تبلیغات
سجاده ها - مطالب حسب حال
سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

خواب زده

تردید و بلاتکلیفی اجتماعی؛

مسمومیت ذهنی از شیطنت رسانه ها؛

سوءظن و منفی نگری به حکومت و حاکمیت؛

همنشین و مرتبط نبودن با حکما و مطلعین؛

بی خبری از اوضاع جهان اسلام و جهان استکبار؛

در خدمت غیر انقلاب بودن آگاهانه یا ناخودآگاه؛

تدبیر، فقط برای نفع و ترقّی شخصی؛

...

خجالت دارد جوان؛

کار «امام(ره)» را پی بگیر.

-----------

پ ن:  چون حافظ سر صبحی فریاد کشید که:

"وصال دولت بیدار ترسمت ندهند /  که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده"

روایات لبنانیه -1

گفتند برای برنامه ی قاده الشهدا، امروز ضاحیه تعطیل است رسماً. از جمله رایزنی فرهنگی.

از درب بسته ی رایزنی در بیروت دو راه داشتیم: برگردیم محل اسکان (همان شقه الغدیر که سفارت در اختیار قرارداده بود) یا برویم مسجد امامین الحسنین(ع) که صفر تا صدش کار مرحوم علامه محمدحسین فضل الله بوده و الان هم بزرگترین مسجد شیعی بیروت است. اقبال جماعت خسته اما مشتاق، به دومی بود و راهی شدیم. پانزده بیست دقیقه ای پیاده از پس‌کوچه های ضاحیه‌ی حزب الله رفتیم تا رسیدیم به مسجد علامه فضل الله.

مسجد دلباز و چشم نوازی است. رفتیم وضو بسازیم که به نوبه‌ی خودش شروع جالبی بود! برای وضو پله هایی را باید می رفتی پایین و بعد از دورةالمیاه فقط یک حوضچه بود پر از آب! و هیچ راهی به هیچ جای دیگری نبود. هفت هشت نفری در هیئت بلها، برّ و برّ به یکدیگر و به حوضچه نگاه می کردیم که یک لبنانی ایرانی‌شناس، ملتفت گاوگیجه مان شد و عملا تعلیم داد آداب خروج از مستراح این مسجد و ورود به شبستان‌ش را. می بایست خلع نعل و جوراب کنی، پاچه ها را تا زیر زانو بزنی بالا و از داخل حوضچه‌ رد شوی تا تازه بتوانی بروی جایی که روشویی دارد برای وضو. خشک کردن روی پای خیس برای مسح هم به خودت مربوط است و بس. و از آنجا پله می خورد به بالا تا داخل شبستان مسجد. بسی عریض‌تر از حوضچه های ضدعفونی در ورودی استخرهای خودمان است که بشود مثل آنجا قِسِر در رفت و از روی ش پرید و پا به آب نزد.

خنکای آبِ وصل به کر که جریان هم داشت هر چه خستگی بود را از پاها گرفت و هرچه نشاط لازم بود را داد. وارد مسجد که می شوی ترکیب ساده و سنگین چوب و سنگ سفید می بینی. ستون های بلند چوبی شاید 15 متر و دیوارهای سنگی با نقش های خاص خود به انضمام خنکای هوا و پاها حسی دارد که باید تجربه کنی.

داخل شبستان نشستیم به گعده که چهل دقیقه زمان باقی مانده تا اذان را کوتاه کنیم. استاد همراه مان، از ظرفیت‌های لبنان برای انقلاب می گفت. برخاستیم که دسته جمع برویم زیارت قبر علامه محمدحسین فضل الله که در زیرزمین مسجد خودش دفن شده است. صفایی داشت قبرش. علامه عالم لبنان بود. اصیل و پخته. نمایشگاه دائمی آثارش بساط وسیعی بود کنار هشتی ورودی مسجد. موضعی البته داشت در مقابل عملیات های استشهادی بچه های حزب الله.

