تبلیغات
سجاده ها - مطالب ابر غرب
سجاده ها

دسته ها

.

آخرین ها

سابقه ها

ذائقه ی عاقله

کسی که در سیستم های برآمده از تعقل غربی، تنفس می کند خیلی باید مواظب ذائقه­­ اش باشد. ذائقه­ ی فکری، ذائقه­ ی روحی. مدرنیته، ذائقه ها را عوض می کند.

عقل غربی فکر می ­کند همه ­جا، جای او هم هست. اما عقل شیعی، خودش می داند که تا کجا جای تعقل اوست. عقل شیعه، به موقع می فهمد که از جایی به بعد را با مرکب دیگری باید رفت.

به آن می گویند عقل خودبنیاد، به این می گویند عقل عابد. [دقیقترش شاید «عقل عبد» است؛ که عبد، صفت عقل باشد. مراد، عقلی است که خودش بنده است. نه آنکه مال یک بنده باشد.]

عقل خودبنیاد غربی، تحت اشراف نفس أمّارۀ بالسوء است؛ و تابع آن.

جالب است که این نفس أماره، برای انجام امر هایش یک مامور می خواهد؛ که کارپردازش باشد.

و عقل غربی، بهترین نیروی پیاده کننده ی اوامر نفس اماره است!

مثلا:

عقل شیعی، می فهمد که در دنیا و آخرتش «امام» می خواهد؛

اما نه برای اینکه برای او یک «سوپرمن» باشد (که هر نوع کاری را بتواند برای او انجام دهد!) یا برای او یک «سوپرمارکت» باشد (که او همه چیز را بتواند از آنجا تهیه کند!)؛ عقل غربی چنین امامی می خواهد که بیشترین منفعت را ببرد.

اساسا منجی­ گرایی غربی، جهت اش آن است که یک کسی بیاید که هر چه خواستی از او بگیری.

اما منجی گرایی شیعی برای این است که یک کسی بیاید که هرچه داری برای او بدهی.

چنین بر می آید که: عقل شیعی، برای این امام می خواهد که همه چیز را فدای او کند.

«عقل»، می خواهد «روح» را حلّ ِدر فنای امام کند.

اگر عقل غربی، بهترین نیروی پیاده کننده ی اوامر نفس اماره است، عقل شیعی، بهترین نیروی ساختن «ارواح التی حلت بفنائک» است.

عقل شیعی فقط ابزار بندگی خداست.

و خیرش به هیچ کس و هیچ چیز دیگری نمی رسد.

کسی که در سیستم های برآمده از تعقل غربی، تنفس می کند خیلی باید مواظب ذائقه­­ اش باشد.

 

چمران های نسل 3 - قسمت دوم

[ادامه ای است برای چمران های نسل 3. که ختم شد به اینکه عده ای هم در خارج، تحصیلاتی دارند که یا دقیقا علوم انسانی است یا میان ­حوزه­ ای است... .]

بیا و خودت را بگذار جای یکی از آن رفقایی که بلند شده و رفته تا در غرب درس بخواند به دروس علوم انسانی یا حوزه های میان رشته ای. رشته هایی که یک سرش به بنی آدم بر می گردد و سر دیگرش یا به صنعت، یا به حکومت، یا به فکر و معرفت یا به هر چیز دیگر که تو بخواهی.

با آن شتابی که از تولید و تثبیت نظریات در هروله ی تمدن ساز آمد، بیراه نیست که وقتی از آن بلاد، برمی گردی ببینی سیاق حرف های اینجا یک جور دیگری است. و اول چیزی که به ذهنت می رسد این است که این ها چرا غیر علمی حرف می زنند؟! و چرا الگو های متعارف و جواب داده ی دنیا را پی نمی گیرند و پیاده نمی کنند؟

بعد که خیرخواهانه، تیغ انتقاد به دست گرفتی و جلو رفتی می بینی نظام علمی و معرفتی اینجا، مخترعه است. مفاهیم بومی اند، واژگانی هم که ظرف آن مفاهیم شده اند بومی اند، برای هر رأی و نظری، مبادی قریبه و وسیطه و بعیده چیده شده (تو بگو انگاره و پیش انگاره و فرا پیش­ انگاره !) و سر هر رشته را که می گیری یک صدا از کتاب و سنت و عقل و اجماع می شنوی و یک پاسخ از سینا و شیخ اشراق و صدرا می گیری. عرفان نظری از یک سو به انتقادت پاسخ می دهد و اخلاق علمی یک جا به دفاع بر می خیزد.

آن وقت است که هر اصله نهالی را که از آن طرف آب با خود آورده ای، به محضی که آنرا به باغبانان این باغ بنمایانی، یا ریشه ی خشکیده اش را نشانت می دهند یا آفت های تنه ی آفت زده اش را پیش چشمت بیرون می کشند. اگر هم چیزی از ره­آوردی که آوردی را بپذیرند، آنقدر شاخ و برگش را هرس می کنند و پیوند و قلمه بر آن می بندند که اساسا محصولش میوه دیگری می شود.

حال آن که شما کسی هستی که در همان دیاری که تحصیل کرده ای، جایگاهی داشته ای برای خودت و به حرف و عملت توجه می شده. اینجا که آمدی حتی شاید بداخلاق ها، وامدار غرب بخوانندت و کج سلیقه ها وجودت را مزاحم مسیر انقلاب اعلام کنند! و این همه شماتت -که کم هم نیست- بودن و ماندن را بر تو سخت می کند. آن روز یا دلی می سوزانی و سری تکان می دهی و بر می گردی همان جایی که تا الان بوده ای (حالا یا کمی اینطرف تر)، یا اگر خیلی بلند همتی و مردانگی کنی بنشینی و زانوی تلمذ بزنی که آنروز اول شاگردی ات باشد.

غرض اینکه ببین برادر من! کسی که می خواهد در این فضا حضور علمی داشته باشد باید «هم­ مشرب» و «هم­ عالــَم» با این عالم باشد. و این «هم­ عالم» شدن، تنفس در همین عالم را می طلبد. مشرب ها باید اینجایی باشد، معرفت ها، همین جا عینی شود و مهارت های مورد نیاز اینجا، کسب و تقویت شود.

نه اینکه بگویم نرو و در غرب درس نخوان. مرا به بلاهت و ساده اندیشی متهم نکن با این برداشت ات! می گویم اگر می روی عالم ات را نبر. اینجا مستقر باش. آن چیز هایی که نیاز است برای اینکه روز برگشتن، خارج نزنی را از همین جا تغذیه شو. اینجا بزرگ شو. می توانی آنجایی نشوی؛ حتی اگر ده سال هم آن جا مشغول تحصیل باشی. به شرطی که در این ده سال، تحصیل اینجایی ات بچربد بر تحصیلات آنجایی ات. همین.

اگر این طور می روی برو به سلامت. دعا خیر ما هم پشت ات هست.

------

پی نوشت:

یک: خیلی خیلی خیلی معدودند رفقایی که این طور رفتند و همین طور ماندند و همین طور برگشتند. اما این معدود ها، منشاء اثرات خوبی شدند. خودت را بپـّـا.

دو: اگر رفتی زود برگردی ها. بچه ها دست تنها اند. نه بخاطر بچه ها؛ بل برای خودت.

چمران های نسل 3

رفقا یکی یکی می روند برای درس خواندن به خارج از کشور؛ اروپا، آمریکا، یا جنوب شرق آسیا.

پاره ای می گویند که قصد ماندن ندارند. و پاره ای هم حواله به تقدیر می کنند.

عده ای تحصیلاتی دارند که در حوزه های کاربردی (فنی مهندسی یا پزشکی) است. و بعد از باز گشت با کمی بالا و پایین کردن، بالاخره شغل و جایگاه اجتماعی و درآمدی برای شان دست و پا می شود. این در کنار همه پیشنهادات چرب و شیرینی است که از خارج مدام برایشان می آمده و می آید.

گرچه یکی از همین دوستان متعهدم - که می گفت قصد ماندن ندارد -  بعد از اتمام تحصیل، 6 ماه به خودش فرصت داده بود که در وطنش کاری بیابد که درخور شأن­اش باشد. به هر پیشنهادی که شد راضی نشد و آخر بازگشت همانجا که درس خوانده بود. خب آن جا پیشنهادات بهتری داشت.

زمینه تحقیق و استمرار تحصیل که برای ایشان هست. روزی موسـّع تری هم که می رسد. تازه می توانند آنجا الگوی مسلمان موفق باشند و فخر اسلام و ایران. به علاوه مایه مباهات خانواده؛ که پسرمان خارج است...! در کنارش هم منتفع از آب­باریکه های معرفتی و معنوی رایزن محترم فرهنگی در مراسم تعظیم شعائر و امثالهم.

موفق ترین الگوی این مدل شهید چمران است - البته نسخه ی قبل از انقلاب ایشان -. خدایش غریق رحمت کناد به شدت.

اما معدود بودند رفقایی که رفتند و بازگشتند و ماندگار شدند. کسانی ماندند که می دانستند اینجا کجاست. و چه باری از این همه بار بر دوش آنهاست. تنها افرادی بازگشتند که خودشان را در اطلس انقلاب مکان­یابی کرده بودند. و در یک کلام می دانستند که کجای این مملکت منتظر آنهاست.

این، از آن عده ای که امور کاربردی را ­آن­طرف می­خوانند با این هدف که دانش و تجربه­شان را بیاورند این­طرف. خدا عمر و عزت­شان افزون کناد.

اما عده ای در خارج، تحصیلاتی دارند که یا دقیقا علوم انسانی است یا میان­حوزه­ای است... .

اذان شد. باقی اش بعدا ً.

ذهنانیـّت

قاعده آن است که «ذهن» جولان می­دهد و خیز برمی دارد، «عقل» چراغ می­اندازد و نشان می­دهد، و آنگاه «قلب» در می­یابد و می­فهمد. «نفس» هم برای همه اینها مثل تـُنگ است برای آب؛ یعنی مشرف بر این سه است و بستر همه این ها.

اگر ذهن جوّال، جلو برود اما نه عقل همراهی اش کند نه قلب، آدم مدرن­زده می شود.

مدرنیته، ذهن را بزرگ می کند تا عقل و قلب نباشند.

عالم مدرن، انقلاب را برای آدم از اولویت و اصالت می­اندازد.

این اتفاق بزرگ شدن ذهن و کوچک ماندن عقل و قلب، آخر آخر آخرش، بریدن از انقلاب است:

اول، آدم را از انقلاب می­گیرد.

و بعد انقلاب را از آدم می­گیرد.

گرچه انقلاب هم، راحت غربال می کند. راحت.

درباره اینجا