تبلیغات
سجاده ها - مطالب مشاوره
سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

ناتمام

عده ای از رفقای هم‌افق، که نیم‌دوری در فضای گفتمانی انقلاب زده‌اند، یک چیزی شنیده‌اند از این که غرب، بد است. حالا به هم ریخته اند. چهارکلمه خوانده که معاد و ابدیتی وجود دارد که در سبک زندگیِ غرب زده‌ی ما، مغفول مانده، حالا دیگر نفس کشیدن برایش سخت شده که هیچ، اینکه دیگران نفس می کشند را هم غلط می داند...! یعنی بی‌ظرفیت بازی تا این حد؟

نخیر! اگر به این قاعده بود که رهبر امت 50 سال پیش دق کرده بود. یا آن اساتید پیشرویی که قبل‌تر و عمیق‌تر از ما دهه شصتی‌ها، اینها را خوانده‌اند و نوشته اند، هیچ کدام را امروز با یک من عسل هم نمی شد خورد.

حال آنکه این پیشرو های پیش‌برنده، ابداً چنین دأبی ندارند. اینها که تماماً "حـُزنه فی قلبه و بـُشره فی وجهه" اند. بیش از 20 سال است که روزی 20ساعت دارند می‌دوند و می‌خوانند و می‌نویسند و درس می‌گیرند و درس می‌گویند و هر روز هم به ذوق و شعف‌شان افزوده می‌شود. با آنکه بیش از ماها "غرب‌گریز" و نیز "وهم‌ستیز" اند.

با وجود این‌همه حرف خواندنی و دستور شنیدنی، تنها کسانی که گرفتار اهمال و کم‌کاری اند با غصه‌ی غرب‌زدگی، این چنین از پا می‌افتند.

با الگویی که خمینی کبیر، از "انتظار" ارائه کرده، هیچ منتظری را دیده‌ای که سرخورده و مأیوس، یا بد عنق و بد اخلاق باشد؟

اگر آوینی می گوید "امام به ما آموخت که انتظار تنها در مبارزه است" این مبارزه لزوماً معارضه و مقابله و مجادله و محاربه و مقاتله نیست. رهبری می‌گویند: "هنر این است که آدم حرف حق را بدون اینکه ذره‌ای انکار در طرف مقابل ایجاد شود به او برساند."

اخلاق انکار و رفتار تدافع، گوشی برای شنیدن حرف‌های حق باقی نمی گذارد.

بر این اعتقادم که با الگوی امام(ره) اهل انتظار چند ویژگی دارند:

- اول اینکه "نشاط و امید" حکیمانه‌ای درشان هست. نه اینکه فقط "هست" بلکه "نمود" دارد و دیده می شود.

- دوم اینکه "رفق" و مدارا با مردم درشان هست.

- سوم اینکه "حزم" و دوراندیشی و تدبیر درشان هست. زرنگی و کیاست دارند.

- چهارم اینکه در "نظم" مثال زدنی‌اند. سیره خود امام را ببینید، شهید بهشتی را، شهید صدر را، ...

- پنجم اینکه نظم‌شان "نظم فرعونی" نیست. محصول تفرعن و خودپرستی نیست. و نیز پوچ و من‌درآوردی نیست. بلکه نظمی  است که انعطاف لازم را دارد و اهمّ و مهم کردن سرش می‌شود.

- ششم اینکه "اغتنام الفرصه" برایشان ملکه شده. هیچ فرصتی را تلف نمی‌کنند. یعنی کارها را در کمترین زمان و با بیشترین کیفیت انجام می‌دهند.

- هفتم اینکه اهل "مجاهده" و تلاش بی‌وقفه‌ اند. به محض فراغت از یک کار، کار بعدی را کلید می‌زنند. انگار قرار نیست دقیقه‌ای قرار داشته باشند.

- هشتم اینکه "آسوده‌طلب نیستند". رفاه‌طلبی می‌تواند آدم را حتی سر جانماز و سجاده یا پای صحیفه سجادیه زمین‌گیر کند.که: اینجا راحت ترم تا مثلا در میدان جامعه یا حتی در کارهای آشپزخانه. وگرنه بسا مواقعی که کار خانه عبادت‌تر از صحیفه خوانی باشد.