بگذار روایت سید عیسی طباطبایی را همینجا بگویم: بعد از مراسم قاده الشهدا، روحانی سیدی را دیدیم در خیابان های ضاحیه که پیاده داشت مسیری را می رفت. آقا حمید که برای خودش دایره المعارفی از لبنان است از همان داخل اتوبوس اشاره کرد که این آقا سید عیسی طباطبایی است. توضیحاتی داد که مضمونش این می شود: اولین عملیات استشهادی که انجام شد کثیری از علما فتوای حرمت دادند به این قِسم خودکشی ها! حزب الله در اقلیت بود و استشهاد تنها راه ضربه و ایجاد روزنه ای برای تغییر موازنه قدرت. عملیات به این نحو بوده که جوان حزب الله، محموله انفجاری به خود می بندد و با ظاهری شبیه اغیار، نزدیک مواضع یا فرماندهان خاص می شود و از آنجا .... از آنجا به قول حضرت امام(ره)، نظر می کند بوجه الله.

به تبع این استشهاد یک نفر یا چند نفر، یا چند ده نفر، یا تسلیحات و مهمات مهمی از غاصب خبیث نابود می شود. حالا با آن فتاوای تحریم، اصل استشهاد که تنها حربه‌ی حرب بود زیر سوال رفته بود. همین آقا سید عیسی میاید تهران پیش امام(ره) و استفتاء می کند. امام روح الله سه بار با تاکید می گویند: «اکیدا جایز است، اکیدا جایز است، اکیدا جایز است.» اقلّ اثر این فتوا این است که کار حزب الله راه می افتد. و تاریخی- تمدنی که نگاه کنی نفس همچین فتوایی، باب بدیعی می شود در فقه‌الجهاد. تحفه سید عیسی طباطبایی این بود که دیگر تا امروز - اگر همان شرایط پیش آید- هیچ کس فکر نمی کند استشهاد خودکشی است. بلکه اکیدا جایز است، اکیدا جایز است، اکیدا جایز است!

بعدها البته علامه هم به صف موافقین استشهاد پیوست. و باید دانست که انتحار با استشهاد، زمین تا آسمان فرق دارد. درکات جحیم هم با جنات نعیم فرق دارد.

تا دو رکعت نماز تحیت مسجد بخوانیم اذان شد. حس شیعه‌گی خوبی داشت. با عتبات و مشهد و سایر شیعه نشینی ها فرق وافری داشت. مثلا اگر مسجد گوهرشاد سبز ملایم باشد با بوی عطر حرم، مسجد اعظم قم سرخ قهوه ای باشد با بوی دیفا، حسینه امام که آقا نماز می خوانند آبی سیر باشد با بوی عطر تیروز، و مسجد حاج آقا خوشوقت هم لاجوردی با عطر گل محمدی، اینجا همچین کرمی رنگ شفاف است با چیزی شبیه عطر هوگوباس البته ملایم تر. گرفتی حس و حالش را ؟

 

------------

پ ن1: «لبنانیـّه»ها با سایر نوشته های اینجا، هم‌فلسفه و هم‌ذات اند. اگر چه هم‌سیاق و همگون نیستند. 

پ ن2: نه عجله ای برای انتشار کل ماوقع سفر دارم و نه تصمیمی برای انتشار یکپارچه آن در قالب سفرنامه یا گزارش.

لذا هرچه دست داد را خرد خرد همینجا می گذارم. به شرط توفیق

به سلام‌ت

خدا عمر و عزت دهد به آن صاحبدلی که هر وقت سلم و سکین‌ دل‌مان خرج دنیا می‌شود، هرجای شهر که باشیم، کشان‌کشان و با چنگ و دندان، دل را برای نماز می‌رسانیم  به مسجد ایشان.

داخل که البته نمی‌رویم. دم در می‌ایستیم تا ماشین‌شان برسد، پیاده که می‌شوند همان‌طور که همراهان‌شان هر دو دست‌شان را گرفته‌اند، با احتیاط و لبخند عزیزانه‌ای راه ورود به مسجد را پیش می‌آیند. 

در همین اثنا ما هم همان قلب قاسیه را سر دست می‌گیریم و می رویم جلو؛ که البته یا ستـّار.

نزدیک که می‌شویم فقط "سلام" می‌کنیم. حاج‌آقا هم همانطور که سرشان پایین است با همان تبسّم عزیز، جواب می‌دهند: "سلامٌ علیکم". خوشوقتی آن وقتی است که حین جواب سلام، نگاهی هم به‌ت می اندازند.

تا برسیم به تکبیر نماز، آن "سلامٌ علیکم" کار خودش را کرده؛ همچین جاری می‌شود در رگ و پی آدم و چنان جاگیر می‌شود همان‌جایی که باید، که انگار برای این دل سلیم و سرزنده، از اول‌ش نه ضیقی بوده نه قساوتی؛ نه زیغی بوده، نه حسرتی. با این دل حنیف می‌شود از نو تاخت و نواخت.

 پ ن:

کسی می داند که امام (ع) اگر به یک نفر بگوید "سلامٌ علیکم"، چه بر او می گذرد؟ 

ناسزای سزا

نمی فهمی حرفم را؟ می دانم!

ظرفیت سازی برای انقلاب، بهانه است برای ارضای دغدغه های شخصی ات؟ ابزاری است که بتواند "شهوت تاثیر" ات را ارضا کند؟ بعد اسم این را گذاشته ای کادرسازی برای انقلاب؟ هئه! زرشک!

یا به ­ش می گویی جهت دادن به عالَم ها و دغدغه های جوانان این مرز و بوم؟ زرشک!

اگر این است چرا کاملا جهت دار و مصداق محور است. برای آقای فلانی بله؛ اما برای آقای فلانی نخیر؟ بی آنکه توفیر خاصی با هم داشته باشند. 

برای این از اهم امورت می زنی ولی برای آن، در فراغت هم قلمی نمی زنی؟ برای یکی سری تکان می دهی و می گذری و برای دیگری شب و روزت هم یکی شود نمی گذری؟

هیچ ملاکی ندارد مگر؟ بسته به حس و حالت دارد آن لحظه؟!

یا اگر این است چرا از کسی که جواب دلخواهت را نمی دهد دلگیر می شوی؟ گفتی و شنید؛ بس است دیگر.

مامور هدایت به امری؟ یا "عزیز ٌعلیه ما عنتم، حریص ٌعلیکم" تر از پیامبری؟

یا اگر این است چرا آمر به اموری هستی که عامل به آن نیستی؟ از اخلاص خودت مطمئن شدی که به ظاهر کارهای مردم گیر می دهی؟

اصلا بگو ببینم؛ آدمی؟!

چه فایده؟ تو که نمی فهمی حرفم را.

* خطابه ی من ِ روز، سر ظهر

بدعهدی

جوانه ها می ریزند، مثل برگ خزان، از درخت انقلاب.

جوانه هایی که می توانستند ثمره باشند، خوشه باشند، لااقل یک شکوفه باشند.

غصه اش پنجه می اندازد و چنگ فرو می کند در دل آدم نصف شبی.

 

نمی توانی  هیچ کدام را نادیده بگیری:

نه تاثیر اراده اش را؛ که هرچه می کند خود کرده.

نه جبر زمانه اش را؛ که هرچه به او رسیده از همین روز و روزگار رسیده.

قبل از تصمیم ها عزم بهترین انتخاب را دارند.

و بعد از تصمیم ها، زعم همان را.

 

اما تو که نگاه می کنی می بینی خودش انتخاب کرده که خود را هدر بدهد. دهر هم در این هدر دادن معاونت می کند.

او برای انتخابش استدلال می کند. دهر هم برای این استدلال، دلیل چاق می کند.


تلخ است اینکه نمی شنود. چرا؟ چون گوشش پر است، یا چون خسته و تکیده شده، یا چون بد اخلاقی دیده یا چون یأسی در او ریشه دوانده، یا چون بدعهدی زمانه زمانش نمی دهد.

از آن طرف، نارسایی حرف تو هم تقصیرکار است: بد قلمی ات، یا خودبرادرپنداری ات وقتی «غریبه» ای هستی مثل بقیه.

چند سد یا مانع در او هست که مانع می شود تا قول تو به عقلش برسد؛ غرور، عصبیّت، بی حوصلگی.

مانع دیگری که پیچیده تر می کند داستان را آن وقتی رو می شود که شرح حالش را برای استادی می گویی و ایشان سر پایین می اندازد و چند ثانیه بعد بالا می آورد که: ولش کن، قد شغفها حـُبـّـاً.

می پرسی: خیر باشد! بفرمایید من چه کنم؟

یکی دو جمله رد و بدل می شود تا در نهایت بحث را عوض می کنند. یعنی: صبر.

می شود یک محبت، آدم را از انقلاب ببُرد؟ می شود محبت یک «فرد»، بزند زیر محبت «حق»؟ و ایستادن در پای حق و هزینه کردن برای آن را به حاشیه براند؟


کاش نشود.  الهی نشود... .


سنجـه

شاید تنها ملاک و میزان دم دست، برای ارزیابی روزانه امور، «نماز» است؛ که در مسیر هستیم یا نه.

از صبح باید مراقب نماز ظهر بود. از ظهر، مراقب نماز عصر... تا سحر.

کیفیت نماز، انعکاس کیفیت «بودن» و «شدن» ماست از نماز قبلی تا الان. چگونگی نماز، چگونگی طی مسیری است که داشته ایم.

البته گویا اول باید «قلب» را فعال کرد. و آن را به صحنه آورد. تا ابزاری داشته باشیم تا کمّ و کیف حضور و نمازمان را ببینیم.

اگر نه با چه ابزاری می خواهیم ببینیم که نمازمان چطور بوده اگر قلب نباشد؟

تحمیل تصور !

اگر برای کسانی بیش از خودشان بیقرار باشی؛

برای آدم های ایمان­خواه ِ انقلاب­دوست ِ متخصصی که

ناخواسته تحت تعالیمی جهت دار

چنان که امام(ره) فرمود: تا مغز استخوان غرب زده شده ایم.

آن ها هم به همان قاعده

قد کشیده باشند برای خودشان

و تازه بالابلندی هم می کنند برای خودشان

تو اما می بینی که آنها

مستعد بودند که از برترین ها هم برتر باشند

اما با این جهت و زاویه ای که می روند

فرداها بخاطر نفهمیدن انقلاب اذیت خواهند شد

و از هَرَس شدن خودشان

یا نظرات شان

یا ثمرات شان

درد خواهند کشید

و این درد را تو پیشاپیش می کشی

و می چشی

و می خواهی بچشانی

و نمی شود

 

اگر این و امثال این، برای تو چیزهای مهمی باشد،

و برای خودشان آنقدر مهم نباشد

البته نه به خاطر عناد، که به خاطر عدم تفتن و التفات

گرچه که تو آنقدر برانگیخته باشی که تا جایی که دستت می رسیده

و دست­ اندازی نمی شده

دست برده باشی تا دستی بگیری

و بگذاری در دست یک بزرگتر ِراه­بلد ِدانسته­کار

و آن قدر از تو اصرار و از آن ها: یا بی خیالی، یا انکار

تا جایی که رنجانیده باشی شان

و رنجیده شده باشی از این رنجانیدن شان

و مدام دریغ می خوری که آن ها

دل نگرانی ات را در نمی یابند

و آن را از میان بر نمی دارند

یا منظور نظرت را کژ می یابند

یا دست کم، خیال را راحت نمی کنند که این نگرانی را دیده اند

و قلق و زجرت ات را

فهمیده اند

و حواسشان به حواس ات هست.

اگر کار به این جا کشیده باشد

آن وقت

فقط دعا کردن در دستت باقی می ماند و بس.

شکر می کنی که این را دیگر هیچ کس نمی تواند از تو بگیرد.

و دعا می کنی. آی دعا می کنی، آی دعا می کنی

بعد هم شاید یک خط، ناتمام، بگویی که:

من فقط می خواستم از سابقون باشی عزیز

ضمن استکمال عقل، اهل جنون باشی عزیز

...

- - - - - - - -

پی نوشت:

من ِشب است که این ها را نوشته.

من ِروز دارد نق می زند که: این ها تصورات توست، تو نمی توانی نظرت را به دیگران تحمیل کنی، آن ها خودشان می فهمند، اصلا تو فکرمی کنی کی هستی؟ و ...

من ِشب اما همچنان دعا می کند. آی دعا می کند، آی دعا می کند... .

مصدر

رشاد را خیلی ها به اشتباه مشدّد می خوانند: رشـّاد

رشـّاد اسم فعّال است. حال آن که رشاد - به یک اعتبار - مصدر است. 

همان رشد است. اهتداء هم هست.

مصدر، بن و ریشه ی فعل است.

کانون صدور فعل است.

مایه ی فعّالیت است.

رشاد، رشـّاد پرور است.

 - - - - - -

پی نوشت:

 ICU بودند. به دلیل حمله خفیف مغزی. الان رو به بهبود اند. 

شکر.

تخلفات سبحانیه

امروز پارسال، (چهارشنبه 17 آذر 89 ) اولین آفتابی بود که محمدسبحان می دید. نشسته بودم در اتاق 403 بیمارستان نجمیه که این چند خط را نوشتم:

هوای تهران به نحو شدیدی آلوده است. از وسط اتوبان کرج طرح زوج و فرد شروع می شود! (می گویم اگر منظور از "زوج"، ازواج بودند و منظور از "فرد" مجردها، آنوقت کدام روز در تهران شلوغ تر بود؟ یا تکلیف سه نفره ها چه می شد؟ زوج می شدند یا فرد؟!)

ما دیشب حدود ساعت 21 سه نفره شدیم. امروز زوج است و ماشین مان که الان در پارکینگ مجاور بیمارستان است فرد است. و ساعت 14 ساعت ترخیص.

بنابراین برای اینکه برویم کرج از لحظه استارت تا وقتی به مرز تهران در اتوبان کرج برسیم داریم خلاف می کنیم!

محمدسبحان را بگو؛ روز اول عمری 30 ...40 کیلومتر خلاف می کند!

البته خودش می گفت: کسی که روز دانشجو به دنیا می آید حکماً می داند قوانین اعتباری اند، پس بعضی جاها خلاء قانونی وجود دارد. مثلا در نظر بگیرید که یک نفر برای اینکه به دنیا بیاید، بخواهد از کرج بیاید بیمارستان نجمیه واقع در تقاطع جمهوری و مرحوم حافظ و آنجا هم یک روز بیشتر کار نداشته باشند. آنوقت این آدم به هر حال یک روز باید خلاف کند؛ یا در روز ِرفت یا در روز ِ برگشت! این چه مملکتی است که هی  قوانین ش خلاء دارند! تازه اگر هوا را هم آلوده کرده باشد این خلاء بیشتر هم می شود!

و ادامه داد: بیمارستان های کرج را هم که اصلا حرفش را نزنید. آنجا ها که اصلنم مثل نجمیه نیستند. چه معنی دارد آدم برای اینکه به دنیا بیاید مادرش را ببرد یک جایی که پرسنلش محجوب نباشند و مردها در بخش زنان هی آمدوشد کنند و نمازخانه اش پیش موتورخانه اش باشد و خانم­ دکترهایش کفش پاشنه بلندِ تق تقی بپوشند و هی تق تق بروند روی اعصاب یک مرد نامحرم که تازه به دنیا آمده؟

دیدم ظاهرا دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد! مخصوصا اگر اول محرم به دنیا آمده باشد...

مادرم

دیروز مادرم گفتند:

این­همه کارهایی که می­کنی، اگر خدا مشتری­اش نیست، اصلا یکی­ش را هم نمی­خواهد انجام بدهی!

بعد، چند ثانیه سکوت؛

بعد، بغض کردند؛

بعد گفتند:

اگر مشتری­تان خدا نیست،

اصلا نمی خواهم­تان... .

 

آسمان دلم ریخت وقتی خدا این جمله را شنید .

إذن

بعضی خانه­ها إذن دارند.

بعضی بیوت، مصداق «بیوت ٍ اذن الله ان تـُرفعُ و یُذکرُ فیها اسمه، یسبح له فیها بالغدو والاصال» اند.

هیأت با این امید در بنیاد برپا شد که دست­مایه ای شود برای خدا، تا آنرا هم از این بیوت قرار دهد...

کارهای زیادی برای آنجا هست. اسم­های زیادی هست که باید آنجا «تـُرفعُ» و «یُذکرُ» فیها.

الهی! بدم المظلوم....

من دو نفرم

باسم ربّ من !

من دو نفرم. یک نفر در روز. یک نفر در شب.

من ِ روز، اتو کشیده و عصاقورت­داده است. متعارف و موزون است. عادی و موجّه است. از آنهایی است که بی خود و بی جهت احترام طرف مقابل را بر می انگیزد و نمی داند چرا؟! شاید از بس که آنکارد است؛ یا از بس ادای متین­ها و موقّرها را در می­آورد. داد و بیداد نمی کند، اصلا ولوم صدایش از یک حدی بالاتر نمی رود. هی به نشان تایید سر تکان می­دهد و لبخند تحویل می دهد. وقتی تایپ می­کند تکیه می­دهد به صندلی­اش و به آرامی هم پلک می­زند. ضربان قلبش نرمال است و دامنه تغییرات آن در طول روز کم است. منِ روز معمولا موافق است! اگر مخالف باشد در نهایت می­گوید: «عجب!» و می­گذرد. راحت بی خیال قضیه می شود و هی پی­ یک موضوع را نمی­گیرد؛ از دور مثل این آدم­هایی است که طبع منیعی دارند، مسائل شان حل شده است و مستقر اند.

من ِشب، اما بی تاب است. همان طور که تندتند قلبش می زند تندتند تایپ می کند و تندتند هم پلک می زند. ابروهایش در هم کشیده می شود و چشم هایش وقتی در شب به صفحه لپ تاپ نگاه می کند داغ و تیز تر است از روز. شطحیات می گوید، تیکه می اندازد، عصبانی می شود، محبت درددار می ورزد، غصه می خورد. بخاطر حرف و فکر طرف مقابلش در مکاتبات و مراسلات، محکم می کوبد روی دسته­ ی صندلی؛ آن طور که محمدسبحان اش می­پرد از خواب. بعضا در نامه ها یا دردنامه ها، برای هم صحبتش هنگام تایپ، اشک می ریزد و دعا می کند. در شب " هـ...ـی دنیا " را زیادتر از روز آه می کشد. غصه کسی یا چیزی که میافتد توی دلش دیگر یک چیزی می آید بیخ گلویش را می گیرد تا سحر ...

من ِروز، شهروند خوبی است. موثر، قانون مدار، محترم. من ِشب را اگر ولش کنی یا ضجّه و ناله می زند یا داد و بیداد می کند. منِ روز زرنگ­بازی و تسامح دارد. من ِشب رند و لاقید و لاابالی است. من ِروز شانه­ی راحتی است که سر بگذارند رویش، منِ شب نهایتا سر می گذارد روی زانوی خودش. من ِ شب از این که در همین نوشته، 19 تا «من» هست حالش بهم می خورد. من ِروز می گوید: نیاز است دیگر.

من، من ِشبم را بیشتر دوست دارم. ولی مردم با من ِ روز، راحت ترند.

من دو نفرم آقای دکتر! لطفا مرا راهنمایی کنید.

با تشکر

من ِ غروب

 

درباره اینجا