سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

جعلیّت الهه ها


مواجهه با غرب احتیاط دارد. نه این که فقط احتیاط داشته باشد، تجربه خوبی هست، دستاورد هم دارد، سازنده هم هست. تکامل‌بخش هم هست، وسعت دید هم می‌دهد، حتی تنوع هم هست! اما انصافا احتیاط یا حتی ترس هم دارد.

بدیهی است که منظورم از غرب، فقط غرب جغرافیایی نیست. آن هم می تواند باشد، اما ممکن است حتی یک دانشکده‌ی علوم انسانی باشد در تهران!

کم نبودند رفقای فاضل و بعضا واصل که زمین‌گیر مظاهر نرم و سخت غرب شدند.

انذارهای تکان‌دهنده‌ای در همین باب در مصحف شریف آمده؛ و آنها که بر مدار المیزان علامه(ره)، غربشناسی کرده اند آشنای آن هستند.

نمونه اش همین بنی اسرائیل. با چه والذاریاتی موسی(ع) از یوغ استکبار زمان‌شان، نجات‌شان داد، حرکت‌شان داد به سمت سرزمین موعود، تحت تعقیب به نیل رسیدند. قومی که موسای کلیم، کلی برایشان از وحدت کلمه گفته بود، با این مواجهه، واویلا کردند که: إنّا لمدرَکون(گرفتندمان!)، موسی(ع) با تأسف از این نافهمی و بی‌صبری، تسکین داد که: کلا! إنّ معی ربّی، سیهدین! در صحنه بمانید عزیزان من، کشور مال شماست، آینده مال شماست...

ابتلا که تمام شد و عکس‌العمل‌ها که ثبت شد، به تصرفی کوچک، نیل شکافت. جماعت از بحری گذشتند که تخیل عبورش هم محالشان بود! بعدا خودشان در کتاب‌های تاریخ شفاهی‌شان می‌گفتند ما غافلگیر شدیم، فکر نمی‌کردیم انقدر زود به نتیجه برسد!

بعد که رسیدند آنطرف، و غرق شدن فرعون و سپاهش را هم دیده بودند، تازه اول کارشان بود. می‌رسند به قومی که تواضع‌شان در مقابل بت‌هاشان است! 138 اعراف را ببین. و همینجا حق بده که از مواجهه بچه‌های انقلاب با مظاهر غرب بترسیم. 

عینیت‌طلبی و به قول‌ امروزی‌ها واقع‌گرایی‌شان گل کرد که: یا موسی! إجعل لنا إلها کما لهم آلهه. از این خداها که اینها دارند برای ما جور کن. خدای لازمان و لامکان و ازلی و ابدی که انتزاعی است!

(شاید هم کارشان توجیه داشت. یک عمر در نظام فرعون زیسته بودند و عقل و قلب‌شان مادی‌نگر مانده بود. اما اگر هم حقارت بت‌پرستی را نمی‌فهمند، کافی بود ارتباط شان را با موسی(ع) درست تنظیم کنند. تولی به ولایت موسی(ع) نجات‌شان می داد حتی در عین ندانستن گزاره های نظری مربوطه! کارشان توجیه داشت اما حجت نداشت.)

قوم موسی، با اینکه معجزه ای عینی مثل عبور از نیل و نابودی دودمان فرعون را دیده بودند، اینجا چنین مطالبه می‌کنند. و نگفتند: می‌خواهیم بت‌پرست شویم. بلکه گفتند: همین خدایی که تو می‌گویی را می‌پرستیم. اما این شکلی باشد!

تو بگو چه تضمینی هست که ما هم بعد از معجزه‌ی انقلاب، و با مواجهه با مظاهر فکری یا عینی یک تمدن؛ که پیشرفت‌اش دیدنی است، فرآیندهایش منظم است، و حرکت در آن نظام سیستماتیک و قابل آینده نگاری است، کم نیاوریم و نگوییم ما هم از همین‌ها می‌خواهیم! از همین نظم‌ها، از همین خوش‌اخلاقی‌ها، از همین قانونمندی ها، از همین پیشرفت ها، از همین امکانات، از همین آزادی ها، ...

موسی اول جهل‌شان را به رخ می‌کشد که: إنـّکم قوم تجهلون که فرق این دوتا را نمی فهمید.

بعد منبر می‌رود که: این‌ها کارشان بر باد است و روششان نابود شدنى و آنچه می‌کنند باطل.

بعد استفهام می‌کند که: چطور براى شما غیر از خداى واحد احد، خدایى انتخاب کنم! خدایی که شما را برتری داده. هم در عقلانیت و حکمت، هم در میراث تمدنی، هم در سلامت بندگی، هم در امام، هم در نظام، ...

عتاب و خطاب موسی جدی است! یعنی فقط نگفته: ای خاک بر اون سر نفهم‌تان!

تو بگو ما در آن وانفسا، کجا از موسی تذکر بگیریم که: درست است که پیشرفت اش عینی است اما بر فلسفه‌ای است الحادی و نسبی، فرآیندهایش منظم است اما به نظمی طاغوتی، حرکت‌اش، سیستماتیک و قابل آینده‌نگاری است اما اولا نه با ارشاد که با اغوا، ثانیا نه به عالم اعلی که به قعر قهقرا.

کجا بشنوم عتاب موسی(ع) را که بگوید ما برای "عبودیت محض حق" انقلاب کردیم. نه برای "مدنیت مدرن خلق". و تو این عبودیت را به آن مدنیت مفروش.

غرض اینکه این خوفی که در دل بعض رفقا از جعل یک معبود مدرن  ایجاد می شود، پر بیراه هم نیست.

-------------

ببین باز هول نکن که فکر کنی مخالف دیدن غرب ام! نخیر نیستم، مخالف دیدن و حتی چشیدن غرب نیستم، کما اینکه هم کمابیش دیده ام هم ظاهرا قرار است بیشتر ببینم! اما به شرط رعایت قواعدش. یکی اش اینکه:

آدم باید سرریز کند به غرب. مثل یک ظرفی که پر می شود بعد سرریز می کند. یا مثال بهتر مثل یک سدی که پر می شود و بعد از دریچه هایش سرریز می کند به رود. این سرریز بد نیست. خوب است. اگر به توربین بریزد انرژی و نور هم تولید می کند!

مگر نه اینکه هنوز نور سرریز شهید بهشتی به اروپا، چشم را خیره می کند؟

 

اَبزار اِبراز

«قلم» حرمت دارد.

حضرت حق - سبحانه - با «قلم» است که بر لوح‌ها می نویسد. هم بر لوح محفوظ، هم بر لوح محو و اثبات. هر چیزی را که بخواهد خلق و انشاء کند، هر قضا و قدری را که بخواهد رقم بزند، با قلم آن را مرقوم می کند؛ با قلم أعلی.

حتی خدا با قلم است که به انسان - آن چه را که نمی داند - تعلیم داده است1.

خدا برای قلم‌ش احترام قائل است. آن‌قدر که به آن قسم می‌خورد 2. همان‌طور که به ملائکه‌اش قسم می‌خورد3. همان‌طور که به جان پیامبر(ص) قسم می‌خورد4.

امیر المومنین(ع) هم برای کاربست قلم، آداب و چارچوب قائل‌اند:

"ادقوا اقلامكم و قاربوا بین سطوركم و احذفوا من فضولكم و اقصدوا قصد المعانی. و ایاكم و الاكثار، فان اموال المسلمین لا تحتمل الاضرار... قلم‌های خود را دقیق كنید و سطرها را نزدیک نمایید، اضافات را حذف كنید و به بیان اصل معنی بپردازید. و بپرهیزید از مصرف زیاده. که اموال مسلمانان ضرر را بر نمی تابد" 5.

نفس یا روح انسان -که نفخه‌ای از روح خداست- نیز داشته‌ها، دریافت‌ها، و اراده‌هایش را با قلم ثبت می‌کند: چه برای ترویج و نشر، چه برای تولید و خلق، چه حتی برای تحصیل یا بند6.

قلم انسان باید مرتبه ای از قلم أعلی بشود.

هرچه نفس انسان، به حضرت حق - جل جلاله - نزدیک‌تر و شبیه‌تر شود، قلم انسان هم به قلم أعلی، نزدیک‌تر و شبیه‌تر می‌شود.

و به همان اندازه حق‌تر می‌شود؛ صائب‌تر، نافذ‌تر، معلّم‌تر و ماندگارتر.

قلم ابزار ابراز است؛ از وسایل نمایاندن مکنونات است. مکنونات حقانی، می‌ تواند باعث تسری حقـّانیت به ابزار نیز بشود؛ اگر ابزار، قابل باشد.

رسانه‌ی رسانیدن حق، خودش هم احترام دارد.

 

-------------------------------------

1. علق/ 4 و 5

2.  قلم /1

3. صافات/1

4. حجر/72

5. بحار ج 41 ص 105

6. بحار ج 2 ص 151

 

غرس یا هرَس

به‌ش گفتم: "حرکت‌ علمی تو، داخل چارچوب آکادمیک متعارف امروز و طبیعتاً مقید به آن است. 

به نظرم کار تو این خواهد بود که پشت هم paper بدهی و تلاش کنی تا رتبه ISI‌مان را افزایش دهی. و نیز کشیک بدهی تا آخرین دستاوردهایی که برای حل مسائل scientific مملکت، گرهی باز می کند را گلچین و به صاحب‌نیازش معرفی کنی."

گفت: "خب! چی بهتر از این؟"

گفتم: "بهتر و بدترش را نمی دانم! چه عرض کنم."

گفت: "منظور اینکه چه چیزی غیر از این؟ این گفتن، یعنی «دیگر»ی هم هست."

گفتم: "بی‌خبر که نیستی. در سرزمینی که عده ای افق‌های نظری جدیدی را بر باز می‌کنند و عده‌ای هم زمین‌های عملی جدیدی را شخم می‌زنند و بذر می‌پاشند، از تو در حوزه‌ی نظر، «خیز معرفتی» یا در حوزه‌ی عمل، «اقدام شکافنده» برنمی‌آید. بلکه در چارچوب علوم متداول، که در امروز دانشگاه‌ها رایج است و اهالی اش هم ناگزیر هستند که مؤدب به آداب آن باشند، پیش می‌روی."

گفت: "مثال؟"

گفتم: "ببین! یک نفر می‌رود و یک درخت را هرس می‌کند. یک نفر هم می‌رود یک درخت جدید می‌کارد."

گفت: "هر دو هم لازم است."

گفتم: "بله خب. هر دو لازم است." 

     ولی او باهوش‌تر از این بود که داستان به همین‌جا ختم شود.

* * *

دقایقی به سکوت گذشت.

ناراحت شده بود؛ انگار که به‌ش توهین کرده باشم.

من هم به خودم تلقین می‌کردم: خب یک لباس برای تابستان مناسب است، یکی برای زمستان. توهین به این نیست که به درد آن فصل نمی خورد. هست؟

لذا رفاقتی گفتم: "چیزی نگفتم که! اگر یکی به درد کاری بخورد، بگوییم به درد کار دیگری نمی خوری ناراحتی دارد؟"

می دانستم می‌فهمد چه می‌کنم! ولی ادامه دادم: "باغ وسیعی است، کلی هم کار دارد. تو به درخت‌های موجود برس و بارشان را برسان، دیگران هم که درخت‌های دیگر را می‌کارند. اوقات‌تلخی ندارد که؟ صاحب‌باغ هم که راحت از هر دوی اینها راضی می‌شود."

خبر داشتم که مختصری کنجکاو حرکت‌های جدید معرفتی انقلاب هست. و دورادور و تا جایی که اتهام تذبذب و تشتّت در مسیر خودش متوجه‌‌اش نشود، ازشان سراغ می‌گیرد. مثل اطلاع‌اش از تاسیس کژدار و مریز رشته‌های جدید در دانشگاه‌ها و حتی برپایی دروس جدید در سطح خارج حوزه. یحتمل بر همین پایه بود که گفت: "صاحب‌باغ، زمین‌های بایر اطراف را خریده و انداخته روی باغ. این‌همه جا برای نهال، این‌همه نهال برای غرس."

 «آفرین» بلندی که آمده بود نوک زبانم را قورت دادم. ولی نشاط آن دوید توی رگ‌هایم.

می پریدم پیشانی اش را می بوسیدم اگر مؤانست بیشتری داشتیم.

بین خودمان باشد ولی ناراحتی‌اش هم به جا بود. به مثابه‌ی یک پارچه‌ی زمستانی است، که با آن لباس تابستانی دوخته‌اند.

«ذوق»، «ذهن» و «خـُـلق» او ، برای «خیز معرفتی» توأم با «اقدام شکافنده» معماری شده.

از اصل برای غرس کردن ساخته شده، نه برای هرس کردن.

* * *

همین فکر ها توی سرم بود و سرم پایین که ...

یکهو مثل اینکه چیزی برایش تداعی شده باشد، و با آن بخواهد چیزهای دیگر را از خود دور کند، دست و پایش را جمع کرد، وسایل اش را هم دست‌پاچه از روی میز ریخت توی کیف. و بلند شد.

هوای اتاق سرد شد. شانه بالا انداخت؛ و لاقید و لاابالی گفت: "حالا فعلا که باید دکتری بگیرم تا بعد."

می‌دانست که با دکتری گرفتن‌اش مخالف نیستم، اما این جمله، اینجا یعنی فعلا همین‌ است که هست.

و دم رفتن با لبخندی مردم‌دارانه و از سر تفقّد گفت: "ممنون از راهنمایی‌ت!" که احترام ام را هم گذاشته باشد.

سر تکان دادم و خداحافظی کردیم و دوباره رفت.

-----

بعد که رفت، قرآن پرسید: و من یرغب عن ملّة ابراهیم إلا من "سفه نفسه"؟ / بقره-130


مبرّات هجرت

مایه‌ی توجیه کننده‌ی هجرت تحصیلی که خیر اول آن هم هست، خطرپذیرفتن و مایه‌گذاشتن از خود و سرنوشت خود برای رفع نیازهای انقلاب است «از طریق امکانات یک مملکت دیگر». و این عبارت "از طریق امکانات یک مملکت دیگر" به تنهایی چقدر هجرت و جهاد دارد درون خودش.

خیر دوم اینکه: زمینه‌‌ای برای بیان مستقیم مواضع و گفتمان انقلاب با اهالی غرب است. پاری وقت‌ها یاد فرستاده‌های پیامبر(ص) می‌افتم به بلاد مختلف؛ و اینکه عده‌ای شان چقدر موثر بودند. امت‌هایی قرن‌هاست از ماحصل زحمت یک فرستاده، بندگی می کنند.

از خنثی کردن چهره به چهره‌ی اثر شیطنت های ایران‌هراسانه و اسلام‌هراسانه‌ی رسانه هاشان روی مردم تا رونمایی از ابعاد درونی و باطنی خصائص اسلام و انقلاب برای آنهایی که حتی ظاهر فکر و فرهنگ‌مان را هم خوب نمی بینند تا باطن‌اش.

خیر سوم اینکه: جبهه حق، آنجا سرشاخه پیدا می کند. و می تواند در روزهای نیاز اقدام عملیاتی کند. مکرر تکرار شده است اینکه گاهی انجام کاری در کشوری ضرورت می یابد، اما هرچه می گردیم می بینیم نیرویی که این کار را بشود الان و آنجا به او سپرد در آن منطقه نیست.

خیر های دیگری هم دارد که ذکرش بماند. خلاصه یک تیر است و چند نشان.

البته این دست خیرات و مبرات، مثل "بیان مواضع انقلاب" و "فرد آشنا و مستقر در آن منطقه برای کارها" متولی و مسئول خودش را هم دارد. این ها به تنهایی دلیل اصلی حضور در آن بلاد نباید باشد. بلکه حداکثر می تواند به عنوان فایده‌ی تبعی لحاظ شود.


از آنجا که امروز در داخل کشور نیاز و زمینه‌ی نقش آفرینی بسیار بیشتری برای خیلی از محصلین مسافر، وجود دارد می توان گفت: هجرت تحصیلی در قاموس حق و باطلی انقلاب، حداقل یک دلیل غیر دنیایی «غیر منفعت‌طلبانه‌» و «تکلیف‌بنیان» می‌خواهد.

به سلام‌ت

خدا عمر و عزت دهد به آن صاحبدلی که هر وقت سلم و سکین‌ دل‌مان خرج دنیا می‌شود، هرجای شهر که باشیم، کشان‌کشان و با چنگ و دندان، دل را برای نماز می‌رسانیم  به مسجد ایشان.

داخل که البته نمی‌رویم. دم در می‌ایستیم تا ماشین‌شان برسد، پیاده که می‌شوند همان‌طور که همراهان‌شان هر دو دست‌شان را گرفته‌اند، با احتیاط و لبخند عزیزانه‌ای راه ورود به مسجد را پیش می‌آیند. 

در همین اثنا ما هم همان قلب قاسیه را سر دست می‌گیریم و می رویم جلو؛ که البته یا ستـّار.

نزدیک که می‌شویم فقط "سلام" می‌کنیم. حاج‌آقا هم همانطور که سرشان پایین است با همان تبسّم عزیز، جواب می‌دهند: "سلامٌ علیکم". خوشوقتی آن وقتی است که حین جواب سلام، نگاهی هم به‌ت می اندازند.

تا برسیم به تکبیر نماز، آن "سلامٌ علیکم" کار خودش را کرده؛ همچین جاری می‌شود در رگ و پی آدم و چنان جاگیر می‌شود همان‌جایی که باید، که انگار برای این دل سلیم و سرزنده، از اول‌ش نه ضیقی بوده نه قساوتی؛ نه زیغی بوده، نه حسرتی. با این دل حنیف می‌شود از نو تاخت و نواخت.

 پ ن:

کسی می داند که امام (ع) اگر به یک نفر بگوید "سلامٌ علیکم"، چه بر او می گذرد؟ 

اصلاح شجره

می گفت: همه تشکل ها مثل هم اند.

-دیده بود که من با اکثرشان کار می کنم؛ اما خودش از همه شان پرهیز می کرد.-

می گفتم: در هرکدام خیری هست، اما حساب بسیج را جدا کن.

می گفت: چرا؟

می گفتم: به اعتبار حرف امام. تعابیر امام راجع به بسیج عادی نیست.

می گفت: بسیج آن زمان بله. اما الان بسیج، ابزار اعمال قدرت و خشونت و بستر بی اخلاقی است. افراطی ترین و سطحی ترین و غیرمنطقی ترین بچه های تشکل ها بچه های بسیج دانشگاه اند.

می گفتم: اشکال ها و بعضا اشتباهات دفاتر بسیج دانشگاه ها را دیده ام و تا حدودی قبول دارم. اما عبارات امام راجع به بسیج آنقدر دقیق و باطن‌دار بوده که  جزو حرف های "برزمانی" ِ امام باشد نه جزو حرف های "درزمانی" او.

روح و باطن بسیج، همچنان که انقلاب پیش می رود کالبد و قالب اش را تنظیم و نقایص اش را اصلاح می‌کند.

بمانی و از داخل، بسیج را به قدر عقل و عزم خودت درست کنی بهتر است از این که بزنی زیرش و بیایی بیرون.

بگذار اصلاحی که بر شاخ و برگ‌های یک "شجره ی طیبه"، اعمال می شود به دست تو باشد.

نظریومتری

رفقایی که در موضوعات متعدد، آرای مختلف و نوعاً مغایر را شنیده اند، بعد از مدتی، دیگر هر رای و نظری که می شنوند می گویند: «خب این هم یک نظر است. نظرات مغایرش هم وجود دارد.» و اعتنای خود را از موضوع، منصرف کرده و رد می شوند.

مباد که رفقا، دقیقه ای هم از مباحث شکاک پرور امروزی در «فلسفه علم» شنیده باشند که دیگر نمی شود گفت: بالای چشم برداشت شما ابرو!

این در حالی است که حرف درست هم در بین همین "خب این هم یک نظر است" ها گم و نشنیده می شود.

به علاوه پس از چندی، آدم تبدیل می شود به کسی که چون ملاک و روش تشخیص صحیح از سقیم را نداشته، بسیاری از حرف ها را نه رد کرده و نه تایید. و به کناری گذاشته؛ پس خودش هم به یک فرد  «بلاتکلیف فکری» تبدیل شده؛ بی موضع، دیر هضم و کم باور.

امروز و اینجا، باید موضع داشت. جبهه داشت. بایگانی کردن و نشنیده گرفتن همه نظرات به استناد اینکه: «این هم یک نظر است و نظرات مغایرش هم وجود دارد» علاوه بر اینکه «فایده» و «اثرگذاری» آدم را کم می کند خود انسان را هم «کم مایه» نگه می دارد.

«تنزه طلبی»، «دامن برچیدن از  مصاحبت جدّی» و «چالش گریزی» قالب های دیگری برای این رفتار اند.

 

می گویی: آن «ملاک تشخیص صحیح و سقیم» که دم از آن می زنید چیست؟ یا اگر روشی دارد مثلا چی؟

می گویم: الان که هر چیزی بگویم (حتی اگر حقّ صائب حجت مند باشد) مشمول همان خطاب "خب این هم یک نظر است" می شود! و بایگانی می شود.

باید آن عادت ذهنی را ترک کرد. تا بعدش بشود روی «چگونگی ترجیح دادن یک نظر بر نظر دیگر» حرف زد و آن حرف، مسموع باشد.

سنجـه

شاید تنها ملاک و میزان دم دست، برای ارزیابی روزانه امور، «نماز» است؛ که در مسیر هستیم یا نه.

از صبح باید مراقب نماز ظهر بود. از ظهر، مراقب نماز عصر... تا سحر.

کیفیت نماز، انعکاس کیفیت «بودن» و «شدن» ماست از نماز قبلی تا الان. چگونگی نماز، چگونگی طی مسیری است که داشته ایم.

البته گویا اول باید «قلب» را فعال کرد. و آن را به صحنه آورد. تا ابزاری داشته باشیم تا کمّ و کیف حضور و نمازمان را ببینیم.

اگر نه با چه ابزاری می خواهیم ببینیم که نمازمان چطور بوده اگر قلب نباشد؟

ذائقه ی عاقله

کسی که در سیستم های برآمده از تعقل غربی، تنفس می کند خیلی باید مواظب ذائقه­­ اش باشد. ذائقه­ ی فکری، ذائقه­ ی روحی. مدرنیته، ذائقه ها را عوض می کند.

عقل غربی فکر می ­کند همه ­جا، جای او هم هست. اما عقل شیعی، خودش می داند که تا کجا جای تعقل اوست. عقل شیعه، به موقع می فهمد که از جایی به بعد را با مرکب دیگری باید رفت.

به آن می گویند عقل خودبنیاد، به این می گویند عقل عابد. [دقیقترش شاید «عقل عبد» است؛ که عبد، صفت عقل باشد. مراد، عقلی است که خودش بنده است. نه آنکه مال یک بنده باشد.]

عقل خودبنیاد غربی، تحت اشراف نفس أمّارۀ بالسوء است؛ و تابع آن.

جالب است که این نفس أماره، برای انجام امر هایش یک مامور می خواهد؛ که کارپردازش باشد.

و عقل غربی، بهترین نیروی پیاده کننده ی اوامر نفس اماره است!

مثلا:

عقل شیعی، می فهمد که در دنیا و آخرتش «امام» می خواهد؛

اما نه برای اینکه برای او یک «سوپرمن» باشد (که هر نوع کاری را بتواند برای او انجام دهد!) یا برای او یک «سوپرمارکت» باشد (که او همه چیز را بتواند از آنجا تهیه کند!)؛ عقل غربی چنین امامی می خواهد که بیشترین منفعت را ببرد.

اساسا منجی­ گرایی غربی، جهت اش آن است که یک کسی بیاید که هر چه خواستی از او بگیری.

اما منجی گرایی شیعی برای این است که یک کسی بیاید که هرچه داری برای او بدهی.

چنین بر می آید که: عقل شیعی، برای این امام می خواهد که همه چیز را فدای او کند.

«عقل»، می خواهد «روح» را حلّ ِدر فنای امام کند.

اگر عقل غربی، بهترین نیروی پیاده کننده ی اوامر نفس اماره است، عقل شیعی، بهترین نیروی ساختن «ارواح التی حلت بفنائک» است.

عقل شیعی فقط ابزار بندگی خداست.

و خیرش به هیچ کس و هیچ چیز دیگری نمی رسد.

کسی که در سیستم های برآمده از تعقل غربی، تنفس می کند خیلی باید مواظب ذائقه­­ اش باشد.

 

تشنگی

بیچاره می گفت: می­­ خواستند از تشنگی سرویس اطلاعاتی ایران استفاده کنند.

غافل که اینجا ملت، کلی این در و آن در می زنند تا برسند به تشنگی.

اصلا تشنگی از اجزاء ثابت برنامه های ما بوده.

تشنگی برای ما یک مقام است.

که نصف کارها اگر تشنه نباشیم انجام نمی شود...

خطور مَـلکی

تقریبا همه دوستان اذعان دارند که در اکثر شب­ها، به یاد حجم و ظرافت کارهای پیش ِرو میفتند، نتیجه آن است که هربار این تصمیم را تازه می­کنند که: عزم­ و اراده ام را تقویت کنم، و نظم و تدبیر ام را، و جدیت و تلاشم را و ...

البته این برای آن هایی است که خوف و یأس برشان غالب نمی شود.

و این، حکایت اکثر شب هایی است که فرصتی برای محاسبه و خلوت با خویش دست دهد.

خاستگاه این نقطه مشترک بین دوستان، آن وقتی برایم باز شد که حدیثی روزی­ ام شد. در آن حدیث پیامبر(ص) برای تمام سنین، تذکراتی داشتند و برای سن ما هم:

ان لِلّه ملکاً ینزل فی کل لیلة فینادی: یا ابناء العشرین جدّوا و اجتهدوا...

خداوند را فرشته ای است که هر شب فرود می آید و ندا می دهد: ای جوانان بیست ساله! جدیـّت و اجتهاد داشته باشید[1].

خطوراتی که بر انسان می رسد را 4 دسته کرده اند: ربانی، ملکی، نفسانی، شیطانی

گفتم لابد تذکر هرشبه ی رفقای 20 تا 30 ساله، محصول نفحه ای است که این ملک زحمتش را می­کشد...!

استاد طاهرزاده راجع به نفحاتی که از ملائکه می رسد (که احتمالا همان خطورات ملکی هستند) می گفتند: اگر به نفحه یا تذکر ملکی بی توجهی کنید، این بی توجهی آن ملک را ناراحت می کند و این ناراحتی اثراتی دارد ...


 

[1] - مستدرک الوسایل، ج 2، ص 353

تدبیر حیات، مبتنی بر ؟

انتخاب جهت یا مسیر کلان در زندگی، برای رفقایی که امروز تنفس در عالم دینی را می طلبند اصولی دارد.

از مهم ترین این اصول، ابتنای مسیر بر مهدویت است.

مهدویت فعال، مهدویت آماده­گر، مهدویتی که انقلاب می کند، نه مهدویتی که عزلت و انفعال می آورد.

مهدویت فعال درک منـّتی است که خداوند بر شیعه گذارده تا در تقدیر سرنوشت جبهه حق در عالم، ممهّد و زمینه ساز باشد. (کتاب «نظریه اختیاری بودن ظهور» از آقای نودهی در این باره کافی است.)

امروز اگر جهت یا مسیر آدم، مبتنی بر مهدویت فعال و نیز محصور در آن طراحی نشود، تا همیشه:

-          تشتـّت و تذبذب در روح آدم تردّد می کند.

-          سرهم­بندی امور و فعالیت ها، یک عادت می شود.

-          وصله پینه کردن علوم و فنون مختلف به هم و چینش تحمیلی آنها در کنار هم، برای محصّل گریزناپذیر می شود.

-          اتصال و امتداد «مبانی فکری» در «ماموریت های عملی» بر قرار نمی شود.

-          دیدگاه های اصلی ِ اصیل از دیدگاه های فرعی و روزمره، قابل تفکیک نمی شود.

-          در اولویت بندی و رتبه بندی انتخاب ها، «تشخیص» بسیار سخت و «تصمیم» بسیار سخت تر می شود.

-          ...

(خلاصه حیات آدم، به باد می رود!)

باید نشست و همه داشته ها و دستاوردهای عمر ماسَبق را دمونتاژ کرد، و گذاشت یک گوشه؛ آنگاه مبتنی بر مهدویت فعال، هر کدام که به کار می آمد را برداشت و روی زیربنای بدست آمده، بنا کرد و هر کدامشان که به کار نمی آمد را ریخت دور؛ بی تکلّف و تعلّق.

بایسته ها و اقتضائاتی دارد، اما شدنی است. که الزامی است.

نیست؟

ذهنانیـّت

قاعده آن است که «ذهن» جولان می­دهد و خیز برمی دارد، «عقل» چراغ می­اندازد و نشان می­دهد، و آنگاه «قلب» در می­یابد و می­فهمد. «نفس» هم برای همه اینها مثل تـُنگ است برای آب؛ یعنی مشرف بر این سه است و بستر همه این ها.

اگر ذهن جوّال، جلو برود اما نه عقل همراهی اش کند نه قلب، آدم مدرن­زده می شود.

مدرنیته، ذهن را بزرگ می کند تا عقل و قلب نباشند.

عالم مدرن، انقلاب را برای آدم از اولویت و اصالت می­اندازد.

این اتفاق بزرگ شدن ذهن و کوچک ماندن عقل و قلب، آخر آخر آخرش، بریدن از انقلاب است:

اول، آدم را از انقلاب می­گیرد.

و بعد انقلاب را از آدم می­گیرد.

گرچه انقلاب هم، راحت غربال می کند. راحت.

سبک باری

وما تقدموا لأنفسکم من خیر تجدوه عند الله[1]

با خودت بر ندار، سبک­باری­ات کم می­شود. بفرست جلوتر برود، آنجا که می­روی می­بینی مهیـّای توست.



[1] بقره -110

العلم نور ٌ

 

به علوم امروز دانشگاه نگوییم «علم»؛ بگوییم «تجربه­ی مدوّن»

 

دو نوع معرفت امام (ع)

 

یکی می گوید: من باید امام(ع) را بشناسم.

 

اما دیگری می گوید: امام(ع) باید شناخته شود.

الان در قیامت

>> ملاصدرا می­گوید: نفس مجرد است. یعنی در چهارچوب زمان و مکان نیست. اما توجه اش به ابزارش (که الان بدن است) ممکن است به این زمان و این جا محدودش کند. اما مثلا در خواب که تعلق و توجه نفس به بدن کمتر می­شود چیزهایی را می­بیند که بعدها اتفاق خواهد افتاد.

همین حضور در یک زمان دیگر می تواند تا قیامت نیز ادامه یابد.

هر نفسی بالقوه مستعد این حالت هست. آدم باید این بالقوه ها را به فعلیت برساند. یعنی نفس اش را تربیت کند تا در همین دنیا تجردش را عینی کند.

>> امام صادق(ع) می­فرمایند: هرکس بگوید قیامت بعداً اتفاق می­افتد از ما نیست. (از اهل­بیت نبودن یعنی از باقیمانده­ی گِل اهل بیت نبودن! یعنی شیعه نبودن! یعنی روز "إن إلینا ایابهم" به اهل بیت بر نگشتن! یعنی هیچی.)

>> پیامبر(ص) می­فرمایند: ألانَ قیامتی قائِم. (همین حالا قیامت من برپاست) یعنی الان من در قیامت­م حاضرم.

 

آن تربیتی که ملاصدرا می گفت یعنی نفس ات را شبیه نفس پبامبر(ص) کنی. یعنی چطور؟

اینجا

بسم الله العزیز

تجربیات همرتبه ی امتی که مشغول تمدن سازی است را آحاد آن امت باید به اشتراک بگذارند؛ از باب تواصی.

و اگر تمدن اسلامی ایرانی مراد باشد، آن وقت کلیدهای صفحه کلید هم می شوند دانه های تسبیح و تایپ کردن همانا تسبیح گفتن.

و اینجا می شود سجاده؛ اگر بستر بندگی باشد.


ویراسته ای از ماحصل مراودات با همراهان، اینجا بازنشر می شود.

درباره اینجا

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو