بسا هیچ دستگیری هم از انسان نکند. اگر در همین حد باقی بماند، تنها شعاری است محض رهیدن از فشار وجدان یا جوابی است برای طفره رفتن از ملامت این و آن.

هر کس که معتقد به این قاعده است که "حفظ نظام از اوجب واجبات است" طبیعتا می‌پذیرد که باید برای این حفاظت "اقدام" کرد.

حفظ نظام، فهم مبانی و اصول می‌خواهد، مراقبت و رصد می‌خواهد، نیازشناسی می‌خواهد، مایه گذاشتن برای حل مسائل می‌خواهد. و این مرحله هم مثل همه مراحل ایجاد و پیشرفت انقلاب، بر دوش آحاد امت است نه سازمان‌ها و نهادهای ذیربط! و گرنه اگر شهروند ایرانی هم این را به گردن حاکمیت بیاندازد می‌شود هم‌عاقبت با آنهایی که گفتند: فاذهب أنت و ربک فقاتلا، إنّا هاهنا قاعدون.

این طور است که اذعان کردن بدون عمل، با اذعان نکردن، هم‌پایه و هم‌مایه است. تنها اثر وجود اذعان بدون عمل این است که اگر نظام از دست رفت(!) اجمالا حس تأسف و تأثری به این شهروند محترم دست می دهد که: آخی... چه بد شد. حیف بود!

خلاصه هر حفظی مراقبت دارد، رفع حاجت دارد، دفع آفت دارد... پای امور تمدنی عمر باید بگذاری تا ثمر دهد. نه که اجمالا در  منتها‌الیه قلب‌ات، آن گوشه‌ی پایین سمت چپ‌اش، یک حس خوشایندی داشته باشی و خلاص.

دو: این مراقبت و نقش آفرینی در تطبیق کامل با رشد و تعالی خود مکلفین و حاملین این امر نیز هست. و چه بسا منطبق ترین الگو برای نیل به حسن عاقبت و پربازده ترین انتخاب باشد. چرا که نه آمدن ما در این زمان اتفاقی بوده نه بودن ما در این زمین. نه اینکه در دوران نشو و نمای انقلاب زاده شده ایم بر پایه‌ی شانس بوده و نه اینکه آهنگ تغییر معادلات عالم را کم و بیش شنیده ایم.

سه: هرچه تمدنی‌تر نگاه کنی و ملتفت‌تر به شرایط تاریخی باشی، بیشتر تایید می‌کنی که انقلاب، یک و فقط یک شاهراه انحصاری را پیش روی‌مان قرار داده است که التفات و تأمل هر صاحب ظرفیتی بر این شاهراه، هم معین‌کننده نقش اوست، هم مایه‌ی خاطرجمعی‌اش از صحت نقش‌آفرینی. و آن شاهراه جز این نیست: "تلاش برای اثبات کارآمدی اسلام در اداره حکومت" (خدا رحمت کند شهید بهشتی را)

چهار: کسی که دنیا را اهمّ امور خود قرار داده که کلاً به کنار، کسی که وجهه تامّ و تمام همت اش را رشد خودش قرار داده هم باز به کنار، حتی کسی که امروز خود را وقف اسلام هم کرده - مثلا طلبگی می‌کند و درس و بحث و محراب و منبر دارد یا خیریه ای زده و مدرسه و جهیزیه و شیرخوارگاه و درمانگاه می‌سازد- در حالی که غافل و فارغ از "اثبات کارآمدی اسلام در اداره حکومت" باشد، حق تنفس در جبهه‌ی حق را چنان که بایسته است ادا نکرده. اگر مجتهد است کارکرد تمدنی یک مجتهد قبل از سال 42 را دارد و اگر خیـّر است هکذا.

پنج: هرکسی که تحت تصرف نفس قدسی خمینی کبیر قرار گرفته، تا هم‌سنخ با ذات انقلاب نشود، در سیر و مسیر خود آرام و مطمئن نخواهد شد. هر کس که شعاعی از فجر امام و انقلاب روزی‌اش شده، تا برای خودش جایی را در مسیر اثبات "کارآمدی اسلام در اداره‌ی حکومت" پیدا نکند، سرگردان است و مستقر نخواهد شد. 

دقت می‌خواهد که ببینیم این ماموریت، شامل همه حوزه‌های دانشی، بینشی و مهارتی می شود. چه زمینه‌های تکنیکی و صنعتی، چه زمینه های زیستی و پزشکی، چه علوم انسانی و اجتماعی، چه علوم عقلی و تجریدی و الهی و ...و می‌بینیم آنقدر مسائل موجود، متنوع است و آنقدر حوزه‌های مسئولیت، متکثر است که اگر تمام مستعدیّن مملکت، وقت‌شان را وقف کنند و همّ و غم‌شان را صرف کنند تا باری بر زمین نمانده باشد، باز هم کم است. تا روزی که هر یک از ما، تکلیف ظرفیت‌های خود را روشن کرده باشد. که معلوم باشد در خدمت حق است یا در خدمت غیر حق.


*به مناسبت دهه فجر، که خمینی کبیر "ایام الله" اش می‌دانست.

 

ناتمام

عده ای از رفقای هم‌افق، که نیم‌دوری در فضای گفتمانی انقلاب زده‌اند، یک چیزی شنیده‌اند از این که غرب، بد است. حالا به هم ریخته اند. چهارکلمه خوانده که معاد و ابدیتی وجود دارد که در سبک زندگیِ غرب زده‌ی ما، مغفول مانده، حالا دیگر نفس کشیدن برایش سخت شده که هیچ، اینکه دیگران نفس می کشند را هم غلط می داند...! یعنی بی‌ظرفیت بازی تا این حد؟

نخیر! اگر به این قاعده بود که رهبر امت 50 سال پیش دق کرده بود. یا آن اساتید پیشرویی که قبل‌تر و عمیق‌تر از ما دهه شصتی‌ها، اینها را خوانده‌اند و نوشته اند، هیچ کدام را امروز با یک من عسل هم نمی شد خورد.

حال آنکه این پیشرو های پیش‌برنده، ابداً چنین دأبی ندارند. اینها که تماماً "حـُزنه فی قلبه و بـُشره فی وجهه" اند. بیش از 20 سال است که روزی 20ساعت دارند می‌دوند و می‌خوانند و می‌نویسند و درس می‌گیرند و درس می‌گویند و هر روز هم به ذوق و شعف‌شان افزوده می‌شود. با آنکه بیش از ماها "غرب‌گریز" و نیز "وهم‌ستیز" اند.

با وجود این‌همه حرف خواندنی و دستور شنیدنی، تنها کسانی که گرفتار اهمال و کم‌کاری اند با غصه‌ی غرب‌زدگی، این چنین از پا می‌افتند.

با الگویی که خمینی کبیر، از "انتظار" ارائه کرده، هیچ منتظری را دیده‌ای که سرخورده و مأیوس، یا بد عنق و بد اخلاق باشد؟

اگر آوینی می گوید "امام به ما آموخت که انتظار تنها در مبارزه است" این مبارزه لزوماً معارضه و مقابله و مجادله و محاربه و مقاتله نیست. رهبری می‌گویند: "هنر این است که آدم حرف حق را بدون اینکه ذره‌ای انکار در طرف مقابل ایجاد شود به او برساند."

اخلاق انکار و رفتار تدافع، گوشی برای شنیدن حرف‌های حق باقی نمی گذارد.

بر این اعتقادم که با الگوی امام(ره) اهل انتظار چند ویژگی دارند:

- اول اینکه "نشاط و امید" حکیمانه‌ای درشان هست. نه اینکه فقط "هست" بلکه "نمود" دارد و دیده می شود.

- دوم اینکه "رفق" و مدارا با مردم درشان هست.

- سوم اینکه "حزم" و دوراندیشی و تدبیر درشان هست. زرنگی و کیاست دارند.

- چهارم اینکه در "نظم" مثال زدنی‌اند. سیره خود امام را ببینید، شهید بهشتی را، شهید صدر را، ...

- پنجم اینکه نظم‌شان "نظم فرعونی" نیست. محصول تفرعن و خودپرستی نیست. و نیز پوچ و من‌درآوردی نیست. بلکه نظمی  است که انعطاف لازم را دارد و اهمّ و مهم کردن سرش می‌شود.

- ششم اینکه "اغتنام الفرصه" برایشان ملکه شده. هیچ فرصتی را تلف نمی‌کنند. یعنی کارها را در کمترین زمان و با بیشترین کیفیت انجام می‌دهند.

- هفتم اینکه اهل "مجاهده" و تلاش بی‌وقفه‌ اند. به محض فراغت از یک کار، کار بعدی را کلید می‌زنند. انگار قرار نیست دقیقه‌ای قرار داشته باشند.

- هشتم اینکه "آسوده‌طلب نیستند". رفاه‌طلبی می‌تواند آدم را حتی سر جانماز و سجاده یا پای صحیفه سجادیه زمین‌گیر کند.که: اینجا راحت ترم تا مثلا در میدان جامعه یا حتی در کارهای آشپزخانه. وگرنه بسا مواقعی که کار خانه عبادت‌تر از صحیفه خوانی باشد.

- نهم اینکه "مواسات و ایثار" دارند. از خیلی چیزهای خودشان می گذرند؛ از خیلی چیزهای خودشان.

- دهم اینکه ذره‌ای دیگران را کمتر و پایین‌تر از خودشان نمی‌بینند. هیچ کس را در هیچ موردی.

ایمان به وجود یک حقیقت ارزشمند که امروز در عالم مغفول مانده، آدم را "بد اخلاق" نمی‌کند، بلکه آدم را "فعال و برانگیخته" می‌کنند.

این ادراکی که خدا نصیب ات کرده، برای این نیست که دنیا برایت غیر قابل تحمل شود، بلکه برای این است که در "تغییر" این دنیا گام برداری. و إلا که "لله ملک السماوات والارض". خودش هم حواسش به ملک و سلطنتش هست "و هو الغنی الحمید".

این ادراکی که عنایت شده، زمینه‌ای است برای اینکه تو را تبدیل کند به "مجرای تحقق اراده خدا" در اصلاح همین دنیای غرب‌زده، نه اینکه سبب ضیق صدر و لفظ تلخ و خُلق تنگ، در تو شود. اینچنین که دافعه‌‌ی تو را هم می‌گذارند به پای گفتمان‌ات. و آنوقت مسئول هستی...

    نکن!  "شتاب‌زده" و "لاابالی‌" با آموزه‌های گفتمان‌ات رفتار نکن.

خواب زده

تردید و بلاتکلیفی اجتماعی؛

مسمومیت ذهنی از شیطنت رسانه ها؛

سوءظن و منفی نگری به حکومت و حاکمیت؛

همنشین و مرتبط نبودن با حکما و مطلعین؛

بی خبری از اوضاع جهان اسلام و جهان استکبار؛

در خدمت غیر انقلاب بودن آگاهانه یا ناخودآگاه؛

تدبیر، فقط برای نفع و ترقّی شخصی؛

...

خجالت دارد جوان؛

کار «امام(ره)» را پی بگیر.

-----------

پ ن:  چون حافظ سر صبحی فریاد کشید که:

"وصال دولت بیدار ترسمت ندهند /  که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده"

روایات لبنانیه - 2

ضاحیه: منطقه‌ی حزب‌الله‌نشین بیروت است. از نیمه بیروت به سمت جنوب. خودش البته از نظر رفاهی و فرهنگی سطوح قوی و ضعیفی دارد. کل لبنان حدودا به اندازه دوسوم خوزستان خودمان است. حدود ده هزار کیلومتر مربع وسعت لبنان است با چهارونیم میلیون نفر جمعیت و محله ضاحیه حدود 28كیلومترمربع است با یک و نیم میلیون نفر. یعنی بیش از یك سوم جمعیت کل کشور فقط در یکی از محله های پایتخت زندگی می كنند! علت اصلی‌اش هم حملات متعدد اسرائیل در چند نوبت به جنوب لبنان است که طی سال‌ها، اهالی جنوب کشور را هجرت داده به جنوب پایتخت.

اداره ی ضاحیه به عهده حزب الله است. بیراه نبود این تعبیری که یادم نیست از کی شنیدم:

جمهوری اسلامی ضاحیه!

قادة الشهدا: یادواره‌ای است سالیانه برای بزرگداشت شهدای مقاومت در مُجَمَّع سیدالشهدا. تصویر سه مسئول شهید حزب الله در بنرهای عمودی زرد رنگی در خیابان های کل ضاحیه نصب شده. شهید شیخ راغب حرب، که موسس حزب الله بود، شهید سید عباس موسوی، که پس از شیخ دبیرکل حزب شد و شهید عماد مغنیه (حاج رضوان) که بیشتر می‌شناسیم اش. زیر تمامی بنرهای زرد معرّف قادة الشهدا نوشته: علی طریق فلسطین.

بعد از مسجد علامه فضل الله، بازگشت به شُقه الغدیر و کمی رتق و فتق اسباب و اثاث‌های هنوز وانشده ساعت را کرد سه بعد از ظهر. حرکت کردیم تا اتوبوس ولووی سفید رنگی که اول تا آخر سفر پا به پا مان آمد. از مطار بیروت تا شُقّه، تا مجمّع،  تا نبی شیث، تا بعلبک، تا نبطیّه، تا مرجعیون، تا کفرکلا، تا مرز اسرائیل، تا بنت جُبیل، تا صور، تا صیدا و باز تا بیروت.

به سمت مُجَمَّع سیدالشهدا برای شرکت در قادة الشّهدا با شعار "علی طریق فلسطین" راه افتادیم. دروغ چرا؟ در فکر ناهاری بودم که نخوردیم! در حوالی مجمّع از یک آپارتمان بی نام و نشان که بین ده ها نمونه‌ی مشابه دیگر گم بود چهارپنج طبقه رفتیم بالا. درب آپارتمانی را باز کردند و بی مقدمه فرمودند بفرمایید ناهار. از صبحانه‌ی هواپیما تا الان خیلی گذشته بود و کیلومترها نیز راه رفته بودیم، لذا پیشنهاد خوبی بود! و فرمودیم نفری یک لیوان آب پرتقال شبیه نمونه های نکتار تولید خودمان و کیک‌هایی مثل کیک صبحانه‌های درنا! به‌شمار سه، خورده نخورده زدیم بیرون. انقدر که آن طبقات بالارفته را پایین بیاییم، دوسیر ناهارمان هم رفت و به خاطرات پیوست. بچه های حزب الله بخوانند می خندند که انقلابی های ایران را باش! روز قادة الشهدای ما، فکر ناهارند...

رفتار کادر و فضای ورود و خروج سالن کاملا امینتی است. اما ما چون از ایران انقلابی رفته بودیم، بی حرف پیش، احترام مضاعفی داشتیم! دم در شیخ‌مان را جدا کردند که یک جای دیگر بین هم‌لباس‌هایش بنشانند که به آراستگی ظاهر مجلس کمک کند. کلاً حزب الله خوب ظاهر قضایا را مدیریت می‌کند. بی خبر بودند که نصف‌ جمع‌مان روحانی اند.

مُجمّع: تو بگو یک سوله، نصف صحن نمازجمعه‌ی دانشگاه تهران. همانجایی که سید سخنرانی مشهور «لبیک یا حسین» را آنجا داشته. و عمده سخنرانی های ویدیوکنفرانسی ایشان هم همین‌جا ایراد می‌شود. وارد که شدیم یک سمتش سن است و بعد شاید پنجاه ردیف پشت هم صندلی چیده اند هر ردیف شامل شاید شصت تا. هفت ردیف جلو را مجزا کرده اند خاص مسئولین یا میهمانان ویژه و بعد صندلی های عموم مردم است به تفکیک نیمی آقایان و نیمی خانم ها. در بین هفت ردیف اول خانمی ندیدم. دقت هم نکردم البته! تا به ستون یک وارد شدیم و ردیف سوم نشستیم ساعت شد سه و چهل دقیقه. بعد نوبت آمدن روسا و رجل سیاسی شد. اول سخنگوی حزب الله آمد و ردیف نخست نشست. بعد قائم مقام دبیرکل شیخ نعیم قاسم. بعد سفیر رکن‌آبادی ایران، و بعد دیگرانی که لابد در نوع خودشان آدم های مهمی بودند. چون هرکس میامد دیگران برایش قیام و قعود می‌کردند.

دوربین‌های متعددی از شبکه‌های گوناگون، برنامه را پوشش خبری می‌دادند. اما اصل انعکاس، به عهده المنار بود. این را از تعدد دوربین ها و اجازه ای که عوامل آن برای بالا و پایین رفتن از سن یا تیر و تیرچه های سالن داشتند می گویم. حرکات دوربین حرفه ای المنار برای تصویربرداشتن با نمای کرِین (Crane Shot) برای به تصویر کشیدن بالا تا پایین کل مجمّع و دور و نزدیک کل جمعیّت، جلب نظر می‌کرد.

کرین (Crane): ابزاری است که از تکنولوژی مورد استفاده‌ی مادربزرگم تبعیت می کند. برای گردگیری و گرفتن تار عنکبوت‌های سقف بلند خانه قدیمی‌شان مادربزرگم پارچه‌ای را می‌زنند سر چوب بلندی که تیرچه‌ها و الوارهای سقف چهار و نیم متری خانه‌شان را بزداید از چیزهایی که جای‌شان آنجا نیست. با این تفاوت که سر بازوی کرین بجای کهنه‌پارچه، دوربین المنار است و بازوی آن هم فقط یک چوب ساده نیست، بلکه اهرم‌های روباتیکی است که حرکاتش با جک‌های هیدرولیکی از راه دور کنترل می‌شود. آزادانه بالا و پایین می‌رود، دوربین را در هر جهتی که لازم باشد دَوران می‌دهد و خلاصه تصویر می‌کند جمعیت را برای المنار و از آنجا برای کل عالم.

وجه مشترک کرین المنار با ابزار مادربزرگم در این است که هر دو شان، خانه عنکبوت را خراب می کنند.

سابقون

خطاب اصلی چند بیت زیر، رفقایی هستند که عزم تحصیل یا تجربه‌ی زیستن در بلاد خارج راکرده‌اند. البته نه از این باب که بریده باشند و نا امید در جستجوی دنیای بهتری از اینجا فرار کرده باشند، بلکه ارزش پایه و پایگاه نظام و انقلاب را در یک نگاه تمدنی و زمان شناسانه می‌دانند و رفته‌اند تا از طریق بستر و امکانات بهتر در یک مملکت دیگر، توشه ای برگیرند برای حل مسائل مملکت خودشان و بازگردند. که البته این سفر، لوازم و قواعد خودش را هم دارد. و نگرانی هایی هم. علی‌أی‌حال، بخشی از آن ابیات اینجا هم بیاید بد نیست:


من فقط می‌خواهمت کز سابقون باشی عزیز

هم‌‌مقام اهل عقل، اهل جنون باشی عزیز

 

انفجار نور، فصل انفتاح راه‌هاست

پیشرو شو تا به راهی رهنمون باشی عزیز

 

رفته‌های مانده‌، بسیارند اما کاش تو

پیرو  إنّا إلیه، از راجعون باشی عزیز

 

گام‌هایت راست در آراستن‌های برون

مرد درمان دژم‌‌های درون باشی عزیز

 

امتدادت تا افق - کز عمق تاریخ آمده است-

خواهدت تا سبزتر، تا لاله‌گون باشی عزیز

 

نقش دون از شأن تو ، از ساحت عزّ  ات به دور

صافـّات و مرسلات و مومنون باشی عزیز

 

رخت اتقان ات به تن، آزاده از اوهام و ظنّ

حکمت‌آیین، سقف برهان را ستون باشی عزیز

 

میمنه تا میسره، در جود و جهد و اجتهاد

باش تا از این سپاه و این قشون باشی عزیز

 

لهو‌ی افسانه‌ی رومی ز قلبت دور باد

عاری از رنگ و شرنگ دهر دون باشی عزیز

 

غیرت ات افراشته، ایثار و حزم انباشته

سربلندی صف شکن در آزمون باشی عزیز

 

آسمان را می خراشند آن عمارت‌های قصر

خوش‌تر آنکه بانی یک بیستون باشی عزیز

 

بین عود و تار و قانون، ساز همزادی خوش است

حیفی از گیتار، باید ارغنون باشی عزیز

 

هست امّیدم که تا روزِ بروز رازها

پاکبازی پیشتاز و ذوالفنون باشی عزیز

 

آرزوهای بعیدی نیستند این "کاش" ها

قائل‌ام هستی تمام؛ اما فزون باشی عزیز

***

نی! بهل تا بازپیرایم غزل را بیشتر

وصف واقعیت کند تصنیف با "هستی عزیز"

***

خاطرم جمع است، چون از سابقون هستی عزیز

هم‌‌مقام اهل عقل، اهل جنون هستی عزیز

 

انفجار نور، فصل انفتاح راه هاست

پیشرو هستی، به راهت رهنمون هستی عزیز

 

رفته‌های مانده،‌ بسیار  و  تو چون آزاده‌ها

پیرو  إنا إلیه، از راجعون هستی عزیز

 

بانی صدها بنا چون بیستون هستی عزیز

مرغ حقی خوش تر از صد ارغنون هستی عزیز

 

گر کنون در آسمان چونان ستاره زینتی

مستعدّ صولتی خورشیدگون هستی عزیز

-----

 پ ن 1: 

اولین از شعرهاست که آمده سر سجاده‌ها. البته بیان استدلالی کافی، در نوشته های قبلی حول همین موضوع و همینجا گذشته، ولی باید گفت: اگر آثار ذهنی می توانست جای آثار ذوقی را بگیرد یا اصلا اگر ذهن می توانست جلوی ذوق را بگیرد، میراث تمدنی‌مان چیزی غیر از این بود که الان هست. لذاست که من بی تقصیرم!