- نهم اینکه "مواسات و ایثار" دارند. از خیلی چیزهای خودشان می گذرند؛ از خیلی چیزهای خودشان.

- دهم اینکه ذره‌ای دیگران را کمتر و پایین‌تر از خودشان نمی‌بینند. هیچ کس را در هیچ موردی.

ایمان به وجود یک حقیقت ارزشمند که امروز در عالم مغفول مانده، آدم را "بد اخلاق" نمی‌کند، بلکه آدم را "فعال و برانگیخته" می‌کنند.

این ادراکی که خدا نصیب ات کرده، برای این نیست که دنیا برایت غیر قابل تحمل شود، بلکه برای این است که در "تغییر" این دنیا گام برداری. و إلا که "لله ملک السماوات والارض". خودش هم حواسش به ملک و سلطنتش هست "و هو الغنی الحمید".

این ادراکی که عنایت شده، زمینه‌ای است برای اینکه تو را تبدیل کند به "مجرای تحقق اراده خدا" در اصلاح همین دنیای غرب‌زده، نه اینکه سبب ضیق صدر و لفظ تلخ و خُلق تنگ، در تو شود. اینچنین که دافعه‌‌ی تو را هم می‌گذارند به پای گفتمان‌ات. و آنوقت مسئول هستی...

    نکن!  "شتاب‌زده" و "لاابالی‌" با آموزه‌های گفتمان‌ات رفتار نکن.

غرس یا هرَس

به‌ش گفتم: "حرکت‌ علمی تو، داخل چارچوب آکادمیک متعارف امروز و طبیعتاً مقید به آن است. 

به نظرم کار تو این خواهد بود که پشت هم paper بدهی و تلاش کنی تا رتبه ISI‌مان را افزایش دهی. و نیز کشیک بدهی تا آخرین دستاوردهایی که برای حل مسائل scientific مملکت، گرهی باز می کند را گلچین و به صاحب‌نیازش معرفی کنی."

گفت: "خب! چی بهتر از این؟"

گفتم: "بهتر و بدترش را نمی دانم! چه عرض کنم."

گفت: "منظور اینکه چه چیزی غیر از این؟ این گفتن، یعنی «دیگر»ی هم هست."

گفتم: "بی‌خبر که نیستی. در سرزمینی که عده ای افق‌های نظری جدیدی را بر باز می‌کنند و عده‌ای هم زمین‌های عملی جدیدی را شخم می‌زنند و بذر می‌پاشند، از تو در حوزه‌ی نظر، «خیز معرفتی» یا در حوزه‌ی عمل، «اقدام شکافنده» برنمی‌آید. بلکه در چارچوب علوم متداول، که در امروز دانشگاه‌ها رایج است و اهالی اش هم ناگزیر هستند که مؤدب به آداب آن باشند، پیش می‌روی."

گفت: "مثال؟"

گفتم: "ببین! یک نفر می‌رود و یک درخت را هرس می‌کند. یک نفر هم می‌رود یک درخت جدید می‌کارد."

گفت: "هر دو هم لازم است."

گفتم: "بله خب. هر دو لازم است." 

     ولی او باهوش‌تر از این بود که داستان به همین‌جا ختم شود.

* * *

دقایقی به سکوت گذشت.

ناراحت شده بود؛ انگار که به‌ش توهین کرده باشم.

من هم به خودم تلقین می‌کردم: خب یک لباس برای تابستان مناسب است، یکی برای زمستان. توهین به این نیست که به درد آن فصل نمی خورد. هست؟

لذا رفاقتی گفتم: "چیزی نگفتم که! اگر یکی به درد کاری بخورد، بگوییم به درد کار دیگری نمی خوری ناراحتی دارد؟"

می دانستم می‌فهمد چه می‌کنم! ولی ادامه دادم: "باغ وسیعی است، کلی هم کار دارد. تو به درخت‌های موجود برس و بارشان را برسان، دیگران هم که درخت‌های دیگر را می‌کارند. اوقات‌تلخی ندارد که؟ صاحب‌باغ هم که راحت از هر دوی اینها راضی می‌شود."

خبر داشتم که مختصری کنجکاو حرکت‌های جدید معرفتی انقلاب هست. و دورادور و تا جایی که اتهام تذبذب و تشتّت در مسیر خودش متوجه‌‌اش نشود، ازشان سراغ می‌گیرد. مثل اطلاع‌اش از تاسیس کژدار و مریز رشته‌های جدید در دانشگاه‌ها و حتی برپایی دروس جدید در سطح خارج حوزه. یحتمل بر همین پایه بود که گفت: "صاحب‌باغ، زمین‌های بایر اطراف را خریده و انداخته روی باغ. این‌همه جا برای نهال، این‌همه نهال برای غرس."

 «آفرین» بلندی که آمده بود نوک زبانم را قورت دادم. ولی نشاط آن دوید توی رگ‌هایم.

می پریدم پیشانی اش را می بوسیدم اگر مؤانست بیشتری داشتیم.

بین خودمان باشد ولی ناراحتی‌اش هم به جا بود. به مثابه‌ی یک پارچه‌ی زمستانی است، که با آن لباس تابستانی دوخته‌اند.

«ذوق»، «ذهن» و «خـُـلق» او ، برای «خیز معرفتی» توأم با «اقدام شکافنده» معماری شده.

از اصل برای غرس کردن ساخته شده، نه برای هرس کردن.

* * *

همین فکر ها توی سرم بود و سرم پایین که ...

یکهو مثل اینکه چیزی برایش تداعی شده باشد، و با آن بخواهد چیزهای دیگر را از خود دور کند، دست و پایش را جمع کرد، وسایل اش را هم دست‌پاچه از روی میز ریخت توی کیف. و بلند شد.

هوای اتاق سرد شد. شانه بالا انداخت؛ و لاقید و لاابالی گفت: "حالا فعلا که باید دکتری بگیرم تا بعد."

می‌دانست که با دکتری گرفتن‌اش مخالف نیستم، اما این جمله، اینجا یعنی فعلا همین‌ است که هست.

و دم رفتن با لبخندی مردم‌دارانه و از سر تفقّد گفت: "ممنون از راهنمایی‌ت!" که احترام ام را هم گذاشته باشد.

سر تکان دادم و خداحافظی کردیم و دوباره رفت.

-----

بعد که رفت، قرآن پرسید: و من یرغب عن ملّة ابراهیم إلا من "سفه نفسه"؟ / بقره-130


برق یقین

تقریبا هر سه چهارماهی یک بار دست می دهد که سه چهار ساعت باهم گپ بزنیم.

وقتی مشغول تحصیلات تکمیلی در علوم انسانی شد، حرف های بیشتری برای زدن پیدا کردیم.

ولی، سه چهار سال پیش، از پایگاه محکم تری حرف می زد؛ دلش قرص تر بود؛ برق یقین ِ چشم هایش کدر نبود...

هر چه در درس و بحث پیش می رود، بیشتر به گزاره های شکـّی و شک برانگیزانه اش افزوده می شود تا به گزاره های قطعی و اطمینان آور اش.

به طور دقیق می شود گفت:

هر روز، «تردید» اش بیشتر می شود تا «یقین» اش.

یک وقت هست که یک شک، مقدمه ی ایجاد یک یقین می شود، - از نوع شبهاتی که مطرح و سپس حل می شوند یا سوالاتی که ایجاد و سپس جواب می گیرند - که نتیجه آن، محکم تر شدن اطمینان و تقویت دانش انسان است.

اما زمانی، تردیدها یکی پس از دیگری ایجاد می شوند، بی آنکه به سامان و عاقبتی برسند. و نتیجه ی بودن شان، شکسته شدن عزم، انهدام طمأنینه قلب و تضعیف قوت عمل است.

این مشی و سلوک، با قواعدی که شنیدیم نمی خواند. مثلا:

 در "واعبُد ربـّک حتّی یأتیک الیقین" اگر تقویت یقین، نتیجه ی استمرار در عبودیت باشد، روزافزونی شک، نشانه ای برای سیر معکوس در بندگی است.

اگر قوت یقین آدم رو به افول می رفت، عقل آدم باید عتاب بزند و عنان تحصیل و تغذیه صحیح برای نفس را به دست گیرد.

و اگر نکرد، پیداست که این غفلت، رو به قهقرا است...

 

گفتم: رفیق! وقتی بی مهابا و بی گدار این روند را ادامه می دهی، حرف های بیشتری برای «نزدن» بین مان پیدا می شود.

گفت: نه! بزنیم.

و نشستیم زدیم... زار زدیم.



--------------
پ ن:

فرموده اند:

"الیقین هو التصدیق، و التصدیق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء و الاداء هو العمل"؛

و نیز چه تأمل برانگیز است دوطرفه بودن این روند، که گفته اند: تا عمل در كار نباشد یقین حاصل نمی شود.

حساب کن اثر و انعکاس "یقین" نسبت به انقلاب را؛ که "تصدیق" و "اقرار" و "ادا" و "عمل"، همزاد و همنشین آن اند.

وه ! که چه حلاوتی ...

 

اصلاح شجره

می گفت: همه تشکل ها مثل هم اند.

-دیده بود که من با اکثرشان کار می کنم؛ اما خودش از همه شان پرهیز می کرد.-

می گفتم: در هرکدام خیری هست، اما حساب بسیج را جدا کن.

می گفت: چرا؟

می گفتم: به اعتبار حرف امام. تعابیر امام راجع به بسیج عادی نیست.

می گفت: بسیج آن زمان بله. اما الان بسیج، ابزار اعمال قدرت و خشونت و بستر بی اخلاقی است. افراطی ترین و سطحی ترین و غیرمنطقی ترین بچه های تشکل ها بچه های بسیج دانشگاه اند.

می گفتم: اشکال ها و بعضا اشتباهات دفاتر بسیج دانشگاه ها را دیده ام و تا حدودی قبول دارم. اما عبارات امام راجع به بسیج آنقدر دقیق و باطن‌دار بوده که  جزو حرف های "برزمانی" ِ امام باشد نه جزو حرف های "درزمانی" او.

روح و باطن بسیج، همچنان که انقلاب پیش می رود کالبد و قالب اش را تنظیم و نقایص اش را اصلاح می‌کند.

بمانی و از داخل، بسیج را به قدر عقل و عزم خودت درست کنی بهتر است از این که بزنی زیرش و بیایی بیرون.

بگذار اصلاحی که بر شاخ و برگ‌های یک "شجره ی طیبه"، اعمال می شود به دست تو باشد.

بدعهدی

جوانه ها می ریزند، مثل برگ خزان، از درخت انقلاب.

جوانه هایی که می توانستند ثمره باشند، خوشه باشند، لااقل یک شکوفه باشند.

غصه اش پنجه می اندازد و چنگ فرو می کند در دل آدم نصف شبی.

 

نمی توانی  هیچ کدام را نادیده بگیری:

نه تاثیر اراده اش را؛ که هرچه می کند خود کرده.

نه جبر زمانه اش را؛ که هرچه به او رسیده از همین روز و روزگار رسیده.

قبل از تصمیم ها عزم بهترین انتخاب را دارند.

و بعد از تصمیم ها، زعم همان را.

 

اما تو که نگاه می کنی می بینی خودش انتخاب کرده که خود را هدر بدهد. دهر هم در این هدر دادن معاونت می کند.

او برای انتخابش استدلال می کند. دهر هم برای این استدلال، دلیل چاق می کند.


تلخ است اینکه نمی شنود. چرا؟ چون گوشش پر است، یا چون خسته و تکیده شده، یا چون بد اخلاقی دیده یا چون یأسی در او ریشه دوانده، یا چون بدعهدی زمانه زمانش نمی دهد.

از آن طرف، نارسایی حرف تو هم تقصیرکار است: بد قلمی ات، یا خودبرادرپنداری ات وقتی «غریبه» ای هستی مثل بقیه.

چند سد یا مانع در او هست که مانع می شود تا قول تو به عقلش برسد؛ غرور، عصبیّت، بی حوصلگی.

مانع دیگری که پیچیده تر می کند داستان را آن وقتی رو می شود که شرح حالش را برای استادی می گویی و ایشان سر پایین می اندازد و چند ثانیه بعد بالا می آورد که: ولش کن، قد شغفها حـُبـّـاً.

می پرسی: خیر باشد! بفرمایید من چه کنم؟

یکی دو جمله رد و بدل می شود تا در نهایت بحث را عوض می کنند. یعنی: صبر.

می شود یک محبت، آدم را از انقلاب ببُرد؟ می شود محبت یک «فرد»، بزند زیر محبت «حق»؟ و ایستادن در پای حق و هزینه کردن برای آن را به حاشیه براند؟


کاش نشود.  الهی نشود... .


تأثیر تو

می گفتند چرا درباره آدم ها قضاوت می کنید؟ و چرا در امور و حریم شخصی آدم دخالت می کنید؟

چی می گفتم؟

مثلا اگر مشاور بودم (از همین مشاورهای کلینیکی)، و می گفتم: شغلم، business ام این است. و بنا به اقتضای شغلی، باید راجع به آدم ها قضاوت کنم و قضاوت ها را با خودشان در میان بگذارم، بلکه در حل مشکلی موثر افتد، حکماً قانع می شدند. نه؟

بله می شدند. اما اگر بگویم مسلمانم چه؟

پیش تر نیامد که بگویم: داستان دغدغه مندی امثال من، راجع به جهت گیری و اثرگذاری اجتماعی امثال شما، مقیاس بزرگتری از همان احساس مسئولیت شماست آنگاه که به راننده تاکسی تذکر می دهید که پوست تخمه اش را نیندازد کف شهر. و حتی کیسه ای را می دهید دستش.

«تحصیل»، روند به فعلیت رساندن بالقوه های شماست. «اشتغال»، جهت ساز اثرگذاری اجتماعی شماست.

تمام اینها اثرش را در سرزمینی می گذارد که بنده و شما و هزاران دهه شصتی دیگر که پا به رکاب انقلاب ایم، باید در آن «هم جبهه» باشیم.

حکایتش حکایت رزمنده ای است که وسط میدان، به همرزم اش به توصیه می گوید: انگار شمشیرت را باید تیز کنی.

تو بگو چه حالی می شود اگر طرف در بیاید و بگوید: شمشیر من، مال شخصی من است و تیزکردنش هم کاری بوده که شخصی بود؛ در امور شخصی من دخالت نکن!

خب او هم شاکی می شود که: شخصی باشد یا نباشد، اثرش را دارد بر کل جبهه می گذارد. کار مبارزه را برای تمام سرزمین سخت می کند. بی تفاوت بنشینم که هم خودت نفله شوی هم دیگران را عقب زمینگیر کنی؟ آن هم به بهانه ی حریم نگهداشتن؟

و اینکه تمام اینها از باب «تواصی» است. تواصی به حق و صبر، شرط عدم خسران انسان است. نیست؟

من باید به تو بگویم شمشیرت را تیز کن، تو هم مثلا باید بگویی اینجا نجنگ، برو آن جناح را پر کن. توصیه ی دو طرفه ای که رو به جلو است، خاضعانه است، برادرانه است، برای آدم های «هم ولا» است.

آدم هایی که در عالم ذر هم، باهم توی یک تیم بودند، و کار و عهدشان توی این دنیا معلوم است؛ با این همه «تهدید» و این همه «فرصت»، چرا غافل و مغفول از یکدیگر باشند؟

نظریومتری

رفقایی که در موضوعات متعدد، آرای مختلف و نوعاً مغایر را شنیده اند، بعد از مدتی، دیگر هر رای و نظری که می شنوند می گویند: «خب این هم یک نظر است. نظرات مغایرش هم وجود دارد.» و اعتنای خود را از موضوع، منصرف کرده و رد می شوند.

مباد که رفقا، دقیقه ای هم از مباحث شکاک پرور امروزی در «فلسفه علم» شنیده باشند که دیگر نمی شود گفت: بالای چشم برداشت شما ابرو!

این در حالی است که حرف درست هم در بین همین "خب این هم یک نظر است" ها گم و نشنیده می شود.

به علاوه پس از چندی، آدم تبدیل می شود به کسی که چون ملاک و روش تشخیص صحیح از سقیم را نداشته، بسیاری از حرف ها را نه رد کرده و نه تایید. و به کناری گذاشته؛ پس خودش هم به یک فرد  «بلاتکلیف فکری» تبدیل شده؛ بی موضع، دیر هضم و کم باور.

امروز و اینجا، باید موضع داشت. جبهه داشت. بایگانی کردن و نشنیده گرفتن همه نظرات به استناد اینکه: «این هم یک نظر است و نظرات مغایرش هم وجود دارد» علاوه بر اینکه «فایده» و «اثرگذاری» آدم را کم می کند خود انسان را هم «کم مایه» نگه می دارد.

«تنزه طلبی»، «دامن برچیدن از  مصاحبت جدّی» و «چالش گریزی» قالب های دیگری برای این رفتار اند.

 

می گویی: آن «ملاک تشخیص صحیح و سقیم» که دم از آن می زنید چیست؟ یا اگر روشی دارد مثلا چی؟

می گویم: الان که هر چیزی بگویم (حتی اگر حقّ صائب حجت مند باشد) مشمول همان خطاب "خب این هم یک نظر است" می شود! و بایگانی می شود.

باید آن عادت ذهنی را ترک کرد. تا بعدش بشود روی «چگونگی ترجیح دادن یک نظر بر نظر دیگر» حرف زد و آن حرف، مسموع باشد.

ذائقه ی عاقله

کسی که در سیستم های برآمده از تعقل غربی، تنفس می کند خیلی باید مواظب ذائقه­­ اش باشد. ذائقه­ ی فکری، ذائقه­ ی روحی. مدرنیته، ذائقه ها را عوض می کند.

عقل غربی فکر می ­کند همه ­جا، جای او هم هست. اما عقل شیعی، خودش می داند که تا کجا جای تعقل اوست. عقل شیعه، به موقع می فهمد که از جایی به بعد را با مرکب دیگری باید رفت.

به آن می گویند عقل خودبنیاد، به این می گویند عقل عابد. [دقیقترش شاید «عقل عبد» است؛ که عبد، صفت عقل باشد. مراد، عقلی است که خودش بنده است. نه آنکه مال یک بنده باشد.]

عقل خودبنیاد غربی، تحت اشراف نفس أمّارۀ بالسوء است؛ و تابع آن.

جالب است که این نفس أماره، برای انجام امر هایش یک مامور می خواهد؛ که کارپردازش باشد.

و عقل غربی، بهترین نیروی پیاده کننده ی اوامر نفس اماره است!

مثلا:

عقل شیعی، می فهمد که در دنیا و آخرتش «امام» می خواهد؛

اما نه برای اینکه برای او یک «سوپرمن» باشد (که هر نوع کاری را بتواند برای او انجام دهد!) یا برای او یک «سوپرمارکت» باشد (که او همه چیز را بتواند از آنجا تهیه کند!)؛ عقل غربی چنین امامی می خواهد که بیشترین منفعت را ببرد.

اساسا منجی­ گرایی غربی، جهت اش آن است که یک کسی بیاید که هر چه خواستی از او بگیری.

اما منجی گرایی شیعی برای این است که یک کسی بیاید که هرچه داری برای او بدهی.

چنین بر می آید که: عقل شیعی، برای این امام می خواهد که همه چیز را فدای او کند.

«عقل»، می خواهد «روح» را حلّ ِدر فنای امام کند.

اگر عقل غربی، بهترین نیروی پیاده کننده ی اوامر نفس اماره است، عقل شیعی، بهترین نیروی ساختن «ارواح التی حلت بفنائک» است.

عقل شیعی فقط ابزار بندگی خداست.

و خیرش به هیچ کس و هیچ چیز دیگری نمی رسد.

کسی که در سیستم های برآمده از تعقل غربی، تنفس می کند خیلی باید مواظب ذائقه­­ اش باشد.

 

تحدید به تخصص

دوستی گفت: شما که تخصص تان گفتمان انقلاب است راجع به فلان موضوع نظرتان چیست؟!

یک لحظه خشکم زد: تخصص گفتمان انقلاب؟! یعنی چی؟ مثلا یک نفر متخصص برق است، یکی فلسفه، یکی هم گفتمان انقلاب اسلامی؟!

مثل اینکه بگویند: فلان قشر جامعه که مشغول تمدن سازی هستند...! آیا یک کاری که برآیند وجودی همه است را می شود وظیفه ی یک قشر تلقی کرد؟

یا مثل اینکه بگویند: شما که تخصص تان بندگی است ... ! آیا یک کاری که تمام بودن و شدن آدم را شکل می دهد را می شود کاری کنار باقی کار ها تصور کرد؟

نمی شود مثل علم زده های نو کیسه، بیرون از همه سنت ها و قواعد و تعلقات بنشینیم و همه چیز را تحلیل کنیم.

من برای جوان دینداری که خودش را بیرون از «موضوعی که محیط بر خود اوست» توهم می کند و اسمش را می گذارد «مواجهه ی علمی با موضوع» متأسف و از او متعجب ام.

من برای جوان دینداری که روشنفکرمأبانه روی کره زمین قدم می زند و با عقل عرفی اش چرتکه می اندازند و همه چیز را اندازه گیری می کند در حالی که بر همه چیز، استیلای دانشی می طلبد نگرانم.

تنهائی ِ این آدم، مستغنی از «ربط» بودن او، استدراجی که بر او جاری شده، غصه می شود توی دل آدم.

گفتمان انقلاب در برش ها و منظر های مختلف انعکاس های مختلفی دارد. مثلا در بـرش فردی و خانوادگی اش خاستگاهی برای یک سبک زندگی است... .

واکسینه ی فکری

مطرح کردن یک آسیب به صورت ناقص یا عقیم ، آن را «پایدار» تر می کند.

مثل واکسن - بلا تشبیه البته! - که ابتدا کمی بدن را تحت تاثیر قرار می دهد اما بعد از آن دیگر مقاوم است.

اگر به هر دلیل نمی توانی نکته یا نگرانی ات را بطور کامل برای مصاحب ات منعقد کنی و جا بیندازی، طرح نکنی بهتر است؟

مردم ببینند؟

می گویند: باید داشته ها را نشان داد و در معرض رویت مردم قرار داد: و استنادشان به این آیه شریفه است که :

"فأما بنعمۀ ربک فحدث" نعمت های پروردگارت را بازگو کن.

اما این استناد چند نکته دارد:

یک: نعمه: ذکر باید ذکر "نعمت" باشد.

دو: ربک: ذکر نعمت باید متذکر "ربوبیت" شود.

یعنی طرف مقابلت با دیدن امکان یا برجستگی یا بروزی که از تو می بینند:

اولا نعمت را ببیند.‌  ثانیا متذکر اسم رب خداوند شود.

در نعمت تنعم هست. و تنعم بیش از آن که فرصت­ساز باشد، تکلیف­ساز است. یعنی بیش از آنکه آورده و داشته محسوب شود یا به عنوان امکان و برتری موجود باشد برای انسان یادآور وظایف و تکالیفی است که در اثر آن نعمت متوجه او شده است.

و با تذکر "ربوبیت" انسان یادآور اسم رب خداوند می شود. حال آنکه امروزه عمدتا افراد با دیدن این برتری ها متوجه خود فرد می شوند. یعنی یا توجه شان به تلاش او جلب می شود یا به امکاناتی که در اختیار داشته یا هوش و تدبیر او و... .

و نکته پایانی اینکه قواعدی مانند "تعز من تشاء" و یا  "ان الله یدافع عن الذین آمنوا" و ...  هم وجود دارد که به نوبه خود و تا حدودی از وظیفه انسان در معرفی خودش می کاهد!

درباره اینجا