پ ن 2: 

               کاش توصیفی که با "هستی عزیز" آمد به نظم 

              شرم ویرایش نخواهد با غم "بودی عزیز"...

روایات لبنانیه -1

گفتند برای برنامه ی قاده الشهدا، امروز ضاحیه تعطیل است رسماً. از جمله رایزنی فرهنگی.

از درب بسته ی رایزنی در بیروت دو راه داشتیم: برگردیم محل اسکان (همان شقه الغدیر که سفارت در اختیار قرارداده بود) یا برویم مسجد امامین الحسنین(ع) که صفر تا صدش کار مرحوم علامه محمدحسین فضل الله بوده و الان هم بزرگترین مسجد شیعی بیروت است. اقبال جماعت خسته اما مشتاق، به دومی بود و راهی شدیم. پانزده بیست دقیقه ای پیاده از پس‌کوچه های ضاحیه‌ی حزب الله رفتیم تا رسیدیم به مسجد علامه فضل الله.

مسجد دلباز و چشم نوازی است. رفتیم وضو بسازیم که به نوبه‌ی خودش شروع جالبی بود! برای وضو پله هایی را باید می رفتی پایین و بعد از دورةالمیاه فقط یک حوضچه بود پر از آب! و هیچ راهی به هیچ جای دیگری نبود. هفت هشت نفری در هیئت بلها، برّ و برّ به یکدیگر و به حوضچه نگاه می کردیم که یک لبنانی ایرانی‌شناس، ملتفت گاوگیجه مان شد و عملا تعلیم داد آداب خروج از مستراح این مسجد و ورود به شبستان‌ش را. می بایست خلع نعل و جوراب کنی، پاچه ها را تا زیر زانو بزنی بالا و از داخل حوضچه‌ رد شوی تا تازه بتوانی بروی جایی که روشویی دارد برای وضو. خشک کردن روی پای خیس برای مسح هم به خودت مربوط است و بس. و از آنجا پله می خورد به بالا تا داخل شبستان مسجد. بسی عریض‌تر از حوضچه های ضدعفونی در ورودی استخرهای خودمان است که بشود مثل آنجا قِسِر در رفت و از روی ش پرید و پا به آب نزد.

خنکای آبِ وصل به کر که جریان هم داشت هر چه خستگی بود را از پاها گرفت و هرچه نشاط لازم بود را داد. وارد مسجد که می شوی ترکیب ساده و سنگین چوب و سنگ سفید می بینی. ستون های بلند چوبی شاید 15 متر و دیوارهای سنگی با نقش های خاص خود به انضمام خنکای هوا و پاها حسی دارد که باید تجربه کنی.

داخل شبستان نشستیم به گعده که چهل دقیقه زمان باقی مانده تا اذان را کوتاه کنیم. استاد همراه مان، از ظرفیت‌های لبنان برای انقلاب می گفت. برخاستیم که دسته جمع برویم زیارت قبر علامه محمدحسین فضل الله که در زیرزمین مسجد خودش دفن شده است. صفایی داشت قبرش. علامه عالم لبنان بود. اصیل و پخته. نمایشگاه دائمی آثارش بساط وسیعی بود کنار هشتی ورودی مسجد. موضعی البته داشت در مقابل عملیات های استشهادی بچه های حزب الله.

بگذار روایت سید عیسی طباطبایی را همینجا بگویم: بعد از مراسم قاده الشهدا، روحانی سیدی را دیدیم در خیابان های ضاحیه که پیاده داشت مسیری را می رفت. آقا حمید که برای خودش دایره المعارفی از لبنان است از همان داخل اتوبوس اشاره کرد که این آقا سید عیسی طباطبایی است. توضیحاتی داد که مضمونش این می شود: اولین عملیات استشهادی که انجام شد کثیری از علما فتوای حرمت دادند به این قِسم خودکشی ها! حزب الله در اقلیت بود و استشهاد تنها راه ضربه و ایجاد روزنه ای برای تغییر موازنه قدرت. عملیات به این نحو بوده که جوان حزب الله، محموله انفجاری به خود می بندد و با ظاهری شبیه اغیار، نزدیک مواضع یا فرماندهان خاص می شود و از آنجا .... از آنجا به قول حضرت امام(ره)، نظر می کند بوجه الله.

به تبع این استشهاد یک نفر یا چند نفر، یا چند ده نفر، یا تسلیحات و مهمات مهمی از غاصب خبیث نابود می شود. حالا با آن فتاوای تحریم، اصل استشهاد که تنها حربه‌ی حرب بود زیر سوال رفته بود. همین آقا سید عیسی میاید تهران پیش امام(ره) و استفتاء می کند. امام روح الله سه بار با تاکید می گویند: «اکیدا جایز است، اکیدا جایز است، اکیدا جایز است.» اقلّ اثر این فتوا این است که کار حزب الله راه می افتد. و تاریخی- تمدنی که نگاه کنی نفس همچین فتوایی، باب بدیعی می شود در فقه‌الجهاد. تحفه سید عیسی طباطبایی این بود که دیگر تا امروز - اگر همان شرایط پیش آید- هیچ کس فکر نمی کند استشهاد خودکشی است. بلکه اکیدا جایز است، اکیدا جایز است، اکیدا جایز است!

بعدها البته علامه هم به صف موافقین استشهاد پیوست. و باید دانست که انتحار با استشهاد، زمین تا آسمان فرق دارد. درکات جحیم هم با جنات نعیم فرق دارد.

تا دو رکعت نماز تحیت مسجد بخوانیم اذان شد. حس شیعه‌گی خوبی داشت. با عتبات و مشهد و سایر شیعه نشینی ها فرق وافری داشت. مثلا اگر مسجد گوهرشاد سبز ملایم باشد با بوی عطر حرم، مسجد اعظم قم سرخ قهوه ای باشد با بوی دیفا، حسینه امام که آقا نماز می خوانند آبی سیر باشد با بوی عطر تیروز، و مسجد حاج آقا خوشوقت هم لاجوردی با عطر گل محمدی، اینجا همچین کرمی رنگ شفاف است با چیزی شبیه عطر هوگوباس البته ملایم تر. گرفتی حس و حالش را ؟

 

------------

پ ن1: «لبنانیـّه»ها با سایر نوشته های اینجا، هم‌فلسفه و هم‌ذات اند. اگر چه هم‌سیاق و همگون نیستند. 

پ ن2: نه عجله ای برای انتشار کل ماوقع سفر دارم و نه تصمیمی برای انتشار یکپارچه آن در قالب سفرنامه یا گزارش.

لذا هرچه دست داد را خرد خرد همینجا می گذارم. به شرط توفیق

فنّ و فنای شیخ بهایی

شیخ بهایی(ره) به عنوان کسی که در زمان خود جامع حکمت و فقاهت و ضمنا فناوری بود، برای امروز ما نیاز به تحلیل و چه بسا رمزگشایی بسیار دارد.

به نظرم اساساً بین "رفتار فناورانه‌ی شیخ بهائی" با "مدل های فناورانه امروزی" حداقل در دو محور ذیل تفاوت جدی و ذاتی وجود دارد:

1) در نحوه دستیابی به قوانین حاکم بر عالم طبیعت

2) در نحوه استفاده از آن قوانین برای تولید محصول یا فناوری

و این اختلاف آن قدر هست که آن دو را نسبت به هم قیاس ناپذیر می کند؛ به اندازه قیاس ناپذیری علم دینی با علم غیردینی.

تولید، در مدل شیخ بهاء از عالم غیب آغاز می شود. سپس امتداد و استمرارش می آید تا عالم شهود و ماده. یعنی برای تحقق محصول ها و تولید ابزارها یا روش ها، لازم است حرکتی از عالم غیب آغاز شده، تا عالم ماده امتداد یابد و در بستر عالم ماده و با مختصات آن عینیت یابد. طبعا در مواقعی که لازم است ماهیت ابزارگونه به خود بگیرد، به سادگی می گیرد. و در مقام ورودش به عالم طبیعت، منتهی می شود به یک سلاح یا یک بنا یا حتی یک غذا و...

شاید مثل حرز هایی که صادره از معصوم(ع) است: معصوم(ع) متن دعایی را القاء می فرماید؛ خود آن متن که حکایت از امری حقیقی در باطن (یا غیبِ) عالَم دارد به قلب امام رسیده است و حال در ادامه­ی قوس نزول خود، به عالم خلقت (طبیعت یا عالم ماده) رسیده است تا بتواند عینیت پیدا کند و به کار رفع یکی از نیازهای حقیقی آدمیت بیاید. حال مثلا تذکر نیز داده می شود که این متن روی فلان سنگ خاص باید نوشته شود. یا به فلان زبان یا با فلان جنس قلم یا در فلان زمان خاص نوشته شود. این دیگر فرع است نسبت به آن حقیقتی که علت ابتدایی و آغازین برای رسیدن به آن هدف بوده. گرچه همین رعایت ها هم به عنوان آداب تعامل با عالم خلقت باید رعایت شود. که اگر نشود باعث ساختارشکنی در نظام اسباب و مسببات می گردد.

یا یک مثال دیگر مرتبط تر شاید دستور تهیه «زره» باشد ازطریق وحی به حضرت داوود(ع) باشد. یا دستور ساخت «کشتی» به حضرت نوح(ع). یا لباس و حضرت ادریس(ع).

روشن است که خداوند برای ساخت زره، به ازای شهود حضرت داوود(ع) برای نحوه ساختن زره، ماده آهن را نیز در طبیعت قرارداده که امت داوود(ع) آن را به کار بگیرند. (که به قولی می شود مطالعه‌ی خلقت و استخراج ماده ای از آن. می شود همان مطالعه کتاب تکوین و تفسیر فعل خدا).

لبّ مطلب آنکه: به نظرم وقتی یک ابزار بندگی قرار است ساخته شود، این باید از طریق عروج یک روح آماده، به عالم غیب و دریافت دستور آن و سپس بازگشت و تولید آن ابزار صورت گیرد. لااقل یکی از راه هایش این است. 

اصلا بگذار بی گدار بگویم: نوعی و مرتبه ای از فنا برای این نوع فن‌ورزی لازم است.

در خصوص تعلیم و ترویج آن دستاورد فنی هم، اگر اقتضایش بود تعلیم داده می شود (مثل دستور ساخت زره) و اگر اقتضایش نبود، تعلیم داده نمی شود. مثل آن همه چیزی که شیخ بهاء نحوه ساختش را به کسی نگفت. یا گفته و بی‌خبریم.

یا یک مثال دیگر از نحوه شناختن و معرفی کردن یک طریق آشنا برای بندگی: نماز

نماز، کشف تام محمدی(ص) بود در معراج. روح پیامبر(ص) برای بندگی امت‌اش در سفر معراج، نماز را از طریق وحی دریافت کرد و پس از بازگشت، آن را به امت تعلیم کرد. حال به نظرتان "نماز بخوانید همانطور که من نماز می خوانم" شبیه نیست به "زره بسازید همانطور که من رزه می سازم"؟ که هر کدام را پیامبری بعد از دریافت وحی یا پیشامد شهودی برای امت اش رونمایی کرده است.

حال یک نفر مثل شیخ بهایی می خواهد ابزارهایی را برای رفع نیاز امتی که زعامت شان را بر عهده دارد بسازد. چه می کند؟

روح مهذب او که از طریق التزام به لوازم علمی و عملی برآمده از شریعت، سنخیت زیادی با عالم غیب پیدا کرده عروجی می کند و با اراده ای الهی دست به کار کشف راه حلی برای رفع یک نیاز اصیل می شود. از همان عالم غیب کار را آغاز می کند. و در قوس نزول - در ورود به عالم ماده -  تبدیل می شود به یک ایده یا ابزار یا محصول یا چیزی دیگر.

این بسیار با راه و روندی که مصنوعات مدرن دارند متفاوت است. نقطه آغازین در طراحی و ساخت مصنوعات مدرن، و نیز غایت استفاده از آنها محصور به دنیا بوده و بس. از همین جا شروع شده اند. به همین جا نیز ختم می شوند و امتدادی در ابدیت ندارند. طراح و سازنده، قوس صعودی را برای رفع نیاز اصیلی، نگذرانده تا طی آن کشفی کند و سپس در قوس نزول خود، عنصر یا ماده­‌ی مابازای رفع آن نیاز در خلقت را استحصال کند، و سپس در روندی فنآورانه آن را فرآوری کند و هدفش (که چیزی جدا از بندگی نیست) را یک پرده عینی تر کند.

و نکته آخر - در حد فتح باب - اینکه این عینیت‌بخشی صرفا در بستر اسباب و مسبباتی که از مسیر فقه حجت‌مند شده اند، «مجاز» است. و صدالبته چنین ‌فن‌ورزی متعبّدانه ای، از آنجا که لازمه ی تکامل بندگی است چه بسا «واجب» باشد؛ که بیان اش مقال دیگری می طبد.


اَبزار اِبراز

«قلم» حرمت دارد.

حضرت حق - سبحانه - با «قلم» است که بر لوح‌ها می نویسد. هم بر لوح محفوظ، هم بر لوح محو و اثبات. هر چیزی را که بخواهد خلق و انشاء کند، هر قضا و قدری را که بخواهد رقم بزند، با قلم آن را مرقوم می کند؛ با قلم أعلی.

حتی خدا با قلم است که به انسان - آن چه را که نمی داند - تعلیم داده است1.

خدا برای قلم‌ش احترام قائل است. آن‌قدر که به آن قسم می‌خورد 2. همان‌طور که به ملائکه‌اش قسم می‌خورد3. همان‌طور که به جان پیامبر(ص) قسم می‌خورد4.

امیر المومنین(ع) هم برای کاربست قلم، آداب و چارچوب قائل‌اند:

"ادقوا اقلامكم و قاربوا بین سطوركم و احذفوا من فضولكم و اقصدوا قصد المعانی. و ایاكم و الاكثار، فان اموال المسلمین لا تحتمل الاضرار... قلم‌های خود را دقیق كنید و سطرها را نزدیک نمایید، اضافات را حذف كنید و به بیان اصل معنی بپردازید. و بپرهیزید از مصرف زیاده. که اموال مسلمانان ضرر را بر نمی تابد" 5.

نفس یا روح انسان -که نفخه‌ای از روح خداست- نیز داشته‌ها، دریافت‌ها، و اراده‌هایش را با قلم ثبت می‌کند: چه برای ترویج و نشر، چه برای تولید و خلق، چه حتی برای تحصیل یا بند6.

قلم انسان باید مرتبه ای از قلم أعلی بشود.

هرچه نفس انسان، به حضرت حق - جل جلاله - نزدیک‌تر و شبیه‌تر شود، قلم انسان هم به قلم أعلی، نزدیک‌تر و شبیه‌تر می‌شود.

و به همان اندازه حق‌تر می‌شود؛ صائب‌تر، نافذ‌تر، معلّم‌تر و ماندگارتر.

قلم ابزار ابراز است؛ از وسایل نمایاندن مکنونات است. مکنونات حقانی، می‌ تواند باعث تسری حقـّانیت به ابزار نیز بشود؛ اگر ابزار، قابل باشد.

رسانه‌ی رسانیدن حق، خودش هم احترام دارد.

 

-------------------------------------

1. علق/ 4 و 5

2.  قلم /1

3. صافات/1

4. حجر/72

5. بحار ج 41 ص 105

6. بحار ج 2 ص 151

 

غرس یا هرَس

به‌ش گفتم: "حرکت‌ علمی تو، داخل چارچوب آکادمیک متعارف امروز و طبیعتاً مقید به آن است. 

به نظرم کار تو این خواهد بود که پشت هم paper بدهی و تلاش کنی تا رتبه ISI‌مان را افزایش دهی. و نیز کشیک بدهی تا آخرین دستاوردهایی که برای حل مسائل scientific مملکت، گرهی باز می کند را گلچین و به صاحب‌نیازش معرفی کنی."

گفت: "خب! چی بهتر از این؟"

گفتم: "بهتر و بدترش را نمی دانم! چه عرض کنم."

گفت: "منظور اینکه چه چیزی غیر از این؟ این گفتن، یعنی «دیگر»ی هم هست."

گفتم: "بی‌خبر که نیستی. در سرزمینی که عده ای افق‌های نظری جدیدی را بر باز می‌کنند و عده‌ای هم زمین‌های عملی جدیدی را شخم می‌زنند و بذر می‌پاشند، از تو در حوزه‌ی نظر، «خیز معرفتی» یا در حوزه‌ی عمل، «اقدام شکافنده» برنمی‌آید. بلکه در چارچوب علوم متداول، که در امروز دانشگاه‌ها رایج است و اهالی اش هم ناگزیر هستند که مؤدب به آداب آن باشند، پیش می‌روی."

گفت: "مثال؟"

گفتم: "ببین! یک نفر می‌رود و یک درخت را هرس می‌کند. یک نفر هم می‌رود یک درخت جدید می‌کارد."

گفت: "هر دو هم لازم است."

گفتم: "بله خب. هر دو لازم است." 

     ولی او باهوش‌تر از این بود که داستان به همین‌جا ختم شود.

* * *

دقایقی به سکوت گذشت.

ناراحت شده بود؛ انگار که به‌ش توهین کرده باشم.

من هم به خودم تلقین می‌کردم: خب یک لباس برای تابستان مناسب است، یکی برای زمستان. توهین به این نیست که به درد آن فصل نمی خورد. هست؟

لذا رفاقتی گفتم: "چیزی نگفتم که! اگر یکی به درد کاری بخورد، بگوییم به درد کار دیگری نمی خوری ناراحتی دارد؟"

می دانستم می‌فهمد چه می‌کنم! ولی ادامه دادم: "باغ وسیعی است، کلی هم کار دارد. تو به درخت‌های موجود برس و بارشان را برسان، دیگران هم که درخت‌های دیگر را می‌کارند. اوقات‌تلخی ندارد که؟ صاحب‌باغ هم که راحت از هر دوی اینها راضی می‌شود."

خبر داشتم که مختصری کنجکاو حرکت‌های جدید معرفتی انقلاب هست. و دورادور و تا جایی که اتهام تذبذب و تشتّت در مسیر خودش متوجه‌‌اش نشود، ازشان سراغ می‌گیرد. مثل اطلاع‌اش از تاسیس کژدار و مریز رشته‌های جدید در دانشگاه‌ها و حتی برپایی دروس جدید در سطح خارج حوزه. یحتمل بر همین پایه بود که گفت: "صاحب‌باغ، زمین‌های بایر اطراف را خریده و انداخته روی باغ. این‌همه جا برای نهال، این‌همه نهال برای غرس."

 «آفرین» بلندی که آمده بود نوک زبانم را قورت دادم. ولی نشاط آن دوید توی رگ‌هایم.

می پریدم پیشانی اش را می بوسیدم اگر مؤانست بیشتری داشتیم.

بین خودمان باشد ولی ناراحتی‌اش هم به جا بود. به مثابه‌ی یک پارچه‌ی زمستانی است، که با آن لباس تابستانی دوخته‌اند.

«ذوق»، «ذهن» و «خـُـلق» او ، برای «خیز معرفتی» توأم با «اقدام شکافنده» معماری شده.

از اصل برای غرس کردن ساخته شده، نه برای هرس کردن.

* * *

همین فکر ها توی سرم بود و سرم پایین که ...

یکهو مثل اینکه چیزی برایش تداعی شده باشد، و با آن بخواهد چیزهای دیگر را از خود دور کند، دست و پایش را جمع کرد، وسایل اش را هم دست‌پاچه از روی میز ریخت توی کیف. و بلند شد.

هوای اتاق سرد شد. شانه بالا انداخت؛ و لاقید و لاابالی گفت: "حالا فعلا که باید دکتری بگیرم تا بعد."

می‌دانست که با دکتری گرفتن‌اش مخالف نیستم، اما این جمله، اینجا یعنی فعلا همین‌ است که هست.

و دم رفتن با لبخندی مردم‌دارانه و از سر تفقّد گفت: "ممنون از راهنمایی‌ت!" که احترام ام را هم گذاشته باشد.

سر تکان دادم و خداحافظی کردیم و دوباره رفت.

-----

بعد که رفت، قرآن پرسید: و من یرغب عن ملّة ابراهیم إلا من "سفه نفسه"؟ / بقره-130


متنسّـک

به عنوان «عالم شهر» اشتهار داشتند و آباء و اجدادشان بیش از صد‌سال بود که در شهر مدرسه علمیه و خیمه‌ی عزای حسینی داشتند.

ولی انقلاب را نفهمیده بودند؛ و طبیعتاً نخواسته بودند. از ابتدای مبارزه های انقلاب، پا پس می کشیدند و به میدان نمی آمدند. انقلاب که جلوتر آمد و حمایت علما به مرور جلب می شد، حمایت که نمی کردند هیچ، دیگران را هم از همراهی با انقلاب منع می کردند. به حرمت سیادت‌شان و مدرسه‌شان و خیمه‌شان، در شهر ذی‌نفوذ بودند. معتمدین شهر، بازار و هیأت‌های صاحب قدمت و شوکت حرف ایشان و آقازاده هاشان را می‌خواندند. و این نفوذ و ناهمراهی، کار را برای نهادها و اقدامات نوپای انقلابی در شهر سخت می‌کرد. بنیاد شهید، جهاد سازندگی، کمیته، سازمان تبلیغات، روزنامه‌ها و راهپیمایی‌ها یکی از مسائل اصلی‌شان، ساز مخالف ایشان در موقف‌ها و مقام‌های مختلف بود.

اما انقلاب پیش می‌رفت. مسائل اساسی نظام مثل انتخابات‌ها، فلسطین، استکبارستیزی و حمایت از ملت‌های مستضعف، استقلال‌طلبی و استقامت در فشارهای بین‌المللی، و حتی نمازجمعه‌ها را هیچ وقت به رسمیت نشناختند. یا طعنه و تمسخر یا حداکثر سکوت.

خون می‌شد دل خانواده‌های شهدا وقتی در دفاع مقدس بر شهیدان شهر نماز نمی‌خواندند و حتی آنها را خون‌های هدر رفته می‌دانستند! و این شبهه را تکرار می‌کردند که چه کسی جواب این خون‌ها را می‌دهد؟

نظام اما حرمت خودشان و درس و مدرس‌شان و خیمه‌شان را نگه می‌دارد. گرچه همین کرامت در رعایت حرمت را هم درک نمی‌کردند. حکمت حکومت می‌گوید حرمت عالم شهر حتی از نوع ضد انقلابش باید حفظ شود؛ إلی حین.

امروز نوسانات بازار و فشار تحریم و کشمکش‌های سیاسی کافی است که باد به غبغب بیاندازند و بگویند: دیدید نشد! دیدید راست می‌گفتیم که دین برای سیاست و اداره حکومت نیست.

دیروز سر جریان اصلاحات و اعوجاج های فرهنگی دشمن‌شادکن آن، می‌گفتند: دیدید نشد! دیدید راست می‌گفتیم که دین برای سیاست و اداره حکومت نیست.

پریروز سر جریان سازندگی و ریشه دواندن رفاه‌طلبی، تشریفات‌محوری و طبقه‌سازی اجتماعی آن، می‌گفتند: دیدید نشد! دیدید راست می‌گفتیم که دین برای سیاست و اداره حکومت نیست.

باید به ایشان گفت هراندازه هم که به عملکرد یک نهاد یا یک دولت منتقد باشیم، با داستان شما هم‌داستان نمی‌شویم. شما سی سال است اصل انقلاب را نمی پذیرید. حاکمیت فقیه و حرکت به سمت پیاده‌سازی احکام اسلام «از طریق تشکیل حکومت» را نفی می‌کنید.

مسئله ما عدم التزام فرد یا گروهی به اصول، اهداف یا روندهایی است که «همین انقلاب» تعیین کرده. اصولی که چارچوب و جهتش را امام راحل و یا حاضر با طریقیت قوانین معلوم کرده اند.

با حفظ احترام باید گفت کسی که از سال 42 جلوتر نیامده تحلیل اش بر مسائل 91 و 92، نمی‌تواند معین و مددکار ملت برای تشخیص مسیر و تعیین موضع باشد. حتی اگر امروز چند جمله حرف مشترک بر سر نقد وضع موجود با او داشته باشیم.

در مقابل این عصبیـّت و ارتجاع، از دولت نهم و دهم که هیچ، از دولت‌های اصلاحات و سازندگی و دولت دوران جنگ و حتی از انتخاب دولت موقت هم دفاع می‌کنیم و همه را تجربه‌ی انقلاب و پیشروی موفق نظام می‌دانیم.


پ ن:

هم از امیر المومنین(ع) و هم از امام صادق(ع) رسیده است که: دو گروه پشت مرا شکستند...

امام(ره) هم از جاهلان متنسک خون دلها خورده. گذشته از اصول زیربنایی انقلاب، مثلا سر موضوع برائت از مشرکین در حج. 

نیــاز

 امام(ره) فرموده: «ما وظیفه داریم مقابل ابرقدرت های دنیا بایستیم و توان این ایستادن را هم داریم.»

امروز «ایستادن» ما قائم به یک نفر شده. کسی می تواند بی توجه به او و بی نیاز از او در مقابل دنیای استکبار بایستد؟

نیز اینکه او انسان را نه فقط مقابل «دنیای استکبار» بلکه مقابل «استکبار دنیا» هم مقاوم، بلکه قائم نگه می دارد. نفع و ضرر آدم را در تمتّع از دنیا جهت می‌دهد و سبکی از زندگی را رو می کند که استجابت «ولا تجعل الدّنیا اکثر همّـنا» الف الفبای آن است.  از ویژگی های سلوک انقلابی این آدم و تربیتی که مریدانش را می کند همین است.

این آقا خواب وخوراک و نبض و نفَس ات را هم رقم خواهد زد و به راه خواهد کشید؛ اگر عقل اتباعش را داشته باشی.

و ما هم به این آدم نیاز داریم. هویت امروز ما ذیل این آدم و در تعلق به این آدم تعریف می شود. نمی توانیم و نمی شود مسیر و کارمان را بی توجه به او و نظراتش «طراحی» و «تدبیر» کنیم.

واقع آن است که ما نیاز داریم که دائما «متذکر» او شویم و با او، تدارک آینده را ببینیم.

اگر از عقل آزاد و مستقل ات بپرسی: من اگر اینجا و پای رکاب این آدم نباشم در دنیا خودم را با چه کسی تنظیم کنم؛ چه می گوید؟

سرایت

میزان حقیقت و صراط مستقیم عالم، امام(عج) است و بی وجود او نه حقی متصور است و نه باطلی، و بر مدار و معیار اوست که آدم ها هستی می یابند، سنجیده می شوند و مرتبه می گیرند.

مهمترین رکن هویت‌ساز ما در کشف و تعیین نسبت بین خودمان و امام(عج) " نقش آفرینی ما درباره مسئله‌ی غیبت" است و همین است که بهره و داشته‌ی ما را از وجود و «بودن حقیقی» تعیین می کند.

* * *

امروز در میانه‌ی غیبت، ما «انقلاب» را داریم.

انقلاب، نردبان عروج برای متقین زیرک آخرالزمان است و نیز حجتی تمدنی برای اهل عناد یا اهمال.

سایه‌ای است که با آن از ما صیانت می‌شود و نیز سرمایه‌ای که با آن از ما سوال می‌شود.  

زمینه ای است تا بیفزاید بر درجات عده ای قابل و نیز بر درکات جبهه‌ی مقابل.

* * *

غیبت‌چشیده‌های درانقلاب‌روییده، هرجای عالم و به هر کار که باشند، بالاخره و به نحوی باید بین خودشان و امور انقلاب نسبتی حقیقی برقرار کنند.

که اگر نکنند چه سر سجاده، چه کف بازار، چه بر کرسی تحصیل و تدریس، به دلیل بی ربطی با نشانه‌ی جریان حق در عالم، ناگزیر پوچ‌اند... پوچ ...

تنها در آن حالت است که بودن حقیقی، از آن حقیقت تامّ - امام - به ما هم سرایت می کند.


مبرّات هجرت

مایه‌ی توجیه کننده‌ی هجرت تحصیلی که خیر اول آن هم هست، خطرپذیرفتن و مایه‌گذاشتن از خود و سرنوشت خود برای رفع نیازهای انقلاب است «از طریق امکانات یک مملکت دیگر». و این عبارت "از طریق امکانات یک مملکت دیگر" به تنهایی چقدر هجرت و جهاد دارد درون خودش.

خیر دوم اینکه: زمینه‌‌ای برای بیان مستقیم مواضع و گفتمان انقلاب با اهالی غرب است. پاری وقت‌ها یاد فرستاده‌های پیامبر(ص) می‌افتم به بلاد مختلف؛ و اینکه عده‌ای شان چقدر موثر بودند. امت‌هایی قرن‌هاست از ماحصل زحمت یک فرستاده، بندگی می کنند.

از خنثی کردن چهره به چهره‌ی اثر شیطنت های ایران‌هراسانه و اسلام‌هراسانه‌ی رسانه هاشان روی مردم تا رونمایی از ابعاد درونی و باطنی خصائص اسلام و انقلاب برای آنهایی که حتی ظاهر فکر و فرهنگ‌مان را هم خوب نمی بینند تا باطن‌اش.

خیر سوم اینکه: جبهه حق، آنجا سرشاخه پیدا می کند. و می تواند در روزهای نیاز اقدام عملیاتی کند. مکرر تکرار شده است اینکه گاهی انجام کاری در کشوری ضرورت می یابد، اما هرچه می گردیم می بینیم نیرویی که این کار را بشود الان و آنجا به او سپرد در آن منطقه نیست.

خیر های دیگری هم دارد که ذکرش بماند. خلاصه یک تیر است و چند نشان.

البته این دست خیرات و مبرات، مثل "بیان مواضع انقلاب" و "فرد آشنا و مستقر در آن منطقه برای کارها" متولی و مسئول خودش را هم دارد. این ها به تنهایی دلیل اصلی حضور در آن بلاد نباید باشد. بلکه حداکثر می تواند به عنوان فایده‌ی تبعی لحاظ شود.


از آنجا که امروز در داخل کشور نیاز و زمینه‌ی نقش آفرینی بسیار بیشتری برای خیلی از محصلین مسافر، وجود دارد می توان گفت: هجرت تحصیلی در قاموس حق و باطلی انقلاب، حداقل یک دلیل غیر دنیایی «غیر منفعت‌طلبانه‌» و «تکلیف‌بنیان» می‌خواهد.

به سلام‌ت

خدا عمر و عزت دهد به آن صاحبدلی که هر وقت سلم و سکین‌ دل‌مان خرج دنیا می‌شود، هرجای شهر که باشیم، کشان‌کشان و با چنگ و دندان، دل را برای نماز می‌رسانیم  به مسجد ایشان.

داخل که البته نمی‌رویم. دم در می‌ایستیم تا ماشین‌شان برسد، پیاده که می‌شوند همان‌طور که همراهان‌شان هر دو دست‌شان را گرفته‌اند، با احتیاط و لبخند عزیزانه‌ای راه ورود به مسجد را پیش می‌آیند. 

در همین اثنا ما هم همان قلب قاسیه را سر دست می‌گیریم و می رویم جلو؛ که البته یا ستـّار.

نزدیک که می‌شویم فقط "سلام" می‌کنیم. حاج‌آقا هم همانطور که سرشان پایین است با همان تبسّم عزیز، جواب می‌دهند: "سلامٌ علیکم". خوشوقتی آن وقتی است که حین جواب سلام، نگاهی هم به‌ت می اندازند.

تا برسیم به تکبیر نماز، آن "سلامٌ علیکم" کار خودش را کرده؛ همچین جاری می‌شود در رگ و پی آدم و چنان جاگیر می‌شود همان‌جایی که باید، که انگار برای این دل سلیم و سرزنده، از اول‌ش نه ضیقی بوده نه قساوتی؛ نه زیغی بوده، نه حسرتی. با این دل حنیف می‌شود از نو تاخت و نواخت.

 پ ن:

کسی می داند که امام (ع) اگر به یک نفر بگوید "سلامٌ علیکم"، چه بر او می گذرد؟ 

ناسزای سزا

نمی فهمی حرفم را؟ می دانم!

ظرفیت سازی برای انقلاب، بهانه است برای ارضای دغدغه های شخصی ات؟ ابزاری است که بتواند "شهوت تاثیر" ات را ارضا کند؟ بعد اسم این را گذاشته ای کادرسازی برای انقلاب؟ هئه! زرشک!

یا به ­ش می گویی جهت دادن به عالَم ها و دغدغه های جوانان این مرز و بوم؟ زرشک!

اگر این است چرا کاملا جهت دار و مصداق محور است. برای آقای فلانی بله؛ اما برای آقای فلانی نخیر؟ بی آنکه توفیر خاصی با هم داشته باشند. 

برای این از اهم امورت می زنی ولی برای آن، در فراغت هم قلمی نمی زنی؟ برای یکی سری تکان می دهی و می گذری و برای دیگری شب و روزت هم یکی شود نمی گذری؟

هیچ ملاکی ندارد مگر؟ بسته به حس و حالت دارد آن لحظه؟!

یا اگر این است چرا از کسی که جواب دلخواهت را نمی دهد دلگیر می شوی؟ گفتی و شنید؛ بس است دیگر.

مامور هدایت به امری؟ یا "عزیز ٌعلیه ما عنتم، حریص ٌعلیکم" تر از پیامبری؟

یا اگر این است چرا آمر به اموری هستی که عامل به آن نیستی؟ از اخلاص خودت مطمئن شدی که به ظاهر کارهای مردم گیر می دهی؟

اصلا بگو ببینم؛ آدمی؟!

چه فایده؟ تو که نمی فهمی حرفم را.

* خطابه ی من ِ روز، سر ظهر

برق یقین

تقریبا هر سه چهارماهی یک بار دست می دهد که سه چهار ساعت باهم گپ بزنیم.

وقتی مشغول تحصیلات تکمیلی در علوم انسانی شد، حرف های بیشتری برای زدن پیدا کردیم.

ولی، سه چهار سال پیش، از پایگاه محکم تری حرف می زد؛ دلش قرص تر بود؛ برق یقین ِ چشم هایش کدر نبود...

هر چه در درس و بحث پیش می رود، بیشتر به گزاره های شکـّی و شک برانگیزانه اش افزوده می شود تا به گزاره های قطعی و اطمینان آور اش.

به طور دقیق می شود گفت:

هر روز، «تردید» اش بیشتر می شود تا «یقین» اش.

یک وقت هست که یک شک، مقدمه ی ایجاد یک یقین می شود، - از نوع شبهاتی که مطرح و سپس حل می شوند یا سوالاتی که ایجاد و سپس جواب می گیرند - که نتیجه آن، محکم تر شدن اطمینان و تقویت دانش انسان است.

اما زمانی، تردیدها یکی پس از دیگری ایجاد می شوند، بی آنکه به سامان و عاقبتی برسند. و نتیجه ی بودن شان، شکسته شدن عزم، انهدام طمأنینه قلب و تضعیف قوت عمل است.

این مشی و سلوک، با قواعدی که شنیدیم نمی خواند. مثلا:

 در "واعبُد ربـّک حتّی یأتیک الیقین" اگر تقویت یقین، نتیجه ی استمرار در عبودیت باشد، روزافزونی شک، نشانه ای برای سیر معکوس در بندگی است.

اگر قوت یقین آدم رو به افول می رفت، عقل آدم باید عتاب بزند و عنان تحصیل و تغذیه صحیح برای نفس را به دست گیرد.

و اگر نکرد، پیداست که این غفلت، رو به قهقرا است...

 

گفتم: رفیق! وقتی بی مهابا و بی گدار این روند را ادامه می دهی، حرف های بیشتری برای «نزدن» بین مان پیدا می شود.

گفت: نه! بزنیم.

و نشستیم زدیم... زار زدیم.



--------------
پ ن:

فرموده اند:

"الیقین هو التصدیق، و التصدیق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء و الاداء هو العمل"؛

و نیز چه تأمل برانگیز است دوطرفه بودن این روند، که گفته اند: تا عمل در كار نباشد یقین حاصل نمی شود.

حساب کن اثر و انعکاس "یقین" نسبت به انقلاب را؛ که "تصدیق" و "اقرار" و "ادا" و "عمل"، همزاد و همنشین آن اند.

وه ! که چه حلاوتی ...

 

اصلاح شجره

می گفت: همه تشکل ها مثل هم اند.

-دیده بود که من با اکثرشان کار می کنم؛ اما خودش از همه شان پرهیز می کرد.-

می گفتم: در هرکدام خیری هست، اما حساب بسیج را جدا کن.

می گفت: چرا؟

می گفتم: به اعتبار حرف امام. تعابیر امام راجع به بسیج عادی نیست.

می گفت: بسیج آن زمان بله. اما الان بسیج، ابزار اعمال قدرت و خشونت و بستر بی اخلاقی است. افراطی ترین و سطحی ترین و غیرمنطقی ترین بچه های تشکل ها بچه های بسیج دانشگاه اند.

می گفتم: اشکال ها و بعضا اشتباهات دفاتر بسیج دانشگاه ها را دیده ام و تا حدودی قبول دارم. اما عبارات امام راجع به بسیج آنقدر دقیق و باطن‌دار بوده که  جزو حرف های "برزمانی" ِ امام باشد نه جزو حرف های "درزمانی" او.

روح و باطن بسیج، همچنان که انقلاب پیش می رود کالبد و قالب اش را تنظیم و نقایص اش را اصلاح می‌کند.

بمانی و از داخل، بسیج را به قدر عقل و عزم خودت درست کنی بهتر است از این که بزنی زیرش و بیایی بیرون.

بگذار اصلاحی که بر شاخ و برگ‌های یک "شجره ی طیبه"، اعمال می شود به دست تو باشد.

بدعهدی

جوانه ها می ریزند، مثل برگ خزان، از درخت انقلاب.

جوانه هایی که می توانستند ثمره باشند، خوشه باشند، لااقل یک شکوفه باشند.

غصه اش پنجه می اندازد و چنگ فرو می کند در دل آدم نصف شبی.

 

نمی توانی  هیچ کدام را نادیده بگیری:

نه تاثیر اراده اش را؛ که هرچه می کند خود کرده.

نه جبر زمانه اش را؛ که هرچه به او رسیده از همین روز و روزگار رسیده.

قبل از تصمیم ها عزم بهترین انتخاب را دارند.

و بعد از تصمیم ها، زعم همان را.

 

اما تو که نگاه می کنی می بینی خودش انتخاب کرده که خود را هدر بدهد. دهر هم در این هدر دادن معاونت می کند.

او برای انتخابش استدلال می کند. دهر هم برای این استدلال، دلیل چاق می کند.


تلخ است اینکه نمی شنود. چرا؟ چون گوشش پر است، یا چون خسته و تکیده شده، یا چون بد اخلاقی دیده یا چون یأسی در او ریشه دوانده، یا چون بدعهدی زمانه زمانش نمی دهد.

از آن طرف، نارسایی حرف تو هم تقصیرکار است: بد قلمی ات، یا خودبرادرپنداری ات وقتی «غریبه» ای هستی مثل بقیه.

چند سد یا مانع در او هست که مانع می شود تا قول تو به عقلش برسد؛ غرور، عصبیّت، بی حوصلگی.

مانع دیگری که پیچیده تر می کند داستان را آن وقتی رو می شود که شرح حالش را برای استادی می گویی و ایشان سر پایین می اندازد و چند ثانیه بعد بالا می آورد که: ولش کن، قد شغفها حـُبـّـاً.

می پرسی: خیر باشد! بفرمایید من چه کنم؟

یکی دو جمله رد و بدل می شود تا در نهایت بحث را عوض می کنند. یعنی: صبر.

می شود یک محبت، آدم را از انقلاب ببُرد؟ می شود محبت یک «فرد»، بزند زیر محبت «حق»؟ و ایستادن در پای حق و هزینه کردن برای آن را به حاشیه براند؟


کاش نشود.  الهی نشود... .


تأثیر تو

می گفتند چرا درباره آدم ها قضاوت می کنید؟ و چرا در امور و حریم شخصی آدم دخالت می کنید؟

چی می گفتم؟

مثلا اگر مشاور بودم (از همین مشاورهای کلینیکی)، و می گفتم: شغلم، business ام این است. و بنا به اقتضای شغلی، باید راجع به آدم ها قضاوت کنم و قضاوت ها را با خودشان در میان بگذارم، بلکه در حل مشکلی موثر افتد، حکماً قانع می شدند. نه؟

بله می شدند. اما اگر بگویم مسلمانم چه؟

پیش تر نیامد که بگویم: داستان دغدغه مندی امثال من، راجع به جهت گیری و اثرگذاری اجتماعی امثال شما، مقیاس بزرگتری از همان احساس مسئولیت شماست آنگاه که به راننده تاکسی تذکر می دهید که پوست تخمه اش را نیندازد کف شهر. و حتی کیسه ای را می دهید دستش.

«تحصیل»، روند به فعلیت رساندن بالقوه های شماست. «اشتغال»، جهت ساز اثرگذاری اجتماعی شماست.

تمام اینها اثرش را در سرزمینی می گذارد که بنده و شما و هزاران دهه شصتی دیگر که پا به رکاب انقلاب ایم، باید در آن «هم جبهه» باشیم.

حکایتش حکایت رزمنده ای است که وسط میدان، به همرزم اش به توصیه می گوید: انگار شمشیرت را باید تیز کنی.

تو بگو چه حالی می شود اگر طرف در بیاید و بگوید: شمشیر من، مال شخصی من است و تیزکردنش هم کاری بوده که شخصی بود؛ در امور شخصی من دخالت نکن!

خب او هم شاکی می شود که: شخصی باشد یا نباشد، اثرش را دارد بر کل جبهه می گذارد. کار مبارزه را برای تمام سرزمین سخت می کند. بی تفاوت بنشینم که هم خودت نفله شوی هم دیگران را عقب زمینگیر کنی؟ آن هم به بهانه ی حریم نگهداشتن؟

و اینکه تمام اینها از باب «تواصی» است. تواصی به حق و صبر، شرط عدم خسران انسان است. نیست؟

من باید به تو بگویم شمشیرت را تیز کن، تو هم مثلا باید بگویی اینجا نجنگ، برو آن جناح را پر کن. توصیه ی دو طرفه ای که رو به جلو است، خاضعانه است، برادرانه است، برای آدم های «هم ولا» است.

آدم هایی که در عالم ذر هم، باهم توی یک تیم بودند، و کار و عهدشان توی این دنیا معلوم است؛ با این همه «تهدید» و این همه «فرصت»، چرا غافل و مغفول از یکدیگر باشند؟

سنجـه

شاید تنها ملاک و میزان دم دست، برای ارزیابی روزانه امور، «نماز» است؛ که در مسیر هستیم یا نه.

از صبح باید مراقب نماز ظهر بود. از ظهر، مراقب نماز عصر... تا سحر.

کیفیت نماز، انعکاس کیفیت «بودن» و «شدن» ماست از نماز قبلی تا الان. چگونگی نماز، چگونگی طی مسیری است که داشته ایم.

البته گویا اول باید «قلب» را فعال کرد. و آن را به صحنه آورد. تا ابزاری داشته باشیم تا کمّ و کیف حضور و نمازمان را ببینیم.

اگر نه با چه ابزاری می خواهیم ببینیم که نمازمان چطور بوده اگر قلب نباشد؟

نظریومتری

رفقایی که در موضوعات متعدد، آرای مختلف و نوعاً مغایر را شنیده اند، بعد از مدتی، دیگر هر رای و نظری که می شنوند می گویند: «خب این هم یک نظر است. نظرات مغایرش هم وجود دارد.» و اعتنای خود را از موضوع، منصرف کرده و رد می شوند.

مباد که رفقا، دقیقه ای هم از مباحث شکاک پرور امروزی در «فلسفه علم» شنیده باشند که دیگر نمی شود گفت: بالای چشم برداشت شما ابرو!

این در حالی است که حرف درست هم در بین همین "خب این هم یک نظر است" ها گم و نشنیده می شود.

به علاوه پس از چندی، آدم تبدیل می شود به کسی که چون ملاک و روش تشخیص صحیح از سقیم را نداشته، بسیاری از حرف ها را نه رد کرده و نه تایید. و به کناری گذاشته؛ پس خودش هم به یک فرد  «بلاتکلیف فکری» تبدیل شده؛ بی موضع، دیر هضم و کم باور.

امروز و اینجا، باید موضع داشت. جبهه داشت. بایگانی کردن و نشنیده گرفتن همه نظرات به استناد اینکه: «این هم یک نظر است و نظرات مغایرش هم وجود دارد» علاوه بر اینکه «فایده» و «اثرگذاری» آدم را کم می کند خود انسان را هم «کم مایه» نگه می دارد.

«تنزه طلبی»، «دامن برچیدن از  مصاحبت جدّی» و «چالش گریزی» قالب های دیگری برای این رفتار اند.

 

می گویی: آن «ملاک تشخیص صحیح و سقیم» که دم از آن می زنید چیست؟ یا اگر روشی دارد مثلا چی؟

می گویم: الان که هر چیزی بگویم (حتی اگر حقّ صائب حجت مند باشد) مشمول همان خطاب "خب این هم یک نظر است" می شود! و بایگانی می شود.

باید آن عادت ذهنی را ترک کرد. تا بعدش بشود روی «چگونگی ترجیح دادن یک نظر بر نظر دیگر» حرف زد و آن حرف، مسموع باشد.

طاهر 2

جفاست خواندن کتاب های استاد طاهرزاده؛

وقتی فایل صوتی اش هست.



«خیال می کنی» که اگر از یک موضوعی کتابش را بخوانی، مقرون به صرفه تر است، کمتر وقت می گیرد یا تمرکز کمتری می طلبد.

درست است که کتاب شدن آثار ایشان، برد حرف ها را زیاد می کند و مخاطب بیشتری را پوشش می دهد؛ اما بهره ی خواننده، نصف بهره ی شنونده هم نیست.

(حساب کنید بهره ی حاضرین جلسه را!)

عمده ی منظور استاد با لحن شان منتقل می شود، که آن لحن نه در پیاده سازی صحبت، جاری شدنی است و نه با خواندن مطلب، دریافت شدنی.

البته دوستانی که چندی مأنوس با صوت ایشان بودند، می گفتند:

بعد از مدتی که با فایل های صوتی، مباحث را پیگیری می کردیم، دیگر وقتی کتاب های ایشان را هم می خوانیم با لحن و لهجه ی ایشان می خوانیم!

کأنه صدای ایشان است که مطالب را در گوش مان القاء می کند.

ولی باز ناگفته نماند که:

صد هزاران گوش ها گر صف زنند         جمله محتاجان چشم روشن اند

ذائقه ی عاقله

کسی که در سیستم های برآمده از تعقل غربی، تنفس می کند خیلی باید مواظب ذائقه­­ اش باشد. ذائقه­ ی فکری، ذائقه­ ی روحی. مدرنیته، ذائقه ها را عوض می کند.

عقل غربی فکر می ­کند همه ­جا، جای او هم هست. اما عقل شیعی، خودش می داند که تا کجا جای تعقل اوست. عقل شیعه، به موقع می فهمد که از جایی به بعد را با مرکب دیگری باید رفت.

به آن می گویند عقل خودبنیاد، به این می گویند عقل عابد. [دقیقترش شاید «عقل عبد» است؛ که عبد، صفت عقل باشد. مراد، عقلی است که خودش بنده است. نه آنکه مال یک بنده باشد.]

عقل خودبنیاد غربی، تحت اشراف نفس أمّارۀ بالسوء است؛ و تابع آن.

جالب است که این نفس أماره، برای انجام امر هایش یک مامور می خواهد؛ که کارپردازش باشد.

و عقل غربی، بهترین نیروی پیاده کننده ی اوامر نفس اماره است!

مثلا:

عقل شیعی، می فهمد که در دنیا و آخرتش «امام» می خواهد؛

اما نه برای اینکه برای او یک «سوپرمن» باشد (که هر نوع کاری را بتواند برای او انجام دهد!) یا برای او یک «سوپرمارکت» باشد (که او همه چیز را بتواند از آنجا تهیه کند!)؛ عقل غربی چنین امامی می خواهد که بیشترین منفعت را ببرد.

اساسا منجی­ گرایی غربی، جهت اش آن است که یک کسی بیاید که هر چه خواستی از او بگیری.

اما منجی گرایی شیعی برای این است که یک کسی بیاید که هرچه داری برای او بدهی.

چنین بر می آید که: عقل شیعی، برای این امام می خواهد که همه چیز را فدای او کند.

«عقل»، می خواهد «روح» را حلّ ِدر فنای امام کند.

اگر عقل غربی، بهترین نیروی پیاده کننده ی اوامر نفس اماره است، عقل شیعی، بهترین نیروی ساختن «ارواح التی حلت بفنائک» است.

عقل شیعی فقط ابزار بندگی خداست.

و خیرش به هیچ کس و هیچ چیز دیگری نمی رسد.

کسی که در سیستم های برآمده از تعقل غربی، تنفس می کند خیلی باید مواظب ذائقه­­ اش باشد.

 

چمران های نسل 3 - قسمت دوم

[ادامه ای است برای چمران های نسل 3. که ختم شد به اینکه عده ای هم در خارج، تحصیلاتی دارند که یا دقیقا علوم انسانی است یا میان ­حوزه­ ای است... .]

بیا و خودت را بگذار جای یکی از آن رفقایی که بلند شده و رفته تا در غرب درس بخواند به دروس علوم انسانی یا حوزه های میان رشته ای. رشته هایی که یک سرش به بنی آدم بر می گردد و سر دیگرش یا به صنعت، یا به حکومت، یا به فکر و معرفت یا به هر چیز دیگر که تو بخواهی.

با آن شتابی که از تولید و تثبیت نظریات در هروله ی تمدن ساز آمد، بیراه نیست که وقتی از آن بلاد، برمی گردی ببینی سیاق حرف های اینجا یک جور دیگری است. و اول چیزی که به ذهنت می رسد این است که این ها چرا غیر علمی حرف می زنند؟! و چرا الگو های متعارف و جواب داده ی دنیا را پی نمی گیرند و پیاده نمی کنند؟

بعد که خیرخواهانه، تیغ انتقاد به دست گرفتی و جلو رفتی می بینی نظام علمی و معرفتی اینجا، مخترعه است. مفاهیم بومی اند، واژگانی هم که ظرف آن مفاهیم شده اند بومی اند، برای هر رأی و نظری، مبادی قریبه و وسیطه و بعیده چیده شده (تو بگو انگاره و پیش انگاره و فرا پیش­ انگاره !) و سر هر رشته را که می گیری یک صدا از کتاب و سنت و عقل و اجماع می شنوی و یک پاسخ از سینا و شیخ اشراق و صدرا می گیری. عرفان نظری از یک سو به انتقادت پاسخ می دهد و اخلاق علمی یک جا به دفاع بر می خیزد.

آن وقت است که هر اصله نهالی را که از آن طرف آب با خود آورده ای، به محضی که آنرا به باغبانان این باغ بنمایانی، یا ریشه ی خشکیده اش را نشانت می دهند یا آفت های تنه ی آفت زده اش را پیش چشمت بیرون می کشند. اگر هم چیزی از ره­آوردی که آوردی را بپذیرند، آنقدر شاخ و برگش را هرس می کنند و پیوند و قلمه بر آن می بندند که اساسا محصولش میوه دیگری می شود.

حال آن که شما کسی هستی که در همان دیاری که تحصیل کرده ای، جایگاهی داشته ای برای خودت و به حرف و عملت توجه می شده. اینجا که آمدی حتی شاید بداخلاق ها، وامدار غرب بخوانندت و کج سلیقه ها وجودت را مزاحم مسیر انقلاب اعلام کنند! و این همه شماتت -که کم هم نیست- بودن و ماندن را بر تو سخت می کند. آن روز یا دلی می سوزانی و سری تکان می دهی و بر می گردی همان جایی که تا الان بوده ای (حالا یا کمی اینطرف تر)، یا اگر خیلی بلند همتی و مردانگی کنی بنشینی و زانوی تلمذ بزنی که آنروز اول شاگردی ات باشد.

غرض اینکه ببین برادر من! کسی که می خواهد در این فضا حضور علمی داشته باشد باید «هم­ مشرب» و «هم­ عالــَم» با این عالم باشد. و این «هم­ عالم» شدن، تنفس در همین عالم را می طلبد. مشرب ها باید اینجایی باشد، معرفت ها، همین جا عینی شود و مهارت های مورد نیاز اینجا، کسب و تقویت شود.

نه اینکه بگویم نرو و در غرب درس نخوان. مرا به بلاهت و ساده اندیشی متهم نکن با این برداشت ات! می گویم اگر می روی عالم ات را نبر. اینجا مستقر باش. آن چیز هایی که نیاز است برای اینکه روز برگشتن، خارج نزنی را از همین جا تغذیه شو. اینجا بزرگ شو. می توانی آنجایی نشوی؛ حتی اگر ده سال هم آن جا مشغول تحصیل باشی. به شرطی که در این ده سال، تحصیل اینجایی ات بچربد بر تحصیلات آنجایی ات. همین.

اگر این طور می روی برو به سلامت. دعا خیر ما هم پشت ات هست.

------

پی نوشت:

یک: خیلی خیلی خیلی معدودند رفقایی که این طور رفتند و همین طور ماندند و همین طور برگشتند. اما این معدود ها، منشاء اثرات خوبی شدند. خودت را بپـّـا.

دو: اگر رفتی زود برگردی ها. بچه ها دست تنها اند. نه بخاطر بچه ها؛ بل برای خودت.

هروله ی تمدن ساز

با تمام فراز و نشیب های سیاسی و اجتماعی که در امروز ایران جاری است، کار تولید نرم افزار های اداره حکومت و مدل های عام اداره حیات، با تمام قوت و ضعف هایش دارد پیش می رود.

جماعتی تازه نفس و بی ادعا دارند آن را دنبال می کنند که اینجا توصیفی چکیده، از ایشان آمده بود. کسانی که بین قم و تهران در هروله اند، بیشتر این جماعت را می شناسند.

قم: مقام قیام نظریات حکومتی شیعه است و جایی که در آن تئوری های اداره حیات بشر از گهواره تا گور، پی ریزی می شود.

و تهران: کانون راهبری تثبیت و تعالی حاکمیت. که اجرای این نظریات تولید شده، آنجا پی­گیری می شود.

آخرین و امیدبخش ترین اخبار، حکایت از ایجاد دروس «خارج فقه» دارد در موضوعات جدید. که جریان آن چندسالی است آغاز شده و از حیث انواع و اقسام هم رو به تنوع و تکثیر است.

دروس خارج فقه علوم مدیریت (فقه الاداره)، علوم اجتماعی ( فقه علم الاجتماع)، علوم امنیت و اطلاعات، علوم سیاست (فقه السیاسه)، علوم تعلیم و تربیت (فقه التربیه)، علوم اقتصاد (فقه الاقتصاد) و حتی فقه شعائر حسینی. اخیرا هم درس خارج فقه فرهنگ، هنر و رسانه پا گرفته که چشم و دل خیلی ها را روشن کرده.

به همین پایه، «فلسفه های مضاف» اند که پیشتر پی ریزی شده و بیشتر پیگیری شده اند.

غرض اینکه جریان تولید نظریات اداره حیات و حکومت، شتاب گرفته و فزاینده پیش می رود. و دیر نیست که خروجی های آن عینیت عملی نیز پیدا کرده و ساختارهای موجود را دستخوش تغییر کنند. ازجمله ساختارهای علمی- آموزشی و اداری را.

خدای انقلاب، هیچ صاحب ظرفیتی را، در این حرکت های جریان ساز معرفتی، بی سهم مگذارد.

حبل متین

*

در فتنه آدم یک دور اصول عقاید جواب می دهد! یعنی وقایع، از آدم از توحید می پرسند، از معاد و نبوت می پرسند، از امامت می پرسند و آدم ناگزیر است که جواب دهد. و بالاخره هم جواب می دهد. چه بخواهد چه نخواهد. با عملش البته. هم با اعمال قلبی اش، هم با اعمال قالبی اش. درست مثل همه شرایط هول و ابتلاء دیگر. مثل حالت احتضار، مثل شب اول قبر.

مهمترین چیز در فتنه و هول و ابتلاء "حبل متین" است. آن چیزی که آدم در طوفان به آن چنگ بزند و به خاطر اعتصام به آن خیالش تخت باشد. مثل حالت احتضار، مثل شب اول قبر.

حبل متین مردم در انقلاب امام (ره) بود. امام همان مرد آرمانی ایرانی ها هم بود. ایرانی هایی که طبق اخبار، هم امیرالمومنین(ع) و اهل بیت(ع) یک جور دیگر آنها را دوست می داشتند و هم زمینه ساز ظهورند.

اصلا ما دهه شصتی ها را که تا بحال به طور جدی در غربال نریخته بودند و تکان بدهند تا ببینند کی می ماند و کی می ریزد! قاعدتا باید وقتش می رسید.

فتنه برای آنها که حبل متین شان را در دست گرفته اند اما نه آنطور که باید و شاید، خودش یک نعمت است.

این فتنه های دم دستی گرچه خود تعیین کننده جهت های آینده هم هست، اما خودش یک پا آوردگاه خودشناسی است. تردیدی نیست که شرایط از این سخت تر هم خواهد شد. و پیچیده تر. و صراط ما باریک تر. و همه شان، آزمون های آزمایشی است.

ذیل موضوع تاریخ، در تعریف "عبرت" گفته اند:

استخراج قواعد، از وقایع گذشته، برای عبور از وقایع آینده.

 

* نوشته شده در 9دی 89، مفقود شده در احتمالا همان ایام! و پیدا شده در 14 دی 90.

انذار؛ از غلبه ی انکار

فرحناک، تشکیل گروه های امیدزایی از دانشجوطلبه های تازه نفس است که در مسیر های تخصصی مختلف وارد شده و هر گروه، در حلقه استاد یا اساتیدی، بر امری متمرکز اند. علاوه بر تحصیل دانش دانشگاهی در آن علوم، عن­قریب است که پای شان به رکاب اجتهاد نیز برسد.

خود را وقفِ از زمین برداشتن بار نرم افزاری انقلاب کرده اند و چنان که جود و جهاد می کنند، دور نیست که پرده را از الگوهای عام اداره حیات انسان - از گهواره تا گور- بر دارند.

و ناگزیر در این مسیری که می روند، مدل ها و الگوهای اولیه ای را تولید و عرضه می کنند تا محک آزمون و عملیات هم آن ها را بسنجد. و تمامی شان برخوردار از قوت هایی هست و لاجرم شامل ضعف هایی.

اما کیفیت مواجهه ما با مدل هایی که مدعی اند از دین برآمده اند، چگونه باید باشد؟

ملاحظاتی دارد. یکی اش آن است که:

باید جلوی لجام گسیختگی و استعلای ذهن را در مواجهه های این چنینی گرفت و تواضع معرفتی را حفظ کرد تا غرور و استغنا، محرومیت نیاورد.

کبریایی دین، ایجاب می کند که خیلی از فهم ها بعد از تواضع و تلمذ، حاصل شود. نه سر میز مناظره. فتأمل!

در روزگاری که به مرور و به آرامی، صید های اصطیاد شده از دو دریای قرآن و عترت، عرضه به بازار می شود و جشن های رونمایی از نظرات ناب الگوهای متعدد دینی و بومی، یکی پس از دیگری، بر پا می شود، اگر با اتکا به رسوب های آکادمیک امروز، به هر یک از این مدل ها بگوییم: «قاعدتا ً من، توان فهم تمام  ِتو را دارم، تو باید تمام  ِخودت را به محک فهم من عرضه کنی تا تو را ارزیابی کنم» این نگاه سوبجکتیو - که متاسفانه عمومیتی فراگیر هم دارد- مخلّ این سامان است. (گرچه سوال از اینجا آغاز می شود اما به همین جا ختم نمی شود.)

کار البته پیش می رود، و به منتهای نهایت خود می رسد، اما این «غلبه ی انکار»، هزینه ها را بالا می برد.

آن روز همه، توصیه به استماع قول و اتّباع احسن می کنند، اما نه گوش استماعی مانده و نه پای اتّباعی. و بی حساب، مروّجان مکتب انقلاب را مخاطب عتاب می کنند که: ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟!

محروم، آن کسی است که با فهمی نصفه نیمه و با یک مزمزه کردنِ نیم ساعته، بزند زیر میز! یا اگر احترام کرد و نزد، در ذهنش کنار دیدنِ سرفصل این مباحث، یک تیک بزند (که این را هم دیدیم و چیزی نداشت !) و آن را در خاطراتش بایگانی کند.

در مواجهه با قوت و ضعف های مدل های اولیه ی بومی، چه عکس العملی، "کاملا درست" است؟

 
 

درباره اینجا

تجربیات هم‌رتبه‌ی امتی که مشغول تمدن‌سازی است را آحاد آن امت باید به اشتراک بگذارند؛ از باب تواصی.
و اگر تمدن اسلامی-ایرانی مراد باشد، آن‌وقت، کلیدهای صفحه‌کلید هم می‌شوند دانه‌های تسبیح و تایپ‌ کردن همانا تسبیح گفتن.
و اینجا می‌شود سجاده؛ اگر بستر بندگی باشد.

ویراسته‌ای از ماحصل مراودات با همراهان، اینجا بازنشر می‌شود.

راه‌نما ها

آمده ها

  • از ابتدا : نفر
  • امــروز : نفر
  • دیــروز : نفر

« ؟ »

  • چقدر از مطالب، بیشتر چطور است؟





ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو